X
تبلیغات
papary - روز نوشت هام
نه روز نوشت,نه شب نوشت...24 ساعت نوشت های من
اجاره نشینی همیشه سخته. همیشه ترس اینو داری که الان سر ماه میرسه و باید اجاره خونه و پول شارژ و اینارو بدی. همیشه ترس اینو داری که سر سال نزدیکه و یا باید پول پیشت رو اضافه کنی یا پاشی بری یه جای دیگه بشینی. ترس اینو داری اگه یکی دیگه هم بهت اضافه بشه جواب صابخونه رو چطوری بدی؟ ترس اینو داری که اگه یه میخ بزنی تو دیوار، سر سال که داری پامیشی صابخونه یقتو میگیره و میگه "پول رنگشو بده!" و هزاااارتا ترس دیگه.

منم از یه ظهر ۲۳ اسفند ماه ۱۳۸۴ اجاره نشینی کردم تا همین دیروز حدودای ۲ و نیم ظهر ۱۸ تیرماه ۱۳۸۹ که خونه دار شدم خودم. دیگه خیالم راحته راحته که میتونم بشینم رو صندلی و یه لیوان نسکافمم بذارم کنارمو یا کتاب بخونم یا بنویسم بدون ترس از صابخونه.

این خونه رو دو دوست عزیز بهم کادو دادن. مسیحا و احسان عیوضی. کادوی تولدمه. کادوی تولد ۲۶ سالگیم. امسال برای اولین بار، تو سالی که انگار سال اولین هاست برام، خونه دار شدم.

این خونه اجاره ای رو هیچ موقع از دست نمیدمش و نمیکوبمش، اما از این به بعد تو خونه خودم مینویسم. امشبم که شب عیده و منتظر مهمونم. بیایین دور هم باشیم و بگیم و بخندیم.

آدرس: www.papary.ir


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط papary 

دونه دونه همه رو میارم جلو. خاک 20 ساله روشون رو فوت میکنم، نگاهشون میکنم و ...

تو ذره ذره ی این خاکها کلی حرف ه. حرفایی که هر کدومشون یه دنیا حرف تو دلشون جا مونده. فوتشون که میکنم صدای همشون باهم در میاد و تو سرم ولوله ای بپا میشه.

صداهاشون رو نمی تونم تحمل کنم، اما بازم دارم دونه دونه همشون رو میارم جلو و ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط papary  | 

از چند ساعت پیش یه کاری رو شروع کردم. یعنی خودم تصمیم گرفته بودم که انجامش بدم. از همون موقع تا الان یه بغض بدی افتاده تو گلوم که می خوام بریزمش بیرون اما نمی تونم. هی میاد تا پشت دندونام اما به ضرب و زور شلیل و گیلاس قورتش میدم که شاید بره پایین اما نمیره که نمیره. حالا هم زیر گلوم احساس اینو دارم که انگار گره روسری و محکم بسته باشی و داره خفت میکنه.

یعنی چون مامان خونه هست نمی خوام بغضه رو بریزم بیرون. چون اونوقت هی گیر میده چی شده و چرا گریه میکنی و از این حرفا. اگرم بخوام یه چیز بگم که بی خیال بشه و مثلا از سرم باز کنم، ناراحت میشه. چون نمی خوام ناراحتش کنم پس بغضم رو نگه میدارم تا فردا صبح که بره بیرون.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز آخرین امتحانم رو دادم. هم خودم و هم جماعتی خلاص شدن کلا! با اینکه تو درس ریاضی از ضریب IQ کمی برخوردارم، اما به نسبت امتحان خوبی رو دادم.

بعد از امتحان با مسیحا، یادداشت های یک معمار بیکار، گوریل فهیم، من و یکی از دوستان قرار بود باشیم. که البته افتخار دیدن نفر پنجم رو نداشتیم.

اگر نیم ساعت بعد از اینکه ناهارو آوردن میزو نگاه میکردی، انگار کن که هیچی نخوردیم از اولشم. اصلا هیچ کدوممون میلی به غذا نداشتیم که، تو رو دروایسی همدیگه فقط میزو به اون حالت درآوردیم. بازم خدا رحم کرد!

                  

                                                         اولش که غذارو آوردن

 

                   

                                                     بعدش که غذاهارو خوردیم

راستی! این رستورانه بجای اکبر اسکندر، یه منو جدید بنام پرسی (به کسر "پ" و "ر") و  یه غذای جدیدتر بنام چلو کره (به ضم "ک") داشت! چه چیزا که آدم نمیبینه تو این دوره زمونه! (احسان عیوضی یادت بودیما!)

 

                   

                                                            اسکندر و دوستان

 

                    

                                                               غذاهای پرسی

ناهارو که خوردیم گوریل فهیم رفت. احتمالا رفته یا موز بخوره یا بستنی شکلاتی، یا یه غذای خوشمزه دیگه دست و پا کنه و عکسش رو بذاره!

ما سه تا هم رفتیم سمت سلوقون (یا همون سلوقان). به حد ایفتیضاحی! هاوا! خیلی گرم بود اما جمع خودمون گرمتر بود و روی هوا رو کم کردیم. بالاخره وقتی سه تا امردادی اصیل با هم باشن، غیر از اینم نباید باشه. کلا ما میتونیم!

همینطور که نمه نمه جاده رو میرفتیم بالا، یهو سر از آغوش امامزاده داوود در آوردیم. خلاصه که امسال تابستون دسته جمعی رفتیم هم زیارت، هم...! از سال 68 که اولین بار رفته بودم دیگه نرفته بودم. میدونم که امروز هم مثل همون بار اولی که رفته بودم خاطره خوبش میمونه تو ذهنم حسابی.

در طی مسیر به یک سری چیزها! اعترافاتی شد که همه صداها ضبط شده تا بعدا  بصورت MP3 از فروشگاه های معتبر سراسر کشور عرضه شود! شاهدمم اون زنبوره هست که اومد تو ماشین! (فک کردین فقط خودتون بلدین صدای بقیه رو پر کنین؟)... آهان راستی! کچل دیدی، ندیدی! اصلا کچل چیه؟

آقا چقدر شلووووغ بود بماند. چقدر آدم دیدیم بماند. همه هم با دیگ و قابلمه و پیک نیکی. یه بچه طفلکی رو مامانش کچلش کرده بود. طفل معصوم معلوم نبود دختره عین پسرا کچل کرده، یا پسره عین دخترا گوشواره داره!... آخ دیدی!؟ سوغاتی یادمون رفت بخریم!

چه عکسایی گرفتیم! آقا آتلیه اینطور مجهز نمی تونست ازمون عکس بگیره والا! همه عکسای معمار یه منظره هست که کنارشم اون گوشه موشه ها میشه معمار رو پیدا کرد. اما عکسای من، کل کادر پپری هست که شاید اگر خیلی دقت کنی بتونی یه منظره هم تو عکس ببینی! عکسای مسیحا رو هم چون در حالت آتش بس بسر میبریم چیزی نمیگم! کلا در هر حالتی ما میتونیم!... خارج از شوخی عکسای دوست داشتنی هستن.

               

                                           این درخته خیلی با ما عکس گرفت!

موقع برگشت، نمیدونم دقیقا چی شد که در حد یک دقیقه، فقط یک دقیقه ها، من خوشگل شدم! از دقایق قبلی و بعدی اطلاعات درستی در دست نیست! از من میشنوین اون یک دقیقه رو هم زیاد جدی نگیرین.

امروز بی نهایت روز خوبی رو داشتم. با اینکه دیشب کلا ۳-۴ ساعت خوابیدم و از صبح خروس خون بیدار شدم و بغیر از یکساعت بقیه روز رو بیرون بودم، اما حسابی الان انرژی دارم و خستگی امتحانا ازم بیرون رفته. ممنون از دوستای خوبم که امروز رو یکی از پرخاطره ترین روزام کردن... جای اونایی که نبودن خالی! 

پ.ن ۱: مسیحا خسته نباشی از اون همه رانندگی. واقعا زحمت کشیدی.

پ.ن ۲: معمار بیکار فقط یک کلمه میگم، عزیزمی. هیچ چیز دیگه ای نمی تونم بگم.

پ.ن ۳: ماشالا ماشالا چه قری ی ی میداد پسره تو جاده! خدا حفظش کنه!

پ.ن ۴: یه ذره دیگه تو ماشین بودیم، چونه من میرسید به داشبورد ماشین!

پ.ن ۵: از خودم لجم میگیره وقتی نمی تونم کاری انجام بدم، در صورتی که خودمم همه اون روزا رو داشتم و کاملا درک میکنم. منو ببخشین که هیچکاری نتونستم بکنم.

فردا نوشت: ممنون از مسیحا برای عکس ها

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط papary  | 

همیشه از یکماه مونده به تولدم، روز شمار منم شروع میشه. عین این بچه های ۴-۵ ساله همیشه ذوق تولدم رو دارم. اون روز رو کاملا مال خودم میدونم و حس میکنم "The Big Day" که میگن همونه. البته کاربرد درست این اصطلاح مربوط به یه روز خاص دیگه میشه، که خب فعلا لا موجوده!

۲-۳ شب پیش داشتم با خودم فکر میکردم حالا که ۲۶ سالم داره میشه، طی یکربع قرن گذشته چیکارا کردم و اصولا چه چیزی!! از آب در اومدم؟ چقدر به اون اهدافی که برای خودم تعیین کرده بودم رسیدم؟ و یا نزدیک شدم؟ چقدر انحراف داشتم؟

اینو اضافه میکنم که هیچ موقع اجازه نمیدم برنامه هایی که دارم، محدودم کنن. برنامه هام رو دارم، اما انعطاف پذیری هم کنارشونه. من چمیدونم طی یک ثانیه دیگه چی پیش میاد که بتونم دقیقا همون برنامم رو اجرا کنم؟! 

به هر حال، از اونجایی که آدم بی برنامه ای نیستم پیدا کردن جوابا کار سختی نبود. برای خودم تا ۳۰ سالگی یه سری اهداف رو معین کردم که باید بهشون برسم تا اونموقع. میشه گفت تقریبا الان نصفه راه رسیدم و تا ۴ سال بعدی نصفه دیگه رو باید کامل کنم.

برای بعد از ۳۰ سالگی هم اهداف دیگه ای دارم که خب باید مسیر اونها رو هم نمه نمه طی کنم و همینطور ادامه بدم و بدم تا جایی که دیگه برنامه ریزیش دست من نیست و از اون به بعد رو باید افقی طی کنم! چی میشد اگه برای بعد از زمان افقی شدنمم میتونستم برنامه ریزی داشته باشم؟

اونموقع ها که بچه بودم، همیشه وقتی آدمای ۲۵-۶ ساله رو میدیدم پیش خودم فکر میکردم عجب آدمای بزرگی هستن! یعنی میشه منم یه روز ۲۶ سالم بشه؟... حالا الان که دارم ۲۶ ساله میشم میبینم که نه بابا همچینم چیز خاصی نیست. بالاخره آدم ۲۶-۷-۸... ساله هم میشه و به اون آرزوی بچگی هاش میرسه. اما وقتی ۲۶ ساله یا بیشتر میشه یه آرزوی اصلی داره که عمرا دیگه بهش برسه. اونم آرزوی برگشت به بچگیه.

با اینکه خاطرات بچگیم از ۲-۳ سالگی به بعد همش پره از ترس و دلهره و وحشت و ناراحتی، اما روزای خوبم توش بود که بخوام آرزو کنم بهشون برگردم. فقط خدارو شکر میکنم که بچه شیطونی بودم و تونستم این خاطره های خوب رو برای خودم بسازم، وگرنه که اون سرم صحرا بود.

پ.ن: گویا کاربرد کلمه "نمه نمه" خیلی گسترده تر از این حرفاست! میدونین که؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط papary  | 

بچه که بودم وقتی stop هوایی بازی میکردیم، برای مجازات، من همیشه پیشنهاد سیبیل آتشین میدادم! البته یه چنتا پیشنهاد دیگه هم همیشه داشتم، که خب بخاطر تردد زن و بچه نمیشه اینجا عنوان کرد دیگه!

اما حالا بوصه آتشین دیگه چه صیغه ایه؟!... یعنی از دهن طرف عین اژدها آتیش میاد بیرون وقتی که ...

دانلود

پ.ن: خارج از شوخی، صدای عارف رو خیلی دوست دارم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط papary  | 

تلاشم همونی بوده که هست. از وقتی هم کارشناسی اومدم بیشتر تلاش میکنم حتی و بیشتر وقتم رو برای درس خوندنم میذارم. حتی بیشتر از زمانی که کاردانی می خوندم، قبلا از صبح درس می خوندم تا عصری و عصر به بعد دیگه مال خودم بود. اما الان خیلی کم پیش میاد که یه عصر رو برای خودم باشم. قبلا مطالعه غیر درسیم خیلی بیشتر بود تا الان. اما نمی دونم چرا اون نتیجه ای رو که دلم می خواد هنوز نگرفتم. انگار هر چی میدوم رو تردمیل هستم و بیخودی دارم میدوم و به جایی نمیرسم. هنوز از معدل ترم پیشم شرمنده هستم. 17.22 بود، شاید یکی بگه خوبه اما اونی نبود که از خودم توقع داشتم. در مقابل معدل 19.98 این یعنی زرشک.

امتحان صبحم رو خیلی عالی دادم. سوالا خوب بود و خوبم جواب دادم. بعدش با "ف" اومدیم تو پارک بقل دانشگاه و عین این آواره ها یه آلاچیق رو پیدا کردیم و نشستم به خوندن. حسسابی خوندما. قبلشم که جزوه رو قورت داده بودم. اما از امتحانی که دادم راضی نیستم. پاسش میکنم اما نه با نمره ای که می خوام. من 20 می خوام اما ...

به مامانم میگم یه سوال ازت میپرسم جون من درست جواب بده ها!... ترم پیش که معدلم کم شد تو خیلی ناراحت شدی؟ اصلا وقتی شاگرد اول نشم ناراحت میشی یا نه؟

میگه "برو 20 بگیر اما هیچی از درس نفهم و یه دقیقه دیگه یادت بره، چه فایده ای داره؟ اما برو 15 بگیر و درس یادت باشه و واقعا یاد گرفته باشش. این برای من ارزش داره... من خر که نیستم! میبینم داری تلاشت رو میکنی. میبینم که داری می خونی و بازیگوشی نمیکنی. چیزی که هست اینه که چون دوره بالاتر اومدی درست سخت تر شده نسبت به قبل. بخاطر اینه که تغییر کرده معدلت."

نمیدونم والا خودم. فقط میدونم اونی نیستم که خودم رو دوست داشته باشم. من به خدا و خودم یه قول دادم روز اولی که اومدم دانشگاه، باید انجامش بدم هرطوری هست. حتی شده اگر جونم رو هم پاش بذارم.

پوووووووف! پاشم کارامو کنم برم کم کم.

پ.ن: راستی! پانیا کم کم داره یاد میگیره که دیگه بهم نگه ببعیا. حالا یه چیز بین بعیا و پیا (به فتح "پ") میگه! باز جای شکر داره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط papary  | 

آخه استاد من! وقتی یه شاگردی تو کلاس خوب هست، خب مسلما همیشه همینطوره دیگه، حالا تو سر امتحان چی چیو می خوایی ثابت کنی؟ مثلا اگر تو سوال های آسونتر بدی راه راست به سمت اون شاگرده منحرف میشه؟ بعد خدا میاد یقتو میگیره که چرا تو کار راهسازیش دخالت کردی؟ والا اگه خدا همچین کاری! تازه ازت تشکرم میکنه.

حالا آسونی و سختی سوالا رو کاری نداریم. آخه استاد من، عزیز من، تو چرا سر کلاس یه چیز درس میدی بعد موقع امتحان با یه استاد دیگه که یه طور دیگه درس داده کلا، سوال های مشترک طرح میکنین؟ سوال مشترک طرح کن، اما سر جدت اینم در نظر بگیر که آیا تو کلاس خودت اونا رو درس دادی یا نه؟ تو که داری این همه میایی و زحمت میکشی و با شاگردهای شیطونی مثه من -که انصافا از من شیطونتر هم هست خیلی-  سرو کله میزنی، خب بردار اون روشی رو که می خوایی سوال طرح کنی ازش درس بده دیگه! خب مگه آزار دارین؟! والا بخدا وقتی اینطور سوال طرح کردناتون رو میبینم، مطمئن میشم که 100% آزار دارین.

بعد اصلا فلسفه اومدن استاد سر امتحان چیه؟ مگه جز اینه که میایی تا اگر کسی سوالی یا اشکالی داشت یا یه چیز رو متوجه نشده بود، بهش یادآوری کنی؟ آخه چرا وقتی ازت یه سوال میکنم منو نگاه میکنی و میگی "به پیغمبر همینارو حل کردم تو کلاس. تو دیگه چرا میپرسی!" و میری؟ مگه من شاگرد نیستم؟ مگه حالا چون اسمم "پ.آ " هست نباید سوال کنم؟ بعدشم که دوباره میایی هر چی دستمو بالا میگیرم، منو نیگا میکنی و میری! خب تویی که نمی خوایی جواب بدی اصلا چرا تو اون گرمای ساعت 2 بعد از ظهر پامیشی میایی؟!

---------------------------

یه سوال 4 نمره ای رو که اصلا جواب ندادم، اونای دیگه رو اما چرا. بقیه هم سر اون 4 نمره ای مونده بودن. به هر حال فرقی نمیکنه چون نمرم از 16 حساب میشه. جزوه ام رو که قورت داده بودم انقدر خونده بودم و بلد بودم، بخدا زور داره برام. اگه نخونده بودم میگفتم تقصیر خودمه.

همین درس رو تو کاردانی هم پاس کرده بودم و 20 شده بودم. یه درسی رو که خوندی و پاس کردی و کنکورش رو هم دادی و تموم شده رفته، دوباره تو کارشناسی وقتی به زور بهت بدن، بعد نمرت کمتر از اونی بشه که قبلا پاس کرده بودی، زور نداره خدایی؟!

---------------------------

دیشب که تا صبح خواب به چشمام نیومد و صرفا از این پهلو به اون پهلو شدم فقط. از صبحم که پاشدم، گلاب به روتون اسهال شدم. از ترسم که نکنه یهو سر امتحان یقمو بگیره ناهار نخورده رفتم.

---------------------------

فردا هم دو تا امتحان 3 واحدی دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط papary  | 

تلویزیون خودمون داره یه تبلیغ نشون میده و اولش میپرسه "چه چیزی در منزل باعث اذیت شما میشود؟"

مامانم با یه قیافه پیروزمندانه فورا میگه "پریا!"

پ.ن: بعدا میفهمم تبلیغ سوسک و حشره کش بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط papary  | 

تو شرایطی که اصلا انتظارش رو نداری، وقتی یکی یهو یادت می افته و بهت زنگ میزنه و میگه الان فلان جا هستم (که تو دیوونه اونجایی)، این به یاد افتادنِ عین یه لیوانِ خاکشیر خنکِ که از فرط خنکی دور لیوانم عرق کرده، و تو یه ظهر داااغ تابستون بدن دستت و بگن بخورش، به آدم مزه میده!

همچین به دل آدم میچسبه که مزه مزه می خوری تا دیرتر تموم بشه!

پ.ن: حتی میشه نمه نمه هم خورد!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط papary  | 

یه تبلیغ خمیردندونه PMC نشون میده، میگه "Aqua Fresh دهان شما را عضوی شگفت انگیز میداند..."

هر موقع این شروع میکنه به گفتن "Aqua Fresh  دهان شما را..." من خیال میکنم الانست که در مورد سرویس! و مسائل فنی و تخصصی! حرف بزنه!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 8:31 بعد از ظهر  توسط papary  | 

هیچ موقع نمی تونم تو اتاقم در صورتی که شلوغ باشه دووم بیارم. اصلا دیوونه میشم. همیشه همه چیز مرتبه و سر جای خودشه. تنها زمانی که انگار تو اتاقم بمب هیروشیما افتاده موقع امتحاناس. تازه این موقع هم مرتبه اما خب، مثه قبل نیست. بین خودمون بمونه ها، حتی اینطور مواقع هم نمیرسم یه گردگیری درست درمون کنم. اما فردای روزی که امتحانام تموم میشه می افتم به جون اتاق و کمدها و همه رو مرتب میکنم.

امروز داشتم مدیریت تولید مباحث طراحی و مونتاژ خط تولید، استقرار و برنامه ریزی مواد می خوندم. هر چی به آخرای سهمیه امروزم نزدیک میشدم، بوی دود بیشتری تو اتاق پر میشد!! از مخ من بود! به برنامه ریزی مواد که رسیدم، هم باید درس رو می خوندم و هم باید جزوه ش رو پاکنویس میکردم. درس جلسه آخر بود و نرسیده بودم پاکنویسش کنم.

رو میزمم پر بود از برگه های مختلفی که روشون تمرین حل کرده بودم، جزوه های خودم، کتاب 500 صفحه ای تولید و اینطور چیزا. همشونم همینطور پخش و پلا بودن رو میز. برای اینکه جزوم رو کامل کنم باید یه چنتا جدول میکشیدم که بتونم برنامه مواد رو دربیارم.

دنبال خط کشم هر چی گشتم نبود. تمام برگه هارو زیرو رو کردم، اما نبود. فک کردم شاید افتاده پشت میز و حالیم نشده. با یه بد بختی رفتم رو میز و دولا شدم اونورشو نگاه کنم، نبود. فکر کردم شاید سر خورده رفته زیر پرینتر. جابجاش کردم اما نبود. بعد یهو یادم افتادم که ای بابا! صبح دستم بوده گذاشتم رو مبل. با یه خوشحالیه وصف ناپذیری، بطوری که انگار همین الان از فتح مقدونیه برگشتم، رفتم اونور که خط کش رو بردارم. نبود. از مامان سوال کردم خط کش منو تو برداشتی؟ یه نیگا کرد و هیچی نگفت که یعنی خط کش تو به چه درد من می خوره؟ خب راستم میگفت، خط کش من به چه دردش می خوره؟! یه ذره زیر مبل و اینارو زیرو رو کردم اما بازم پیداش نکردم. برگشتم تو اتاق فک کردم شاید تو کیفمه که پریروز با خودم برده بودم دانشگاه. حوصله نداشتم با دست تو کیف رو بگردم، بخاطر همین یهو کیف رو چپه کردم و هر چی توش بود و نبود، یهو ریخت رو تخت. اما نبود. دوباره وسایل رو برگردوندم تو کیف گذاشتم رو تخت. رفتم سراغ کتابخونه. پیش خودم میگفتم حتما اینجاست و اصلا درش نیاوردم از صبح. اونجا هم نبود. دیگه واقعا می خواستم گل و گیس خودمو بکنم با این همه ایده های نابی که ارائه میدادم.

منم یه آدم بد گیری هستم کلا. نیت به بدست آوردن چیزی بکنم، یه قربه الی الله میگم و دستامو میزنم به زانو و توکل میکنم به خدا و پی ماجرا رو میگیرم!

موقتا از خیرش گذشتم چون زمانم همینطور داشت تلف میشد. رفتم سراغ اون یکی خط کشه که نره غوله و کارم رو با اون انجام دادم. دو تا خط کش دارم. از این فلزیان، یکیشون 20 سانتی و اون یکی 30 سانتی. معمولا کارام با همین 20 سانتیه که حالا غایب بود راه می افته. اون 30 سانتیه رو اگر بخوام استفاده کنم، باید همه دستک و دفترمو بریزم بهم از بس که درازه و نره غول. اما هرطور بود تحمل کردم و کارم رو انجام دادم.

درسم که تموم شد و به اونجایی که باید برای امروز میرسیدم رسیدم، توکلم رو دادم به خدا و باز شروع کردم به گشتن دنبال خط کشه. نذر کرده بودم حتما پیداش کنم. اصلا اگه پیدا نمیشد حرکت دنیا متوقف میشد انگار!

اول رو میز رو مرتب کردم و تو همین بین یه گردگیری هم کردم به خیال اینکه حالا که دارم با دقت و سر حوصله کار میکنم حتما پیداش میکنم! تمام میزو تمیز و مرتب کردم اما نبود این لعنتی. اصلا انگار یه جو شده بود و جوجو خورده بودتش!

دوباره رفتم سر کتابخونه و اونجا رو گشتم. بی فایده بود اصلا. پشت تخت، پشت میز، لای کتابایی که تو چند روز گذشته خوندم، تو کشو، حتی تو پاکت قبض موبایل رو هم گشتم اما نبود. دوباره رفتم سر کیفم و گفتم بذار اینجا رو هم ببینم، اگه نبود دیگه عمرا بگردم دنبالش. کیف رو چپه کردم و دوباره همه چی ریخت رو تخت... خودش بود، تو همون کاور پلاستیکیه قرمز رنگش، از تو کیف افتاد پایین.

یک (به فتح "ی") ذوقی کرده بودم، یک ذوقی کرده بودم که انگار همین الان آل پاچینو اومده و ازم درخواست کرده باهمدیگه بریم دم کارخونه پاستیل و یه بسته پاستیل ترش برام بخره!

یقینا همون بار اولم که کیف رو چپه کرده بودم افتاده بیرون با وسایل دیگه تو کیفم، اما ماشالا از بس حواس جمعم دوباره با وسایل دیگه همینطوری برش گردوندم تو کیف.

امروز دیگه مطمئنه مطئن شدم وقتی دارم درس می خونم، فقط باید درس بخونم و دست به کار دیگه نزنم. چون مطمئنا اینطور مواقع مغزم اجازه انجام دو یا چند کار همزمان رو با هم نمیده، یا یه صدمه ای به خودم میزنم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط papary  | 

اصلاحیه دارد:

روز مرد، روز صاحبان قلب سرد، روز منت کشان سر شب، و مزاحمین نصف شب مبارک!

خارج از شوخی، روز پدر رو به همه پدرهای خوب تبریک میگم.

از خدا می خوام هر پدری که خوبه، همیشه سلامت و خوش باشه و با خانوادش کلی خاطره خوب داشته باشه. و پدرهایی که خوب نیستن، اگر خدا خوبشون نمیکنه، از رو زمین برشون داره.


امروز همون روزیه که بدون اینکه خودم بخوام مغزم داره آلارم خیلی چیزا رو میده.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط papary  | 

میدونی!

خوب که فکر میکنم میبینم رفتن به بهشت اصلا به صرفه نیست. بهشت پر از آدمه. هیاهو و شلوغی بیداد میکنه. انقدر ترافیک زیاده که وقتی بخوایی از اینسر بهشت بری اونسرش کلی باید تو ترافیک علاف بشی و وقتت رو تلف کنی. بال پروازم که نمیدن به آدم چون سهمیه ای شده اونم. همه هم که گواهینامه پرواز ندارن خب. آلودگی صوتی و هوایی بی نهایت بالاست و گاهی به مرز خطر میرسه و دائم همه رو تعطیل میکنن. حالا همه اینا یه طرف، از بس جمعیت زیاده نیم متر زمینم نمی تونی پیدا کنی بخری که با هزار قرض و قوله و وام و بدبختی یه آلونک واسه خودت بسازی و بری توش و گوشات رو دو دستی بگیری. تازه اگرم همون نیم تر جا پیدا بشه، قیمت خون بابای جبری جون! (جبرائیل) پولشه. منم که یه دانشجو از کجا دارم این پول رو بیارم؟ والا! تعارف که نداریم با هم. پول شهریمم که مامانم میده تازه. پول تدریسم که به پول زمینای اونجا نمیرسه. بخاطر همین چیزا من دوست دارم برم به جهنم.

اونجا نه شلوغه، نه ترافیکه، نه آلودگیه هوا و صوتی داره، نه قیمت زمیناش بالاست. میتونم تدریسمم بکنم و یه پولی جمع کنم و تو یه منطقه خوبش یه زمینی بخرم و کم کم بسازمش. تو بیابوناشم که بخرم بالاخره چند سال بعدش آباد میشه. شنیدم یه جاهایی قراره شهرک سازی بشه. اونم نشد، یه دوطبقه میسازم که یکیش رو خودم بشینم و یکی دیگشم اجاره بدم که بغیر از درآمد تدریس یه آب باریکه داشته باشم. شایدم آموزشگاه کردمش، چیزی که آرزوش رو دارم. بالاخره رو زمین نشد آموزشگاه بزنم تو جهنم که میتونم!

جهنم و ضرر، واسه اینکه از شر گرماشم خلاص بشم، مجبورم یه کولر گازی بخرم و بالای سرم بجای اون هاله نورایی که تو بهشت میدن، نصب کنم اما تو اون بهشت شلوغ پلوغ پامو نذارم.

پ.ن: هوای سفر زده به سرم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط papary  | 

علیرغم اینکه کله صبح قبل از امتحان تهدید به کشته شدن شده بودم و یه رعب و وحشتی تو دلم افتاده بود، اما امتحان رو عالی دادم. خودم فکر میکنم 20 بشم، اما اگه استاده بخواد برای یه سوال 3 نمره ای خیلی مته به خش خاش بذاره دیگه نمیدونم چند میشم.

سال 85 که کاردانی ثبت نام کردم، بعد از اینکه همه مراحل ثبت نام رو انجام دادیم و تموم شد گروه چارت درسارو بهمون داد و یه تاریخی هم گفت که شروع کلاسا بود.

عصر همون روز با یه بنده خدایی بیرون بودم و ازم در مورد اینکه چه درسایی دارم و چند واحدن و چنتا عملی داریم و شهریه ها چقدره و اینا سوال میکرد. تو تاریکی ماشین در حالی که ماشین تکون تکون می خورد و از نوری که از چراغای بیرون می افتاد، رو چارت رو نگاه میکردم به سختی درسارو پیدا میکردم و جواب میدادم.

همینطور که سوال میکرد، ما بین حرفاش یهو پرسید "تنظیم خانواده رو هم برای کاردانی بهتون ارائه دادن؟ یا تو کارشناسی میدن؟... چند واحده؟" با همون مشقت رو چارت رو نگاه کردم و گفتم نه اینجا دادن، 2 واحده که یکیشم انگار عملی هستش!! یه نگاه خاصی بهم کرد و گفت "پس چه دانشگاه خوبی دارین! احتمالا اگر..."

تا به خودم اومدم و خواستم رفع و رجوعش کنم سوتیه رو، دیگه دیر شده بود و داور سوت پایان رو زده بود و کاری از دست من بر نمی اومد اصلا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط papary  | 

امروز باید با چنتا از دوستام میرفتم بیرون. میرفتیم جلافت در کنیم از خودمون!

باید با مترو دروازه دولت میرفتم که بتونم به محل قرار برم. از خونه پول و کارت متروم رو گذاشته بودم تو جیبم که یادم باشه اول شارژ کنم بعد از گیت رد بشم.

از پله های ایستگاه که میرفتم پایین یه خانومه  -که تقریبا همسن و سال مامان خودم بود- رو دیدم که یه عالمه میوه و اینا از تره بار دم ایستگاه خریده و داره میره پایین. یکی از کیسه هاش رو که دیدم نزدیک 10 کیلو گوجه فرنگی توش بود فقط. کیسه های دیگش هم دست کمی نداشتن از این یکی. خواستم همون وسط پله ها بهش بگم میتونم کمکتون کنم، اما ترسیدم که ناراحت بشه و بهش بر بخوره.

من زودتر پله ها رو تموم کردم و رفتم دم باجه ای که کارت رو شارژ میکنن. دیدم بستس. از ماموری که اونجا بود سوال کردم کار نمیکنن؟ اشاره کرد که برم اون یکی باجه که از این کارتای کاغذی میفروشه. ماشالا صفش هم قیامت بود.

تا اومدم برم ته صف دیدم خانومه داره وارد صف میشه. کیسه هاشم دستش بودن. من نفر پشتیش بودم. با محافظه کاری زیاد که نکنه یهو بر بخوره بهش، گفتم من دارم رو سکو میرم میتونم کمکتون کنم اگر بخوایین. کیسه هاتون خیلی سنگینه. از قصد اسم سکویی رو که می خواستم سوار قطار بشم نگفتم. حساب کردم شاید بخواد یه سکوی دیگه بره که هم مسیر من نباشه و بگه نه.

یه نگاهی بهم کرد و گفت "مرسی دخترم." اما مرسی گفتنش جوری بود که یعنی مزاحمتون نمیشم. دوباره گفتم تعارف نکردما! اگر اجازه بدین خوشحال میشم کمکتون کنم. و اینبار قبول کرد.

خانومه زودتر کارتش رو خرید و من یه چند ثانیه ای بیشتر معطل شدم تا کارتم رو شارژ کنم و قبضم رو بگیرم و از گیت رد بشم. خانومه همون سکویی میرفت که منم مسیرم بود. من می خواستم یکی از واگن های ته رو سوار بشم و خانومه واگنی رو که همون جلوی ورودی بود. موقع خداحافظی، چند بار پشت سرهم ازم تشکر کرد، خودم واقعا شرمنده شده بودم. اما تو دلم خوشحالم بودم.

همیشه از اینکه برای یکی اینطور کارا رو انجام بدم خیلی خوشم میاد و لذت میبرم. اما بعدشم کلی شرمنده میشم که چرا بیشتر نمی تونم انجام بدم.


فردا 8 صبح اولین امتحانم رو میدم.

همون درسیه که ترم پیش گرفتم و یک ترم کامل بدون حتی یک جلسه غیبت رفتم و آخر ترم حذفش کردم.

این ترمم بدون حتی یک جلسه غیبت رفتم، اما حذفش نکردم و تا خرخره کلی خوندمش... استادمون رو خیلی دوستش دارم. واقعا مرد نازنینیه. یکی از معدود استادای نرمالی هست که تو این دانشگاه میشه پیدا کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط papary  | 

همین الان اومدیم خونه. ساعت 2:30 شب یا همون صبح چهارشنبه. بیمارستان بودیم.

از دیروز که پاشدم زیر بغلم سمت چپ درد داشت. خیال کردم یا بد خوابیدم یا خورده به جایی و حالیم نشده. محلش ندادم. امروزم همچنان این درده باهام بود. والبته هنوزم هست. یه مسکن خوردم و گفتم خوب میشه خودش دیگه. یکی دوبارم یه چیزی شبیه یه توپی که از بالا پشت بوم بی افته پایین، تو قفسه سینم صدا کرد! نمیدونم چی چی بود اما مطمئنم که قلبم از جاش نیافتاده پایینتر!

از سر شب که مامان رفت خونه خواهرم درده کم کم بیشتر شد. یه ذره ترسیدم اما زنگ نزدم به مامان که بیاد خونه. حالا یه روز رفته اونجا برای چی باید نگرانش کنم؟ دست چپم و پای چپمم که همونطوری بودن. تو پشتم بیشتر تیر میکشه وقتی اینا درد میگیرن. دقیقا عین یه سمفونی حرکاتشون با همدیگه هماهنگه.

مامان که اومد صبر کردم تا یه ذره بگذره و کم کم بهش گفتم که چم شده و از دیروز چطوریم. ازش خواستم که بریم بیمارستان. ساعت 1 و ربع رفتیم.

دکتره یه نوار قلبی گرفت اول. منکه حالیم نمیشه اون دستگاهه که عین دروغ سنجه، منظورش چیه از اون همه خط خطی هایی که رو کاغذ میکنه، اما از ابروهای بالا رفته دکتره و اون همه خط خطی ها حالیم شد که یه خبرایی تو قلبم هست! انگار اونایی که تو قلبم هستن بدجوری به تیپ و تاپ هم زدن.

وقتی به دکتره گفتم از کی اینطوریم و چند روز میشه که دست و پامم بی حس میشن و ... باهام دعوا کرد که "چرا پس اینموقع اومدین و گذاشتین به اینجا کشیده بشه! باید همون هفته پیش می اومدین." البته این دکترا همیشه همه چیز رو بزرگ میکنن. یه اکو و آزمایش خون نوشت که مطمئنتر بشه از تشخیصش اما میگفت "فکر کنم دریچه های قلبتون مشکل داشته باشه." تاکید زیادی هم کرد که حتما اینارو انجام بدم و ببرم نشون بدم. آخر سرم می خواست یه آمپول نمیدونم چی چی -که فک کنم واسکازین بود- که آرامبخش بود بزنه که نخواستم. عادت به آرامبخش و خواب آور و اینا ندارم.

خلاصه که نه دردم کمتر شد، نه حس دست و پام بیشتر شد، نه تیر کشیدن تو پشتم کم شد و نه درد زیر بغلم کم شد. فعلا هستیم در خدمتتون!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 3:3 قبل از ظهر  توسط papary  | 

از اواخر اول دبیرستان تا الان که دارم مانتو تنم میکنم، بغیر از دو سال اول، باقی سالها رو خودم پارچه و مدل میدم به خیاط و میگم برام مانتو بدوزه. کاری ندارم که قیمتش بیشتر میشه یا کمتر، مانتوهای بیرون اندازم هست یا نه، مهم برام اون مدل و طرحی هست که می خوام داشته باشم.

 ظهر بود که یهو به مامان گفتم میایی بریم این مغازه هایی که تو شریعتی هستن من مانتو هاشون رو ببینم؟ شاید یه چیزی خریدم. و اونم قبول کرد. هوا که یه ذره خنکتر شد رفتیم. برخورد مغازه دارا خیلی باحال بود.

مغازه اول پسر فروشنده اصرار داشت یه مانتویی که اندازه من نبود رو به زور بگه بهم می خوره. وقتیم می خواستم بیام بیرون گفت "هیچ جا مثه جنس مارو پیدا نمیکنی!" تو دلم گفتم آره! تو که راست میگی. حتما میام میخرمش!

مغازه بعدی 3 مدل داشت که خوشم اومد و سایز منم بود. اولی همه چیزش میزون و اندازه بود جز حلقه های آستین که انگار برای یه بچه کوچیک برش زدن. مدلش واقعا خوشگل بود و بهمم می اومد. مانتو دوم خیلی میچسبید و از اونایی بود که من نمی پوشم. حالا اون اصطلاحی رو که بکار میبرم نمیگم دیگه! مانتو سوم هم عین خمره برعکس بود. بالاش گشاد، پایینش تنگ. به فروشنده میگم این اولیه آستینش مشکل داره، یکی دیگه میشه بدین امتحان کنم، شاید درست باشه؟ میگه "خانوم سایز شما خیلی بزرگه، ما دیگه نداریم چیزی که به شما بخوره!" حالا انگار من ادعا کرده بودم که باربیم. اصلا حرف من چیز دیگه ای بود!

مغازه بعدی هم که به پسره میگم مانتو برای خودم می خوام! برداشته یه مانتو به من نشون میده که دستمم توش جا نمیشه! دوباره که میگم برای خودم مانتو می خوام، تازه منو نگاه میکنه و میگه "نداریم سایز شما!" خدارو شکر اخلاقم خوب بود تقریبا، وگرنه یه چیزی بهش میگفتم که این همه منو کشونده دنبال خودش، آخر سرم میگه نداریم. خب از اول بگو نداریم دیگه.

مغازه بعدی وقتی پرسیدم سایز من دارین؟ با دست اشاره کرد به ته مغازه. رفتم ته مغازه هی نگاه میکنم، دنبال یه مانتو میگیردم که به من بخوره. پیدا نمیکنم. دقیقا عین روز اول رابینسون کروزوئه تو جزیره، مبهوت شده بودم که پس کو این مانتو؟ به آقاهه میگم پس کجاس؟ دوباره با دست اشاره میکنه به همون جایی که من وایسادم. زورش می اومد نیم مثقال! زبون رو حرکت بده. سرمو انداختم اومدم بیرون. دم در میگه "پسند نکردین؟" از لجم حتی خداحافظی هم نکردم و اومدم بیرون.

مغازه بعدی، تا به فروشنده گفتم مانتو سایز من دارین؟ همچین با روی خوشی گفت "بله ه ه که داریم!" نزدیک بود از خوشی بی افتم. رفتم ته مغازه میبینم اون مدلایی که زمان جنگ جهانی اول مد بود گذاشته اونجا میگه ایناست. مانتو مدرسه من بخدا از اونا خوش مدلتر بود.

مغازه بعدی که انگار دارم بهش فحش میدم وقتی پرسیدم سایز من مانتو دارین یا نه؟

مغازه بعد، تا ازش پرسیدم سایز من مانتو دارین، گفت "نه خانوم. سایزای ما به شما نمی خوره!" بخدا انقدر خوشم اومد. نه الکی منو کشونده تو، نه الکی وقت خودش رو صرف من کرده. خیلی ازش خوشم اومد.

تو مغازه بعدی که اومدم برم آقاهه جلوم رو گرفت میگه "تعطیله!" پرسیدم اصلا سایز من دارین یا نه؟ که بخوام فردا بیام ببینم؟  گفت "بله داریم، بفرمایید ببینید." اومدم برم داخل میگه "گفتم که تعطیله." بخدا مونده بودم این چرا داره اینطوری میکنه؟ میگه "داریم"، بعد که میام برم تو، میگه "تعطیله"! بیخیال شدم و رفتیم مغازه بعدی.

معازه آخری رو که وارد شدم، یه ذره که داخل رفتم حس کردم دارن میبندن. پرسیدم دارین تعطیل میکنین؟ خانومه با یه روی خوشی گفت "آره! اما بفرمایید تو!" خودم شرمنده شدم واقعا. بهش گفتم هر چی شما خوشرو هستین و خوش برخورد، یکی از معازه های اونطرف نه. میگه سایزتون داریم بفرمایید داخل، تو که میام برم میگه تعطیله... تو این مغازه هم دو تا مانتو دیدم که مدلش رو دوست داشتم اما رنگی نبود که من تنم کنم.

آخر سر با دست پر از خالی اومدیم خونه. از خیر اینکه مانتو بخرم گدشتم. راست گفتن که "ترک عادت موجب مرض است!"

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط papary  | 

همیشه 31 خرداد که میشه ته دلم یه طوری میشه. دقیقا متضاد همون حسیه که تو روزای آخر اسفند دارم.

روزای آخر اسفند حس یه بچه رو دارم که بهش قول دادن آخر هفته میبرنش شهربازی و کلی ذوق داره تا اونروز و تا آخر هفته بشه کلی ثانیه شماری میکنه. اما روز آخر بهار حس همون بچه رو دارم وقتی از شهربازی داره برمیگرده و تو صندلی پشت ماشین نشسته و در حالی که دستاش رو خم کرده زیر چونش و از شیشه پشت داره ماشینای عقبی رو نگاه میکنه، و تو دلش داره به خدا میگه زودتر یکهفته دیگه بگذره و دوباره بیاد شهربازی.

بهارو دوست دارم چون بارون دوست داشتنی داره که دیوونه راه رفتن زیرش هستم، با بوی خاک نم خورده ش، با هوای خنکی که دوست دارم لباس کم بپوشم و یخ کنم. خیالی هم نیست اگر مریض بشم که هیچ موقع هم نمیشم.

بهار امسال یه طور دیگه بود برام. پر از حسای درهم و برهم. هم حسا و ثانیه های خوب توش بود، هم حسا و ثانیه های بد. سر بسر بودن باهم تقریبا. نمی تونم بگم کدوماش بیشتر بود و کدوما کمتر. اما از اونجایی که دوست ندارم غر بزنم و سعی میکنم همیشه بدیا رو نادیده بگیرم تا خوبیا به دلم بیشتر مزه بده، پس میگم خوبیاش بیشتر بود. تو هم قول بده بازم زود بیایی، زودتر از اونی که فکرشو کنم.

بهار، مارتیک


+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط papary  | 

این روزا اکثر کارایی که میکنم، بقیه بهم میگن "واا بهت نمیاد که ..." یا "فکر نمیکردم تو هم اینطور باشی و اینو دوست داشته باشی"! در صورتی که اینروزا هم مثل همیشه، کاملا خودم هستم و خودم رو زندگی میکنم. تنها زمانی که تا یه حدی خودم رو زندگی نمیکنم موقعیه که دارم تلاش میکنم ناراحتیم رو زیر خنده پنهان کنم و نذارم نشون داده بشه. دوست ندارم از ناراحتیه من -شاید- بقیه هم ناراحت بشن.

حالا دیگه چرا برای بقیه اینطور خارق العاده موندم، جل الخالق!


عروسی پنج شنبه رو نمیرم. یعنی نمی خوام که برم. اگه اون خانومه نبود میرفتما! بهونشم دارم که چی بگم. به بهونه دیدن بازی ایتالیا. دروغم نگفتم تازه. خدا هم که از تو دلم بهتر از خودم خبر داره چرا نمی خوام برم.

به مامانم حالا هیچی نمیگم چون می خواد غر بزنه که زشته و فلانه و بهمانه. حالا هی بهش بگو بابا جان من خوشم نمیاد از اینکه این خانومه آدمو ببینه و ... مگه گوش میده؟!

همین بهونه فوتبال بهترین چیزه. مرسی از فیفا که بازی رو برای اونروز پیش بینی کرده!

تازشم! صبحش امتحان دادم و حسابی خستم. دیگه واجبه که بمونم خونه و استراحت کنم. اصلا مگه میشه با قیافه خسته آدم بره عروسی؟! خیلی بده بخدا اگه اینطوری برم!


بعدا اضافه شد: بلاگفا هم به جمع فیل! و زرافه و ترها! پیوست...مبارکه!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط papary  | 

حدودا یکهفته میشه که شبا میترسم بخوابم. با اینکه تا حدی از تاریکی میترسم، اما این ترس ربطی نداره به اون چون چراغ جلوی در ورودی همیشه روشنه که شبا اگر یکی بیدار شد و کار واجب!! داشت جلوشو ببینه و کله ملق نزنه رو زمین. ترس من از خواباییه که میبینم. شبا سعی میکنم تا دیروقت بیدار باشم تا زمان کمتری رو تو خواب بگذرونم که دوباره اونارو نبینم. از زور خواب دارم میمیرما اما میترسم بخوابم. اهل خوردن قرص آرامبخش و این چیزا هم که نیستم خدارو شکر. دوغ، شیر گرم، عرق بیدمشک و نسترن، سیب، و گل گاو زبون و این چیزارو هم که هر چی می خورم فایده نداره که نداره. حتی شمارش گوسفند و گیزورا هم بی فایدست کاملا. انگار تاریخ انقضا همشون همین مدته.

حتی برای اینکه شاید راحت بتونم بخوابم اول میرم تو جای مامانم می خوابم. بعد که خودش میاد، بیدارم میکنه برم تو جام، اما بازم فایده نداره.

صبحا هم که از حدودای 5-6 اتوماتیک وار بیدارم. اما تا موقعی که ساعت گوشیم زنگ بزنه میمونم تو جام و هی فکر میکنم به چیزایی که هست. دلم نمی خواد اون بیچاره رو برای زحمتی که داره میکشه ضایع کنم و زودتر از زنگش از جام بیام بیرون.

از اینطرفم طرف چپ بدنم یه طوری شده. دست چپم بیشتر مواقع بی حسه و گاهی هم درد میگیره و تا تو پشتم تیر میکشه. پای چپم بیشتر مواقع درد بدی داره توش. نمیدونم چرا اینطوری شدم. نکنه یهو افتادمو مردم؟!

پیش خودم خیال میکنم شاید برای استرس امتحانامه، اما منکه دارم خوب پیش میرم تو خوندن و دوره کردن درسا، استرس برای چیمه دیگه؟ تا اینجا ۳تا از ۵ درسم رو خوب دوره کردم و خیالم راحته.

تو مغزمم هزارتا فکر همزمان داره میچرخه و صدا میکنه و باید همشون رو جوابگو باشم. انگار کشوهای مغزیم بهم ریختن و همه فکرها از تو کشوهاشون ریخته شدن وسط کف مغزم.

این روزا روزای ترافیکه مغزمه انگار!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط papary  | 

گزارش فوتبال!
من از همه تیم های فوتبال که تو جام جهانی بازی میکنن عاجزانه درخواست میکنم هر مسابقه ای رو که خیابانی گزارش میکنه دوبار بازی کنن. یه بار خیابانی گزارش کنه و ما بخندیم، یه بارم فردوسی پور گزارش کنه تا بفهمیم چی شده اصلا! جهنمو ضرر، یه بارم جاودانی گزارش کنه بازم بخندیم!

بازی دیشب فرانسه - مکزیک رو که میدیدم زیاد حواسم به بازی نبود از بس که خیابانی چرت و پرت گفت. انقدر اسم هارو پس و پیش گفت گیج شده بودم الان منظورش کدوم تیمه دقیقا؟ سر گل اول مکزیک به تته پته افتاده بود. یه جا هم که برگشته میگه "فلان بازی کن مکزیک مثه خروس جنگی بود، خوب شد تعویضش کردن"!... بخاطر اینکه Domenech، مربی فرانسه،Thierry Henry رو نمیاورد تو بازی، چاره داشت میرفت میزد زیر گوشش.

یعنی میشه تا آخر جام جهانی خیابانی گلو درد بگیره و صداش درنیاد؟

اینجا رو ببینین حتما!


مامانم میگه "پاشو انقدر sms بزن به شبکه 3 که عاصی بشن و خودشون جایزه ها رو دو دستی بیارن به ما بدن"!

یه سوال واقعا فنی!

اینا که هی میگن "در موقع دیدن فوتبال در مصرف برق صرفه جویی کنید و جایزه بگیرین" و از این حرفا، چطوری میفهمن ما مثلا هیچ چراغی روشن نکردیم و شمع استفاده میکنیم؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امشب شب آرزوهاست...

هر موقع بخوام آرزو کنم اولین چیز سلامتی و دلخوش هست. بعدشم همیشه میگم خدایا منکه نمیدونم بقیه چه آرزویی دارن، اما هرچی هست، خودت به خیری و خوشی بهشون بده.


"ببعیا" و "گیا" به زبان محلی پانیا یعنی "پریا"!

هرچی حروف اسمم رو میپیچونم و جابجا میکنم اصلا شبیه ببعی یا دسته ی ببعی ها -یا همون ببعیا-  نمیشه!... این بچه رو چه حسابی به من میگه ببعیا نمیدونم والا!!!

خودش رو که تو آیینه میبینه، اول میگه "ای کیه؟" (به فتح "ه") بعد جواب میده "گیگیا!" حالا باز بهم بگه "گیا" خوبه بازم، اما ببعیا...!

"دا" یعنی "لیدا"!

"دیدیده" یعنی "پدیده"!

"پهم" یعنی "پرهام"! (به فتح "پ" و "ه")

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط papary  | 

غم بود کوه، دل بود کاه

آتش عشق درد جانکاه

بس نهاده عشقت به دوش دلم بار

ترسم از غمت جان سپارم به یکبار...

سالار عقیلی، سبکبار، آلبوم مایه ی ناز (+)

پ.ن: هیچ موقع حس اون شب تیرماه رو فراموش نمیکنم!


وقتی عشق بخواد بیاد، همچین میاد میشینه تو دلت آدم که آدم خودشم حالیش نمیشه. فقط یه روز یهو چشماش رو که باز میکنه میبینه تو دلش یه حس جدید اومده که روش هیچ تاریخ ورود و خروجی نداره. اگر عشقش واقعی باشه هیچ موقع از دلش نمیره و همونجا میمونه و کم کم میشه مالک اون قسمت از دل آدم. دیگه مستاجر نیست. حتی بعد از مرگم بازم باهاشه.

درست عین این آدمایی که سالهای ساله تو یه محل ساکن هستن و حتی اگرم خونشون رو شهرداری بخواد بکوبه، بازم حاضر نیستن از اون محل یه جای دیگه برن. به هر آب و آتیشی خودشون رو میزنن تا پول جور کنن و بازم یه قطعه زمین تو همون محل بخرن. ممکنه برای یه مدتی از اون محل برن یه محل دیگه و خونه اجاره کنن، اما موقتیه، دوباره برمیگردن تو همون محل قدیم و دوباره میشن همون "ساکنای قدیم محله".

یه موقع هایی میشه که آدم روزی صدبار با بلکم بیشتر به خودش لعنت میفرسته و قول میده هرطوری شده حتما این مالک رو بیرون کنه، محلش نذاره تا کم کم خودش بره و دیگه هم راهش نده. کم محلیش میکنه و اونم میره. اما کافیه یه جرقه زده بشه تا باز یادش بی افته و دلش براش تنگ بشه و یادش کنه. اونموقع هست که میبینه نرفته و فقط این مدت خودش رو یه گوشه کناری اون ته مه های دل آدم قایم کرده بوده که جلو چشم نباشه فقط. این جرقه ها همون خاطره های آدم هستن.

یه روزایی ازش متنفر میشه، اما در عین حال دوستشم داره. اصلا از اینکه سنگینی بودنش رو تو دلش حس کنه لذت میبره اما همزمان پسش هم میزنه. درگیره با خودش. هی با خودش میگه حیف من که ... ای کاش... و هی این حیف گفتن ها و ای کاش گفتن ها ادامه داره. اما یه ذره که میگذره از گفته هاش پشیمون میشه و حاضر نیست مالک رو آواره کنه. بیشتر دوستش داره حالا.

یه روزی میشه که خود مالکه -حالا به هر دلیلی- میذاره و میره. اما هیچ چیزیش رو با خودش نمیبره و همه رو بجا میذاره. چیزایی که بجا میمونن همون خاطراتن. دقیقا مثه این همسایه هایی که خونه زندگیشون رو میذارن میرن خارج. هر روز که از جلو در خونشون رد میشه یادشون میکنه و یه آهی هم میکشه و جاشون رو خالی میکنه تو دلش. خاطره هایی که دیروز رو باهاشون زندگی کرده و امروز تو ذهنش مرور میشن و فردا هم دوباره همینطورن. هی مرور میشن و هی جلوی چشم آدم میان و میرن.

خاطره ها عین ثمره های زندگی مالکه هستن. مالکه میاد تو محله و یه چند صباحی که میگذره و بچه هاش بزرگ میشن و سرو سامون میگیرن، برای اینکه زیاد از اصل و نصبشون دور نباشن میرن یه دوتا کوچه بالاتر خونه میگیرن و ساکن میشن.

کم کم طوری میشه که دوست داره فقط خود مالک رو نگه داره و بچه هاشو بیرون کنه. اما هر کاری کنه نمی تونه اینارو از هم جدا کنه. بدون هم اومدن، اما جدا نمیشن از هم. مگه میشه عشق رو بخوایی و خاطره هاش رو نه؟ مگه میشه خاطره هارو بخوایی و عشقی که تو دلته رو پس بزنی؟ اگر میشد که پس چرا با رفتن به جایی، با خوندن یه متن یا یه دستخط، با شنیدن یه حرف یا کلمه یا حتی یه آهنگ، مالکه تق تق میزنه به در خونش و اعلام میکنه که من هنوز اینجام ها!؟

و چه روزایی رو که این مالک و بچه هاش به یاد آدم نمیارن! گاهی این خاصیت آدما خوبه و تو دل آدم یه شوری بپا میکنه. اما گاهی هم نه، همچین میزنه دل آدم رو داغون میکنه که تا عمر داره یادش نره.

کاش همه مالک ها و بچه هاشون خونه ویرون کن نباشن! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 12:35 بعد از ظهر  توسط papary  | 

خدارو شکر استادمونم خودش پرتغالیه. تا اومد سر کلاس برگشته میگه "منو کشوندین اینجا از فوتبال و همه چی انداختینم." حالا خوبه خودش جمعه زود تعطیل کرد که امروز بریما! منم تا دیدم اینطوری میگه بیخیال ضایع شدن شدم و گفتم "استاد! اصلا یه جام و یه پرتغال... متوجه میشم چی میگین شما و چی تو دلتونه!" شانس آوردم خودشم پرتغالیه وگرنه که بعد ضایعم میکرد. خدارو شکر تا حالا تیغش منو نگرفت... نهایتا اینکه 6 تعطیل کرد. 20 دقیقه اول رو ندیدم فقط.

من اینهمه از جمعه به مامانم دارم میگم که سه شنبه ساعت 6:30 بازی رو ببین تا من بیام خونه. امروزم قبل از اینکه برم 300 بار بهش یادآوری کردما. بهشم گفتم هر چی شد بهم مسج بزن بگو خورد یا زد. 6:40 از تو تاکسی بهش زنگ زدم میگم داری میبینی دیگه؟ چی شد؟ چرا خبری ازت نیست؟ میگه "بازی که الان نیست، ساعت 11 شبه که خودتم خونه ای!"... فک کن!

سوتی خیابانی رو داشتین تو دقیقه 92؟! برگشته میگه "دقیقه 92 بازی هست و 90 دقیقه دیگر تا آخر بازی باقیست!" من واقعا از شبکه 3 خواهش میکنم یه دوره آموزش تفاوت بین ثانیه و دقیقه برای خیابانی بذارن که فرق اینارو بدونه اقلا!... حالا خوبه معلم هست!

پ.ن 1: بشدت جای فیگو تو زمین خالی بود.

پ.ن 2: خدا بخیر کنه بازی پرتغال - برزیل رو!

پ.ن 3: چرا امسال بازیا اینطوری شده آخه؟

پ.ن ۴: بروبکس وبلاگی، احسان عیوضی بالاخره برگشته. میتونید بریزین سرش و انتقامتون رو بگیرین!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط papary  | 

یکشنبه شب، موقع دیدن بازی آلمان و استرالیا:

دارم بازی رو میبینم و مجلمم دستمه، هم حواسم به بازیه هم می خونم. هر از گاهی مامانم میگه "ااا چقدر مگس!" در حالی که ابروی چپم از تعجب رفته بالا نگاهش میکنم و هیچی نمیگم. با خودم فکر میکنم ما که تازه سمپاشی کردیم خونه و راهرو رو، مگس از کجا میاد؟ اونم اینوقت شب؟!

دوباره بعد از چند دقیقه میگه "چقدر مگس زیاده!" زیر چشمی دورو برم رو نگاه میکنم و دنبال مگس میگردم. یه ذره هیچ حرکتی نمیکنم که شاید مگسه سمت منم بیاد و بکشمش... آخر سر حس میکنم داره سرکارم میذاره چون نه مگسی تو خونه هست نه پشه ای. بهش میگم این مگسه کجاست که تو میبینی و من نمیبینم؟ مگه فاصله من و تو چقده آخه؟

میگه "تو خونه رو که نمیگم. تو استادیوم رو میگم. این صداهایی که از خودشون در میارن عین صدای مگسه!"


ایتالیا واقعا بد بازی کرد، واقعا بد. اصلا اون تیمی نبود که همیشه بازی میکرد.

این گزارشگره هم که منو خفه کرد بس که هی گیر داد به قد Cannavaro! نیست حالا خودش قد نبردبوم دزداست!!

من حاضرم لهجه عربی گزارشگر کانال عربی رو گوش کنم و هر دقیقه حس کنم که یارو داره بالا میاره بس که از ته گلو حرف میزنن، اما گزارشی غیر از فردوسی پور نشنوم. حرص می خورما وقتی یکی دیگه بجای فردوسی پوره!


فردا ساعت 5 کلاس دارم و نمیدونم استاده کی تعطیلمون میکنه... 6:30 هم پرتغال بازی داره!


مامانم همچنان بر سر مواضع خودش مبنی بر ازدیاد!! مگس پافشاری میکنه!



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط papary  | 

امروز عصر بعد از 5-6 ماه که خط ایرانسلم خاموش بود به کل، بالاخره روشنش کردم با این امید که...

نیم ساعت نشد که زنگ زد! شماره رو که دیدم چشام 4 تا شده بود. 5-6 ماه یعنی هر روز ثانیه به ثانیه داشته زنگ میزده! باز خوبه جرات نداشته به اون یکی خطم زنگ بزنه. جواب ندادم. دوباره زنگ زد. دوباره جواب ندادم. 10 تا missed call انداخت و 10 بار من جواب ندادم. آخر سرم برای اینکه عقدشو خالی کنه برداشته مسج میزنه که...شبم که شمارمو میده به یکی دیگه که زنگ بزنه و اون دری وریا رو بگه.

میدونم اینجا رو می خونی هر روز، پس خوب گوش کن چی دارم بهت میگم! منکه میدونم مشکل تو از کجاست و از چی میسوزی. من دقیقا همون کاری رو باهات کردم که تو با بقیه میکردی. طبق گفته های خودت. این دفعه فکر نمیکردی که رو دست بخوری. فکر میکردی اینبارم میتونی همون کارو با منم بکنی، اما کور خوندی. اینجاشو دیگه نخونده بودی. فکر میکنی خیلی زرنگی اما یه احمقی فقط.

تو همه این مدت تا همین الان هیچی بهت نگفتم و جواب مسج هایی که میفرستادی، کامنتایی که تووبلاگم میذاشتی و میذاری که لیاقتت خودت هستن فقط، ایمیل هایی که برام میفرستادی و غیره و ذالکت رو ندادم و سکوت کردم که شاید از رو بری. تو خودتو خسته میکنی و میفرستی، منکه با یه کلیک همه رو حذف میکنم و خلاص. هی به خودم گفتم بیخیال میشی و ول میکنی اما خودتو به خری زدی و بازم ادامه دادی. البته فکر نمیکنم اونقدرا عقل و شعور تو سرت باشه که دیگه بخوایی خودتو به خری بزنی.

برای اولین و آخرین بار بهت میگم و اخطار میدم. کاری نکن که اون روی سگ منو بالا بیاری و اون کاری رو که نباید انجام بدم! خودت خوب میدونی وقتی یه چیزی بگم پاش وایمیسم و تا آخرش میرم و کوتاه نمیام. قبلا بهت ثابت شده. پس نذار اون روی سگم بالا بیاد که برات خیلی گرون تموم میشه!!

پ.ن: از بقیه دوستانم عذرخواهی میکنم، اما مجبور شدم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط papary  | 

اصولا "الان" آدم فوتبالی نیستم اما فوتبال رو دوست دارم. از نظر من بین "فوتبالی بودن" و "دوست داشتن" در این فقره خاص تفاوت وجود داره. فرقشم اینه که وقتی فوتبال رو "دوست دارم" یعنی دورادور دنبال میکنم تا اینکه بشینم پاش و دائم نگاه کنم. اونم شاید برمیگرده بیشتر به اینکه تلویزیون گریزم.

اما قبلاها  -نه اونموقع ها که هیتلر طفلی بیش نبود، همین چند سال پیش-  زمانی که راهنمایی و دبیرستانی بودم، یه "بشدت فوتبالی" بودم. همه رو میشناختم و میدونستم کی تو چه پستی خوبه و چطوریه و از این حرفا! یکی دوبار هم تو مدرسه عکسام رو ازم گرفتن و خیلی حالم گرفته شده بود. یادش بخیر اون بازی ایران و استرالیا. دوم راهنمایی بودم... اما چند سال بعد بخاطر یه اتفاقی که افتاد دیگه کم کم اون تب فوتبالیم خوابید و تبدیل شدم به دوستدار فوتبال. یعنی چیزی که الان هستم.

طرفدار تیم ملی ایتالیا و پرتغالم. تو پرانتز اینم بگم که خیلی قبلتر از اینکه برم ایتالیایی بخونم طرفدار تیمشون بودم و هستم، پس فکر نکنین تحت جو تیمشون رو دوست دارم.

زمانی که این دو تیم بازی دارن دیگه هیچی حالیم نیست و به کل کر میشم. کر میشما جدا. طوری که مثلا اگه مامانم کارم داشته باشه باید بیاد بشدت تکونم بده تا متوجهش بشم. اما هیچ ضمانتی نیست که تو اون حال حرفاش رو بفهمم کاملا... خب تقصیر من چیه که بد موقعی رو انتخاب کرده برای حرف زدن با من؟!

اگر یکی پشت در خونمون گوش وایسه و گوش کنه خیال میکنه اینطرف در، یه در مخفی به استادیوم مورد نظر داره و الان من وسط استادیوم وایسادم! چاره داشتم بوق و طبل و پرچم هم میاوردم که همه چی دیگه تکمیل بشه. حتی گاهی که جو گیر میشم بشدت، یه موج مکزیکی هم میرم. صداهایی هم که تولید میشه رو خودتون حدس بزنید دیگه.

جام قبلی بازیارو از ماهواره نگاه میکردم و همسایمون از تلویزیون ایران. ماهواره چند دقیقه ای جلوتر بود. همسایمون همتیمی من بود. بعدا گفت "هر صدایی که تو پاسیو میپیچید، میدونستم تا چند دقیقه دیگه چی پیش میاد!"

وقتی تیمم گل بخوره یا یه سوتی بده، خیلی حرص می خورم. یه چند باریه برای اینکه از کبودی!! جلوگیری کنم یه بالشتم میگیرم تو بغلم و میشینم. بالشته بغیر از ضربه گیر بودن کاربرد صدا خفه کن هم داره ها. بیشتر زمانایی که بازی دیروقت شب باشه.

از اینایی هم نیستم که موقع فوتبال دیدنم بشینم یه چیزی بخورم و خودم رو مشغول کنم. بیشتر از ترس اینه که یهو نپره تو گلوم و خفم نکنه، وگرنه که انقدرا نگران کثیف شدن خونه و شکستن ظرفه نیستم.

قبلتر گفتم بخاطر یه اتفاق کم کم تب فوتبالیم فروکش کرد و شدم یه دوستدار فوتبال... سال 1998 بود که تو بازی فینال -اگر درست بگم- جام ملتهای اروپا ایتالیا و فرانسه بازی داشتن. من طرفدار ایتالیا بودم و مامانم و خواهرم برای اینکه لج منو دربیارن مثلا فرانسوی شده بودن. حالا اصلا براشون هیچ فرقی نمیکرد که کی ببره و نبره ها، فقط برای لج درآوردن من بود. تا دقیقه های آخر بازی، مساوی بودن یا فرانسه جلو بود. هر آن امکان این میرفت که ایتالیا ببازه. طبیعتا منم خودمو آماده میکردم که داغدار بشم.

یه مقداری از بازی رو نشسته بودم رو مبل و بعد که دیدم چاره ای ندارم، یه بالشت آوردم و انداختم رو زمین و ولو شدم رو زمین تا بازی رو ببینم. هر از گاهی هم یه مشتی به بالشت بیچارم میزدم. طفلک اگر دست و پا داشت، یه دونه از همون مشتارو به خودم میزدم، حساب کار دستم می اومد.

آخرای بازی بود که نمیدونم خدا دلش به حال من سوخت یا ایتالیا یا بالشته که کلی مشت خورده بود، که ایتالیا یه گل زد. دقیقا ثانیه های آخر بازی بود چون بعدش داور سوت پایان رو زد. همینطور که رو زمین دراز کشیده بودم، با بالشتم پریدم هوا و جیغ زدم... یه ذره که گذشت دیدم مامانم داره میزنه تو صورتم و خواهرمم یه لیوان آب دستشه و داره میپاشه تو صورتم و هی میپرسه "حالت خوبه؟ نفس میکشی؟"

 تعجب کرده بودم از کارشون که چرا دارن اینطوری میکنن با من؟ این دیگه چه شوخیه بدیه که نصفه شبی دارن با من میکنن؟!

به مامانم گفتم چرا اینطوری میکنین شماها؟ چرا داری میزنی تو صورتم هی؟ این چرا داره آب میپاشه بهم؟ مگه قرار مرده باشم؟ میبینین که دارم نفس میکشم خب!!! حالتون خوبه؟... چرا اینطوری منو نگاه میکنین؟... دیدی گل زد؟

مامانم گفت "وقتی ایتالیا گل زد و پریدی هوا، یهو نفست بند اومد و رنگ صورتت شد گچ و لباتم یهو کبود شد... (با یه لحن تند) بیچاره داشتی سکته میکردی. فکر کردیم مردی... آخه این چه کاریه که میکنی؟ اینطوری فوتبال نگاه میکنن؟ یکی دیگه پولشو میگیره و حال میکنه، تو اینطوری باید خودتو بکشی؟ دیگه حق نداری فوتبال نگاه کنی. اگرم نگاه میکنی باید عین آدم بشینی و اینطوری نکنی با خودت!" و ....

خب از اون به بعد خیلی بهتر شدم و تقریبا عین آدم، یعنی همونطوری که مامانم گفته بود بازیا رو میبینم. اما خب گاهی هم بالاخره از دست آدم در میره دیگه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط papary  | 

یه وولوولکی چند وقتیه افتاده تو سرم که یه کاری رو انجام بدم تا شاید خیلی چیزا از ذهنم بره. البته که هیچموقع از ذهنم نمیرن اما شاید خیلی چیزا برام بهتر بشه. یه نفر دیگه هم همینکارو کرده و داره میکنه، اما خب اون کجا و من کجا! تفاوت از زمین تا آسمونه. این وولوولکه یه باعث و بانی هم داره ها، که به موقعش میگم.

علی الحال (این کلمه رو دوست دارم خیلی) فعلا نمی خوام در مورد تصمیمم اقدامی کنم تا بعد از امتحانام. فکرم اونموقع کاملا آزاده و میتونم خوب فکر کنم. شایدم به این نتیجه رسیدم که این کارو نکنم، شایدم مصممتر شدم.


خانم صورتی روز اول این بود:

                

بعد از دیشب اینطوری شد:

               

البته چند روزی بود که خانم صورتی حسابی مفلوک و نحیف شده بود. غصشو می خوردم هی. تا اینکه دیشب با احترامات کامل و سلام نظامی، و پس از در کردن ۲۱ توپ به احترامش، یه سوزن زدم بهش و ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط papary  | 

وقتی کله صبح روز جمعه، ساعت ۸، پاشی بری دانشگاه، معلومه که راننده های غیرعادیم به تورت می خورن دیگه! عاقلاشون اونموقع تو خونه خوابیدن و رفع خستگی میکنن!!

موقع رفتن چون سر خطه و تا خود دانشگاه میشینم، با اتوبوس میرم. رفتم تو اتوبوسه همون جایی که همیشه میشینم نشستم. راننده ه داشت bus wash میکرد! اصلا خیال نداشت راه بی افته، از این طرفم دیرم میشد. استادمون یه آدمیه که اگر نیم ثانیه دیرتر از اون بیایی سرکلاس تا آخر ساعت سوژت میکنه و ضایع میشی. منم که عادت ندارم جایی دیر برسم، بدم میاد یعنی. از راننده ه  سوال کردم کی راه می افتین؟ گفت "یه ده دقیقه دیگه!"... بیخیال شدم و پیاده شدم با تاکسی برم.

تاکسی هم کم پیش میاد تا خود دانشگاه بره. تا سیدخندان باید برم و بعد دوباره یه ماشین دیگه سوار شم. خداروشکر شانسم زدو  زود یه تاکسیه اومد و سوار شدم. از راننده سوال کردم تا {...} میرین؟ گفت "حالا شما تا سیدخندانشو بیا، بعد بهت میگم!"

عادت دارم همیشه همون اول کرایم رو حساب کنم. کرایه تا سیدخندان رو دادم. چهارراه قصر که رسید پرسیدم میرین تا {...} یا نه؟ گفت "حالا معلوم نیست!"... بدم میاد که اینطوری با آدم بازی میکنن ها! خب یک کلمه بگو آره یا نه، آدم تکلیفشو زودتر بدونه خب. سیدخندان که رسید خواستم پیاده شم که گفت "بشین دیگه! مجبورم بخاطر شما تا اونجا برم حالا دیگه!"... فک کن!

موقع برگشت هم از زیر پل سیدخندان سوار تاکسی شدم بیام خونه، جلو نشسته بودم. راننده ه انقدر دست تو گوشش کرد که دیگه انگشتش از تو چشماش معلوم بود! پشت یکی از چراغ ها هم انقدر به بچه ای که تو ماشین کناری بود شکلک درآورد که حد نداشت. بچه ه تپل مپلم بود. ماشینا که راه افتادن و اونا رفتن، برگشته میگه "{...} تا تونسته خورده ها، انقدر گنده شده!"...

پ.ن: استاد جان لطف فرمودن کلاس رو بجای ۲، ۱۱ و نیم تعطیل کردن. بجاش سه شنبه عصر یه فوق العاده دیگه گذاشت... بابا هفته آخره دیگه! همه کلاسا رو پیچوندیم این هفته که نریم، بعد این یکی زرت میاد کلاس میذاره!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط papary  | 

همیشه از اینکه جمعه ها هم بخوام اون کاریو که تو طول هفته انجام میدادم انجام بدم، بدم میاد. مخصوصا که سرکار یا کلاس رفتن باشه. دوست دارم جمعه ها آزاد باشم. بابا مرده ها هم جمعه ها آزادن دیگه! جمعه ها آدم باید به کار دیگه ای برسه خب!! مثلا بره دانشگاه تهران دور هم باشه!

آموزشگاه که بودم همیشه سر این موضوع که باید جمعه ها برم آموزشگاه با مدیرمون بحث داشتم. یعنی چی آخه؟ برای یه امتحان الکی اون همه شاگردو معلم رو میکشوند آموزشگاه که مثلا به خیال خودش روزای هفته مردم به کارشون برسن. عاشق این استدلالش بودم!

دانشگاه شهر قدس که بودم، اگر زمین به آسمون میرفت و آسمون به زمین می اومد امکان نداشت روزای جمعه برامون کلاس بذارن و بگن بیایین دانشگاه. حتی تو ترمای تابستونم که یکماهه بود همچین کاری نمکیرد هیچ استادی.

اما ماشالا این دانشگاه! تا دلت بخواد روزای جمعه کلاس میذارن. آخه من نمیدونم این استادا اول ترم چیکار میکنن که شونصد جلسه هی ما میریم اونا نمیان، هی ما میریم اونا نمیان. دقیقا عین جن و بسم الله. بعد آخر ترم که میشه می خوان همه اون روزایی رو که نیومدن و درس عقبه تو یه روز جمعه درس بدن و قال قضیه رو بکنن.

ترم پیش مگه نبود؟! روز جمعه از ۸ تا ۱۰ کلاس داشتیم، اومدیم خونه بعد عصرش از ۴ تا ۸ شب کلاس داشتیم دوباره. فک کن "دیگه حالی به آدم، حالی به آدم می مونه؟ نه والا نه بلا! احوالی به آدم، حالی به آدم می مونه؟ نه والا نه بلا!... عزیز نمیری الهی!"

این ترمم همین بساطو داریم. استاد حسابرسیمون جلسات قبل از عید رو چون عمل کرده بود نیومد. ۲-۳ هفته پیش برامون فوق العاده گذاشته بود ۲ جلسه. اما چون درس هنوز عقبه، فردا هم از ۹ تا ۲ کلاس گذاشته و باید بریم. کلاس خودمون رو که امروز میریم هیچ فردا هم... تازه میگفت از ۸ بیایین، ماها غر زدیم و تخفیف داد. باز خوبه هر ۴۵ دقیقه که درس میده یک ربع آنتراکت میده، وگرنه باید در حالی که موهام خلاف قانون جاذبه شدن و دود از کلم داره بلند میشه می اومدم خونه!

پ.ن: با آهنگ مذکور -ورژن آرمین نصرتی- صبحا چندصد بار میقرونیم! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط papary  | 

عصر که داشتم از دانشگاه می اومدم خونه، تو تاکسیهای سید خندان، وسط نشستم. مسافرهای دیگه هم تقریبا همسن و سال من بودن. دختری که سمت راستم نشسته بود، یه ذره که گذشت خوابش برد و همینطور یواش یواش سرش اومد رو شونه من. خندم گرفته بود و یاد خودم افتادم که 4-5 سال پیش تو تاکسی همینطور شدم.

تو تاکسی های تجریش بودم و حسابی هم خوابم می اومد. پشت سمت راست نشسته بودم. کنارمم یه پسره بود. تا نشستم سر جام، سرمو به پشتیه صندلی تکیه دادم و خوابم برد. از این خوابای عمیق و کوتاه که وقتی بیدار میشی حس میکنی یه قرار درست و درمون با بالشتت داشتی! همینطور که خواب بودم حس کردم یکی داره میزنه رو دستم و میگه "خانوم! میشه من پیاده بشم؟" منم که هنوز خواب بودم همونطور جواب دادم آره میتونی!

دوباره آروم زد رو دستم و گفت "خانم ببخشید بیدارتون میکنم! اگر نمی تونین پیاده بشین تا من برم، من از اون در پیاده میشم. میشه خواهش کنم سرتون رو از رو شونه من بردارین؟... ببخشید، مجبورم پیاده بشم!"

تا اینو گفت واقعا خواب از سرم پرید و چشام رو باز کردم. یه ذره که به خودم اومدم متوجه شدم همینطور که خوابم برده بوده کم کم به سمت چپ مایل شدم و سرمم کم کم از پشتیه صندلی افتاده رو شونه پسره. تمام راه سرم رو شونش بوده. هم خندم گرفته بود هم داشتم از خجالت میمردم که چرا اینطوری خوابیدم من آخه؟ پسره هم که بیچاره عذاب وجدان گرفته بود از اینکه منو بیدار کرده و داره پیاده میشه.

امروزم که این دختره سرش رو شونه من بود حس کردم که یه ذره سر شونم خیس شده. حساب کردم که انقدر هوا گرمه بیچاره سرش خیس عرق شده و کلی دلم براش سوخت و همدردی کردم باهاش. آخه خودمم وقتی سرم عرق میکنه انگار دوش گرفتم.

به مقصد که رسیدیم آروم صداش کردم خانوم میشه بیدار بشین؟ رسیدیم! تا بیدار شد سریع دهنش رو پاک کرد و بعدشم شروع کرد به عذرخواهی کردن از من. متوجه شدم قضیه چیه و بهش گفتم مسئله ای نیست! از قصد نبوده که. اما بیچاره ول نمیکرد و همینطور عذرخواهی میکرد برای اینکه وقتی خوابش برده آب دهنش ریخته رو شونه من و حالیش نشده.

اما واقعا اینطور خواب های کوتاه عین آدامس که بچسبه به لباس آدم، آی ی ی همچین به دل آدم میچسبه و مزه میده که نگو! البته اگر بعدش اینطوری خجالت زده نشی.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط papary  | 

خانواده من -من و مامانم و خواهرم- کلا خانواده شادیه. با اینکه خیلی سختی ها کشیدیم تا به امروز برسیم اما بازم همیشه همین شاد بودنمون رو داریم و تحت هر شرایطی که باشیم سعی میکنیم یه سوژه خنده هم که شده پیدا کنیم تا زیادی سختی رو حس نکنیم. سرمنشا اصلیشم مامانمه. همیشه میگم این شاد بودن و باهم بودن رو -حتی اگرم یک دقیقه تو طول هفته باشه- یه بنده خدایی لیاقت نداشته که اونم بچشه و تجربش کنه. واقعا برای بعضی چیزا خدا باید به آدم لیاقتش رو بده. شکر خدارو میکنم که خانواده 3 نفری من لیاقتش رو داره.

البته گاهی هم پیش میاد که از دست همدیگه دلخور و ناراحت بشیم، اما اونم زیاد طول نمیکشه و بازم میشیم همون آدمای قبلی که بودیم. بالاخره تو هر خانواده ای هست این چیزا.

این شاد بودن بیشتر شد از 8-9 سال پیش که نفر چهارم هم بهمون اضافه شد. شوهر خواهرم. تو این چند سالی که نزدیکتر شدیم باهم و عضوی از خانواده من شده، واقعا میفهمم که وجودش چه نعمتیه برای ما. برای من یکی که همیشه یه پشت و پناه محکم بوده و هست. گاهی حس نمیکنم که شوهر خواهرمه و منم مثلا نون زیر کباب! هستم، حس میکنم خدا یه دوست واقعا خوب رو بهم داده. شکرت خدا.

از یکسال پیش تا الان تو خانواده من تغییراتی پیش اومده. تغییراتی که بهونه شاد بودن رو برای ثانیه به ثانیه مون بیشتر کرده. این تغییرات دقیقا ساعت 3:30 صبح 18 خرداد 88 پیش اومد. شب بدی رو هممون تو نگرانی و دلهوره گذروندیم. به درگاه خدا التماس میکردم که از جون من بگیر و به جون اونا بده. هیچ موقع اون شب رو یادم نمیره. هممون نگران بودیم اما بازم سعی میکردیم یه بهونه برای خنده پیدا کنیم تا اون نیم ساعت پر اضطراب رو بگذرونیم. نیم ساعتی که واقعا عین یک قرن میگذشت ثانیه به ثانیش. اون شب خدا بهونه شاد بودنمون رو با اضافه کردن پانیا به جمعمون بیشتر کرد.

وقتی خانواده 5 نفری من دور هم جمع هست، یه بغض یا نمیدونم چی چی ته گلوم رو میگیره. هر چی هست اما اینو میدونم که از روی ناراحتی نیست، از شادیه. ثانیه به ثانیه فقط خداروشکر میکنم که این بهونه های هرقدر کوچیک رو بهمون داده تا از باهم بودنمون لذت ببریم و خوش باشیم. چیزی که یک نفر دیگه لیاقتش رو نداشت و تا آخر عمرشم نخواهد داشت.

امروز تولد پانیا هست. نمیدونم چطوری میتونم احساسم رو بهش نشون بدم، اما تنها چیزی که میتونم بهش بگم اینه که "کوچول*! خیلی دوست دارم! امیدوارم همیشه سایه پدر و مادرت بالای سرت باشه و همیشه سالم باشی و مایه افتخار مادر و پدرت و اعضا فامیلت باشی."

* اکثر اوقات پانیا رو با این اسم صدا میکنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط papary  | 

امسال انگار سال "اولین" هاست برای من. نمونش همین چند روز تعطیلی. برای اولین بار تو عمر دانش آموزیم قبل از امتحانا خیلی خوشحال و شاد و خندان رفتم مسافرت! اصلا هم عین خیالم نبودا! تو بگو یه ذره ناراحت بودم، نچ نبودم.  منی که همیشه از نیمه اردیبهشت شروع میکنم به خوندن برای امتحانا امسال خیلی شیک پاشدم رفتم سفر!!

پنج شنبه 13 اردیبهشت:

شب قبلش خیلی یهویی با دوست خواهرم و خانومش "س" و "ن" تصمیم گرفتیم که بریم اصفهان. برای اولین بار تو عمرم بدون لیست وسایل می خواستم برم سفر. خیلی یهویی بود اما خوب بود.

قرارمون ساعت 5 عوارضی قم بود اما مطمئن بودم که خواهرم مثل همیشه فس فس میکنه و دیر میرسیم به قرار. همه کارهام رو زودتر از اونی که انتظار داشتم انجام دادم و لباس پوشیده نشسته بودم تا بیان بریم. بالاخره ساعت 4:30 بود که اومدن. تا خلیج فارس خلوت بود و خیلی خوب رفتیم اما به محض اینکه وارد خلیج فارس شدیم یک ترافیکی بود که نگو! دوست خواهرمم هی زنگ میزد که "کجایین بابا؟ ما مردیم تو گرما!" بالاخره ساعت 6:30 رسیدیم و حرکت کردیم.

هوا انقدر گرم بود که حد نداشت. تو ماشین دوست خواهرم بودم من. ماشین اونا هم کولرش گاز نداشت و یه تمام معنا جهنم رو حس کردم. هر طرفی هم که میشستم آفتاب میزد تو مخم و صورتم. کم کم اون سر دردهای بد داشت می اومد سراغم اما به روی خودم نمی خواستم بیارم چون قرص تو کیفم تموم شده بود و از تهران حواسم نبود که بردارم.

حدودای 10 - 11 بود که رسیدیم اصفهان. دوسته دوست خواهرم، "ع"، قرار بود بیاد دنبالمون که بریم خونشون برای شام. خونشون شاهین شهره. تا  اصفهان حدودا 15 دقیقه راهه اگر با 120 تا بری. شام رو که خوردیم "ع" و خانومش "س" رختخواب ها رو آوردن و لباس پوشیدن که برن خونه مادر خانومش!!! اصلا قرار نبود ماها شب بمونیم اونجا. قرار بود شب بعد از شام بریم هنل اما به زور نگهمون داشتن. این زن و شوهر واقعا به تمام معنا مهمون نواز بودن. تو 2 روزی که اونجا بودیم نذاشتن آب تو دل ما تکون بخوره.

سر درده کارمو حسابی ساخته بود طوری که نمی تونستم چشمام رو تو نور به راحتی باز بذارم. مجبور شدم ساعت ۲ شب برم داروخانه و قرص بخرم. قرص رو خوردم اما چون دیر بود تا صبح سر درده ولم نکرد و هر طرفی که سرمو میذاشتم رو بالشت دردش بدتر میشد. اما به بقیه حرفی نزدم و الکی گفتم خوبه خوب شدم... برای چی باید بقیه رو ناراحت میکردم؟!

جمعه 14 اردیبهشت:

بیدار که شدم زودتر از همه دویدم تو حموم تا هم خستگی راه رو از تنم بیرون کنم هم اینکه شاید سرم بهتر بشه. که تا حد زیادی هم بهتر شدم.

به میدون نقش جهان رفتیم. صدای جمعیت و یه نفری که از تو بلندگو داشت هواااار میزد رو میشنیدم اما تو میدون رو که نگاه میکردم اصلا خبری از آدما نبود! واقعا فکر میکردم توهم جمعیت زدم، اما کم کم متوجه شدم مردمی که برای نماز جمعه اومده بودن تو مسجد بودن و صداهاشون از اونجا می اومد. متاسفانه همه مغازه ها هم بسته بودن. مسجد شیخ لطف الله و عالی قاپو هم تعطیل بود و نشد برم.

ناهار همون "بریونی گلستان" همیشگی رفتیم و غذای محبوبم رو خوردم. نمی تونم بگم چقدر این غذا خوشمزه هست! هر کی بره اصفهان و بریونی نخوره واقعا یه قسمتی از عمرش بر باد رفته میشه. روبروی چهل ستون بریونی گلستان برین، هم غذاش خوبه هم تمیزه و خوشمزه.

بعد ناهار دوباره به میدون نقش جهان برگشتیم و در کمال ناباوری همه مغازه ها باز بودن! جل الخالق!! همیشه دلم می خواست بازار مسگر ها رو برم و ببینم، اما هیچموقع نشده بود. کلید کردم که بریم، که خدارو شکر همه پایه بودن و رفتیم. البته چنتا مغازه بیشتر نبودن. یکی از مغازه ها یه آقایی توش بود که از شانس من داشت کار مسگری انجام میداد. 50 ساله تو این کاره. تو یه مغازه دیگه یه پسر جوون داشت قلمزنی میکرد که کاراش واقعا زیبا بود.

تو یکی از معازه ها وارد شدم که یه بشقاب قلمزنی کوچیک بخرم که یهو چشمم افتاد به یه کلاه خود. چشمام عین این آدم بدجنسای تو فیلما یه برقی زد! تو رو دروایسی بودم که بپرسم یا نه که دل رو زدم به دریا و از آقاهه پرسیدم میشه با این کلاه خوده عکس گرفت که جواب مساعد داد. در عرض سیم ثانیه بعدش کلاه خود رو سر من بود و داشتم باهاش عکس میگرفتم. چشمتون روز بد نبینه انقدر سنگین بود که حد نداشت. گردنم داشت میشکست اما حاضر نبودم درش بیارم. چطوری میذاشتنش رو سرشون میرفتن جنگ نمیدونم! تازه روشم یه چیزای دیگه اضافه میکردن و میرفتن. حالا خوبه این فقط خود کلاه خوده بود وگرنه که واقعا گردنم میشکست.

یه ذره دیگه تو بازار چرخیدیم و رفتیم به سمت باغ "س" و "ع". هر چی هوا تو خود شهر گرم بوذ و داشتم خفه میشدم، بجاش اونجا حسابی کیف کردم و خنک بود. قرار گذاشته بودیم که دیگه امشب حتما بعد از باغ بریم هتل و یه جا بگیریم تا فردا که بخواییم برگردیم. شب موقع برگشت خواهش کردیم که وقتی داریم برمیگردیم بریم دم یه هتل تا ماها جا بگیریم که بازم همون داستان شب قبل تکرار شد. یکساعت تموم داشتیم اصرار میکردیم که بریم، اونا هم کوتاه نمی اومدن که بذارن ما بریم. بالاخره توافق شد به شرطی بریم خونشون که خودشون از خونه نذارن برن بیرون مثل شب قبل.

موقع برگشت به شاهین شهر دم سی و سه پل وایسادیم. دلم می خواست برم پایین و پاهامو تو آب بذارم اما هیچکس پایه نبود و همه همون بالا وایساده بودن. راستش منم ترسیدم ساعت 3 شب تنها برم پایین، از خیرش گذشتم.

اونشب بازم تا خود صبح چشمام باز بود و نتونستم بخوابم. با اینکه رختخواب تمیز بود و بوی خوبی میداد، با اینکه بالشت خودم رو هم برده بودم اما نمیدونم چرا این دو شب اصلا خواب به چشمام نمی اومد. تو راه تهران - اصفهان هم که فقط به اندازه 10 دقیقه چرت زده بودم و اونم مامانم بیدارم کرده بود که "نشستی جلو خوابت نبره. حواست باشه پرهام بیشتر از 120 تا نره." شب قبل از مسافرت هم که تا 5 بیدار بودم. اما نمیدونم چرا اصلا خوابم نمیبرد! دیوونه شده بودم جدا. می خواستم چند بار راه بی افتم تو خونه اما تاریک بود و میترسیدم پاهای بقیه رو له کنم. تو جامم که اگر می خواستم بشینم، اگر مامانم چشمش رو یهو باز میکرد و منو تو تاریکی میدید مسلما میترسید... بساطی داشتم خلاصه اون دو شب!

شنبه 15 اردیبهشت:

پعد از خوردن بریونی و حسرت به دل موندن تا دفعه بدی، حدودای ۴ بود که راه افتادیم به سمت تهران.

سفر یهویی و کوتاهی بود اما خیلی بهم خوش گذشت. از مهمون نوازی این زن و شوهر واقعا شرمنده شده بودیم. این دو روز اصلا نذاشتن آب تو دلمون تکون بخوره. با اینکه اولش ناراحت بودم جایی که نمیشناسم بخواییم بمونیم، اما بعدش اصلا دلم نمی خواست از خونشون بیام بیرون.

پ.ن ۱: هر جای این شهر که میرفتم چهره مرحومه مغفوره جلوی چشمام بود و میدیدمش.

پ.ن ۲: موقع خوردن بریونی به یاد همه دوستان مخصوصا یه نفر که بهش قول داده بودم، بودم!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط papary  | 

پنج شنبه که روز مادر و زن بود خیلی هول بودم که زودتر کارامو بکنم. (چراش رو بعدا میگم حالا). فک کن از اینطرف من دارم تند تند دور خودم می چرخم و سعی میکنم فکرم رو متمرکز کنم و چیزی از قلم نندازم، از اینطرفم یه سره یا تلفن خونه زنگ می خوره یا موبایل خودم، یا یه سره مسج میاد که یا تشکر کردن یا تبریک میگن و باید تشکر کنی. گاهی هم داوطلبانه جز نیروهای امدادی میشدم و گوشی مامانم رو جواب میدادم یا مسج هاش رو مینوشتم.

همیشه در برابر آدمایی که تعارفا رو تیکه-پاره میکنن نهایتا تا جمله دوم یا خیلی دیگه به مغزم فشار بیارم و دست به عبای خدا و پیغمبر بشم تا جمله سوم رو میتونم جواب بدم، بعد از اون یا طرف رو عین بز نگاه میکنم، یا اگر بخوام بازم ادامه بدم در ۹۹٪ موارد سوتی میدم. استثنا نداره اصلا.

پنج شنبه یکی از دوستانم که پسر هست (دوستم، نه دوست پسرم. که از این کلمه متنفرم) زنگ زد که مثلا به مامانم و بعدشم به خودم تبریک بگه. از این آدمای تعارفیه درجه یک. یعنی دیوونت میکنه ها، دیوونه! یه ذره هم همچینی تو حرفاش از این کلمه های قلمبه سلمبه میگه و میمونم که این الان یه تعارف بود یا یه کلمه گنده مونده؟! کلا حرف زدن با این آدم عین جدول حل کردنه برای من! تصور کن نتیجه حرف زدن این آدم اولترا تعارفی با من فوق بیق در اینطور امور چی از آب درمیاد!

شروع کرد به تبریک گفتن و بعدشم دونه دونه به ترتیب ایفای نقش تعارفا رو تیکه پاره کردن، یکی دوبار ازش تشکر کردم و اونم همینطوری ادامه میداد و ول کن ماجرا نبود. به بار نمیدونم چندم که رسید یهو برگشتم گفتم ممنونم روز شما هم مبارک!!... یه سکوت چند ثانیه ای و بعدشم تلاش من برای استفاده از اصل ماست مالازاسیون! البته دیگه فرقی نمیکرد چطوری دارم تلاش میکنم چون به هر حال من کار خودم رو کرده بودم و سوتی رو داده بودم!

پیام اخلاقی: خب آخه مگه مجبورین اینطور تعارف برای همدیگه پرتاب کنین که یکی هم مثه من جو گیر بشه و اینطوری جواب بده؟ بفکر خودتون نیستین بفکر آبروی یه نفر دیگه باشین خب. بخدا آدم آب میشه میره تو زمین از خجالت!


حرف برای گفتن خیلی دارم، بعضیاشو به زودی میگم اما بعضیاشو باید با خودم کنار بیام بعدا بگم!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 2:13 قبل از ظهر  توسط papary  | 

چند باره یه حرفی تا نوک زبونم اومده و داشته می افتاده بیرون، اما نگهش داشتم و عین آبنبات گذاشتمش گوشه لپم تا خیس بخوره!

لابد موقعش نبوده که گفته بشه...

دوست ندارم حرفی رو بذارم گوشه لپم، اما گاهی چاره ای نیست!


روز زن بر زن، خواهر زن، برادر زن، پول زن، پنبه زن، بیل زن، جر زن، زیر آب زن و بقیه زنها مبارک!

خارج از شوخی، روز مادر و زن مبارک!

از مامانم کادو پول گرفتم. این کادوهای مامانم که نشون میده منم قاطی آدما حساب میشم، همیشه عین آدامس میچسبه به دلم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 3:35 قبل از ظهر  توسط papary  | 

دیشب نشون میداد "اکبر عالیمقام" از دادگاه خانواده برگشته و انقدر حالش گرفتس، با تاکسی ی که رفته در خونش، یادش رفته بود کرایه تاکسی رو بده و همینطور پیاده شد... و باقی ماجرا!

میبینم می خنده! یطوری نگاهش میکنم و میگم چرا می خندی؟ خیلی خنده داره؟؟

میگه "یاد اونروز افتادم که از دادگاه برگشته بودم و رفتم بانک ملت تجریش...!" و بازم می خنده...

یه روز تو سالهای 71-72 که از دادگاه برمیگشته، میره بانک ملت تجریش که پول بگیره. اونروز تنها بود. حسابی هم اعصابش قاطی پاتی بوده. فیش نقدی رو که پر میکنه با دفترچه میذاره رو کانتر و منتظر میشه تا کارمند بانک کارشو راه بندازه و پولو بگیره و بیاد. بانکیه بهش میگه "خانم {...} امضا کنین!" همینطوری نگاهش میکنه. بانکیه دوباره حرفشو تکرار میکنه و اونم بازم همینطوری نگاهش میکنه. بعد از چند ثانیه یا دقیقه که همینطوری زل زده بوده به بانکیه، میگه "مگه من امضا میکردم تا حالا؟ امضام رو بلد نیستم! بهم پول بدین می خوام برم!" بانکیه هم چون آشنا بوده پول رو بهش میده و میگه "فردا صبح حتما یه سر به بانک بزنین!"... فرداش که میره فیشو امضا میکنه و میاد!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط papary  | 

از هفته پیش که اقتصاد خرد -یکی از درسای جبرانیم- رو گروه حذف کرد، دوشنبه ها بین دو کلاس اول و سومم حدودا 3 ساعت و نیم بیکارم. یعنی صنعتی که 12 تموم میشه تاااا 3:30 بیکارم تا مدیریت تولید شروع بشه.

بعد از اینکه صنعتی تموم شد تا 1 یه مقداری از چکنویس هامو پاکنویس کردم و بعد رفتم بوفه یه نسکافه با کولوچه -بعنوان ناهار- بخورم تا تصمیم بگیرم باقی زمانم رو چی کار کنم!

طبق معمول همیشه که از 12 تا 1 تو بوفه قسمت دخترا سوزن بندازی پایین نمیاد، شلوغ بود. قسمت پسرا شاید 10-12 نفر نشسته بودن. مدل بوفه این ساختمون اینطوریه که یه سالن بزرگه که بینش یه نیمچه دیوار کشیدن که مثلا "مردا اینور، زنها اونور" باشن! اما همه از تو قسمت همدیگه رد میشن و میرن میان. در اصل اون دیواره یه چیز تو مایه های کلاه شرعیه و اگر اون دیواره نباشه هممون تو آتیشای جهنم جززغاله میشیم! شوخی نیستا، جزغاله میشیم!!

یه آب جوش (نسکافه رو خودم دارم) و کولوچه گرفتم و همینطوری وایسادم! صندلی و میز خالی نبود. یه ذره که گذشت چنتا دختر پاشدن برن و منم رفتم صندلیشون رو آوردم اینجایی که خودم وایساده بودم، و نشستم. دوتا دختر چادری هم همونجایی که من نشسته بودم، نشسته بودن و داشتن ناهارشون رو می خوردن.

لیوانم رو برده بودم نزدیک دهنم و می خواستم قلپ اول رو بخورم که دیدم فاطی کماندو -همون خانم حراستی دانشگاه- سر رسید و یه چیز داره میگه! چون صدا زیاد بود نفهمیدم چی میگه و بهش لبخند زدم و یه خسته نباشید گفتم... دیدم دوباره داره یه چیز میگه و اون دوتا دخترا هم دارن نگاهش میکنن! بهش گفتم ببخشید! صداتون یواشه متوجه نمیشم چی دارین میگین، میشه یه بار دیگه تکرار کنین؟

فاطی: دارم میگم از اینجا بلند بشین برین اونور بشینین. اینجا روبروی جاییه که پسرا نشستن! این صندلیا رو هم بدین ببرم تو قسمت پسرا که بتونن بشینن! چرا آوردینش اینور؟

من: خب نشسته باشن، مگه به همدیگه کاری داریم؟ من که دارم کار خودمو میکنم و این دوتا هم دارن ناهارشونو می خورن، اونا هم که سرشون به کار خودشون گرمه! پس کسی به کسی کار نداره. صندلیرو همین چند دقیقه پیش از یک دختره که رفت گرفتم.

فاطی: اشتباه میکنی! صندلی مال اونوره! اونا وایسادن سر پا، اونوقت شماها اینجا نشستین! پاشو خانومم، پاشو! حرف اضافه هم نزن دیگه! برو اونور بشین!

لحن حرف زدنش خیلی بهم بر خورد!

دخترا: راست میگه، صندلی رو الان آوردش اینجا... اصلا مشکلتون چیه؟ مشکلتون اینه که پسرا اونورن و ممکنه ماهارو ببینن، یا اینکه دلتون سوخته براشون که صندلی ندارن؟ بهشون بگین بیان بالا بشینن تو اتاق شما زیر کولر. اینطوری هم صندلی راحت دادین بهشون هم خنک میشن...

من: (یه ذره لحنم رو تندتر کردم) اشتباه نمیکنم! یه صندلی هم ارزش نداره که بخوام براش دروغ بگم! من از اینی که پسرا اونورن اصلا و ابدا ناراحت نیستم. نه من به اونا کار دارم نه اونا به من. همینجا میشینم و از جامم بلند نمیشم تا کارم تموم بشه. مشکلی دارین شما؟

یه چپ چپم نگام کرد و بعد رفت سر یکی از میزها و به اونا شروع کرد به گیر دادن. البته اونا هم خیلی ساکت نموندن و از خجالتش حسابی دراومدن!

دیوانن بخدا!

---------------------------

تو خیابون عین مورو ملخ ریختن و عین چی! دارن گیر میدن. "ف" میگه حتی برای لاک ناخن هم جریمه نقدی تعیین کردن و رنگ لاک تو 150 هزار تومن جریمشه. با پسرم که بیرون باشی دیگه بدتر! اول فکر میکنم شوخی میکنه، بعد میبینم نه داره جدی جدی حرف میزنه.

---------------------------

نشستم تو تاکسی، پشت راننده و "خدای آسمون ها" با صدای 50 تو گوشم داره می خونه. یه خانم میانسال کنارم، یه آقای جوون کنارش و یه دختره هم جلو.

خانمه برای کرایه به راننده غر میزنه. حرفاشون رو درست نمی شنوم اما بیش و کم متوجه میشم که در مورد جوونا دارن حرف میزنن و دلشون به حال ماها میسوزه!! نمی خوام حرفاشونو بشنوم، صدای موزیکم رو میبرم رو 100 و "خدای آسمون ها" از تو چشامم میزنه بیرون تا بلکه برسه به داد دلمون.

خسته شدم. خسته شدم از این وضعی که داریم. از اینکه چپ بریم، راست بریم گیر بدن بهمون. تو بوفه دانشگاه عین آدم نشستم دارم یه چیزی می خورم گیر میدن، تو خیابون داری راه میری گیر میدن، با ترس و لرز باید بری بیرون و بیایی، مانتو فلان رنگ میپوشی چپ چپ نیگات میکنن... همه هم دلشون به حال جوونا میسوزه!

همه امیدم شده بعد از فوق بتونم یه خاکی تو سرم بریزم و هرطوری هست برم. هر جایی برم کمه کمش اینه که میدونم لااقل کسی برای لباس پوشیدنم، نشستن تو بوفه دانشگاه یا لاک ناخونم بهم گیر نمیده.

پ.ن: تنها جایی که راحت میتونم غرغرامو بنویسم و به زبون بیارم اینجاست!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط papary  | 

باز ما اومدیم یه چیز بخریم شد نیست در جهان!

این بار چندمیه که...


امروز داشتم به ضدحال خوردن تو اوج فکر میکردم!

بنظرم خیلی حالگیریه تو اوج دوست داشتن یهو یه ضدحال اساسی بخوره آدم!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط papary  | 

چند روز پیش از دختر داییم یه ایمیل گرفتم که این عکسه هم توش بود. یاد یه چیزی افتادم که بنویسم!

یکی از مباحثی که تو مدیریت تولید می خونیم طراحی نحوه استقرار تجهیزات، ماشین آلات، انبارها و ... در شرکت ها، سازمان ها یا کارخانه هاست. یه اسم دیگش طراحی خط تولیده. یعنی برای ایجاد مثلا یک سازمان چه اجزا و اعضایی نیاز هست؟ و اگر اون سازمان از قبل ایجاد شده بوده، برای بهبود چه تغییراتی باید ایجاد بشه؟ همه اینها رو که به درستی و طبق استانداردها انجام بدیم میتونیم خواست ها و نیازهای مشتریان رو پاسخگو باشیم. در کل مبحث شیرینیه.

استادی هم که داریم خیلی باحاله! استاد "ح". لهجه یزدی داره. از این آدماییه که وقتی یه چیز میگه خودش اصلا نمی خنده و به روشم نمیاره مثلا یه تیکه انداخته و بقیه دارن رنگ عوض میکنن از خنده. شوخی و جدیشم معلوم نیست، خودت باید دقت کنی متوجه بشی. سر کلاس خیلی خودمو نگه میدارم نخندم. همیشه هم آخر کلاس با دل درد میام خونه از بس به خودم فشار آوردم.

جلسه پیش مباحث درس رو با امکانات موجود تو دانشگاه خودمون، مترو و خط تولید کارخونه {...} مقایسه میکرد. خدا میدونه چیا تعریف میکرد و ماها چه حالی داشتیم! 

                   

میگفت "... چند روز پیش رفتم دستشویی اساتیده همین ساختمون، میبینم استاد {...} یه پاشو گذاشته لبه سینک دستشویی و یه پای دیگش رو گذاشته روی لوله آب، یه دستش به دیواره و با اون یکی دستش از تو مخزن صابون مایع به زور داره صابون در میاره! دقیقا شبیه اسپایدرمن! میپرسم چی شده؟ چرا اون بالا رفتین؟ میگه "صابون تموم شده، می خوام دستمو بشورم، صابونم نیست دارم از این بالا سعی میکنم در بیارم!... حالا دیگه اوضاع تو دستشویی دانشجوها چطوریه، بگذریم!..."

با این مبحثی که ما می خونیم به کل ناامید شدیم از امکاناتی که تو دانشگاه هامون داریم! اما به روی خودمون نمیاریم.

پ.ن: ممنون از مسیحا برای راهنمایی، برای آپلود و گذاشتن عکس!


+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط papary  | 

شنبه که رفته بودیم شهر قدس، اون یکی دانشگاهمون، یه عده چند نفره دور هم بودیم و از این بحث های بی سرو ته افتاده بود تو جمع و  قاه قاه میخندیدیم. انقدر به زمین و زمون خندیدیم و چرت و پرت گفتیم که آخراش اگه یکی میگفت "جرز دیوار" بازم قاه قاه میخندیدیم... (تو جو باید باشین تا متوجه شین چی میگم دقیقا و منظورم چیه!)

یکی: (بعد از اینکه یه طوری نیگام کرد) بودار میخندیا!

من: واا! بودار چیه دیگه؟ همه داریم می خندیم، منم خندیدیم خب!

یکی: یعنی اینکه شیطون می خندی! شیطنت توشه! بو داره!... میفهمی؟!

من: (با اینکه حالیم نشد) خب آره!

منو میگی، تا آخری که با هم بودیم، وقتی می خندیدم همش میترسیدم دوباره ازم بو در بیاد و یه چیزی بهم بگن!


هنوزم این عادت بچگیامو ترک نکردم!

وقتی دامن میپوشم دستامو باز میکنم و انقدر دور خودم میچرخم، چرخ چرخ عباسی میکنم و چین چینای دامنمو نگاه میکنم، تا سرم گیج بره و شپلق بخورم تو در کمد دیواری!

بیخود نیست همیشه سر زانوهام کبودن!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط papary  | 

خب! باید یه خبری رو بدون مقدمه چینی و خیلی یهویی بگم. نفس ها در سینه حبس، نور بر صحنه میتابد، شمارش معکوس آغاز... 

یک شیر امردادی اصیل به جمع وبلاگ نویس ها، و البته به جمع امردادی ها اضافه شد. ایشون کسی نیستند جز "بابا"، بابای مسیحا! (اینم نشان مخصوص بابا... احترام بگذارید!)

من پیش خودم ایشون رو Lion King خطاب میکنم و ورودشون رو به جمع وبلاگنویس ها تبریک میگم و امیدوارم شاهد حضورضون در جمع های حقیقیمون هم باشیم.

در آخر لازمه تا به یکی از ماده-واحده های اساسنامه امردادی ها اشاره ای داشته باشم! (اصلاحیه 6 خرداد ماه 1389) "بر هر امردادی واجب است تا لینک امردادی های دیگر -علی الخصوص "بابا"- را در وبلاگ یا سایت شخصی خویش، در صورت استفاده از Google Reader (گودر) داشته و ثبت نماید، بخواند و نظرپرانی کند! بدیهی است که در صورت تخلف مجازاتی را در پیش خواهد داشت!"

تفسیر ماده-واحده: تابلو که نوک تیز پیکان به سمت امردادی هاست و مجازات هم برای اونها. منتها اگر غیر، تخلف سنگینی رو انجام دادند مستثنا نیستن و باهاشون برخورد میشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط papary  | 

کتاب "رکوئیم برای یک راهبه" از آلبر کامو رو گرفتم. توش رو که باز کردم بخونم میبینم نوشته آکبر کامو! و بعد هم روی سرکشه "ک" لاک گرفتن!... فورا یاد اکبر خودمون افتادم!

یه تیکه از کتاب رو خیلی خوشم اومد! های لایتش کردم! اینجا هم مینویسم!

"...اگه عشقی وجود داشته باشه، جز شناخت دو طرفه تو سکوت و صمیمیت، بدون شرم و حیا، معنای دیگه ای هم می تونه داشته باشه؟ آدما وقتی بدونن موقع عشقب.ازی یکی داره نگاهشون می کنه، حس میکنن لخت.ن و وقتی احساس کنن لخت.ن همدیگه رو دوست ندارن."

رکوئیم برای یک راهبه، آلبر کامو، ترجمه کیاسا ناظران، نمایش نامه، نشر قطره، ۲۰۰۰ تومان


فیل! و زرافه هاتون رو بیارین اینو ببینین!...

خب "خانوم" معلومه که وقتی اینطوری بپوشی و راه بی افتی تو خیابون، یکی عین این مارمولک دنبالتم می افته دیگه! اینطوری نپوش تا دنبالت نیافتن هی! اون بیچاره که عین بچه آدم با دوستاش وایساده بود، تو که اومدی و اونطور عشوه کلفتی! اومدی این بچه هم از راه راست، به کج چپ شد! تازه قیافشم چطوری میکرد برای پسره! اییش! (با حرکت دست)

چرا مزاحم ماها کسی نمیشه؟ وقتی متین بپوشی و بری تو خیابون معلومه که هیچ کسی برات مزاحمت ایجاد نمیکنه دیگه! حالا دیگه خیییلی بخوان آدمو نگاه کنن میشه یکی مثه اون خانومه که هفته پیش تو اتوبوس اون ادا اطوارارو درمیاورد! تازه اونم بعدا فهمیدم از رنگ لاکم خیلی خوشش اومده بوده منتها بنده خدا روش نمیشده مستقیم بگه!

تازشم! خودت خوشت میاد با یکی قرار بذاری بعد طرف نیاد و انقدر وایسی سر کوچه تا سر کوچه تبدیل بشه به ورودی جنگل؟ خدارو خوش میاد هی با این پسره قرار میذاری و نمیایی؟ این بیچاره هم هی باید یه لنگه پا وایسه سر کوچه!

والا! دروغ میگم، بگین دروغ میگی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیشب قبل از اینکه بخوابم یهو و بی دلیل یاد کنسرت اندی افتادم و خیلی یهویی تر یاد آهنگ "خدای آسمون ها" که اندی، شهرام معصومیان، سپیده، مایکل و آراز با هم خوندن، افتادم. فورا ویدیوش رو دیدم و با مامانم دوتایی کلی خاطره ترکوندیم!

یکی از آهنگ هاییه که خیلی دوست دارم (با تاکید روی خیلی). می خواستم ویدیو عید رو آپلود کنم، اما وقتی صدای ضایع خودم رو شنیدم که عین کلاغی که صداش گرفته و مجبوره غارغار کنه، دارم می خونم، بیخیال شدم. در اصل بهتون رحم کردم!... انقدر جیغ و داد زده بودم که صدام به کلی تغییر کرده بود. چه اصراری بود که حالا بخونم منم نمیدونم والا؟! اندی گفت "بچه های ایران! همه با هم بخونیم"، چرا آخه جدی گرفتم؟! 

علی الحال (این کلمه رو دوست دارم)، گشتم تو اینترنت و ویدیو و موزیک هارو پیدا کردم تا شماها هم حالشو ببرین عین من. شعرش رو هم به تقلید از مسیحا نوشتم. جاهایی که Bold شده، بیشتر دوس دارم.

یادش بخیر! کوچیک که بودم (من و کودکم) هر شب قبل از خواب ورژن اندی و کوروس رو در حالی که تو بغل خواهرم میچپیدم، دو تایی گوش میکردیم و از اونطرفم داد مامانم هوا بود که "بخواااااابین بابا!"...

---------------------------

ویدیو که کنار استخر نمایشگاه های تهران اجرا شده...(نیاز به فیل! و سگ آبی داره!)

طوفان- Original- لینک

طوفان- Remix- لینک

اندی و کوروس- لینک

Club Mix - Barobax- لینک 

شعر: جهانبخش پازوکی

خدای آسمون ها

خدای کهکشون ها

برس به داد دل عاشق ما جوون ها

دستا بیگانه، قلبا تو خالی

حرفا دروغ، عشقا پوشالی

دوست دارم ها فقط یه حرفه

عمرش قده یه گوله برفه

خدای آسمون ها

خدای کهکشون ها

برس به داد دل عاشق ما جوون ها

هر کسی توی دنیا صبح که شد

به شوق یه عشقی از خواب پا میشه

اما عشقی که امروز تا فردا

تو قلبا بمونه پیدا نمیشه

خدای آسمون ها

خدای کهکشون ها

برس به داد دل عاشق ما جوون ها...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط papary  | 

فک کن دیشب حدودای 3-4 یهو از خواب پریدم. نه برای کار واجب!! که، یه سوال علمی برام پیش اومده بود!

"وقتی خواننده ها سرما می خورن و صداشون میگیره و دماغشونم کیپ میشه، از قضا هم همون شب کنسرت دارن، چیکار میکنن واقعا؟؟"

آخه به من چه که چی کار میکنن! مگه من خوانندم که نگران باشم؟ کس و کارم خواننده هستن که نگران بشم نصفه شبیه؟... تورو خدا ببین! مردم شب ساعت 3-4 چی به ذهنشون میرسه، من چی؟!


امروز عصر، بعد از کلاس، تو ماشین:

"م": پدرم در اومد دیگه امروز!

من: وااا ! چرا؟ چی شده مگه؟

- بابا دو ساعت تموم تو صف گاز علاف بودم! 1 رفتم 3 اومدم! چارتا پمپ گاز اضافه نمیکنن تو این شهر با این حجم بالای ماشینا!... انقدر تو آفتاب موندم سر کلاس داشتم میمردم از خستگی دیگه!

- خب عزیز دل برادر! تا بوس هست، دیگه گاز چرا؟!؟

پی نوشت: این دو روزه بد جوری این جمله افتاده تو دهنم!


بعدا اضافه شد: یعنی لعنت به منکه اینطور آدمیم! لعنت به منکه هر هفته باید بغضمو بخورم و به زور به خودم فشار بیارم که اشکام زرتی نریزن پایین. حالا خوبه خودمو میشناسم که خوشم نمیاد زر زرو باشما! لعنت به منکه هر کاری برای خودم میکنم نمی تونم سال 68--69 و 74 رو از ذهنم پاک کنم. لعنت به من که اینطور آدمیم!

با اینکه اینروزا کرکر می خندم، اما حس میکنم شیشه ای شدم. همش بغض تو گلوم دارم، نمی خوام بذارم بریزه بیرون، پس باهاش مبارزه میکنم و نگهش میدارم!... اصلا اینطوری خودم رو دوست ندارم!


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیروز تو قطار کرج - تهران، مکالمه من و دوستم "ف" اندر احوالاتی:

من: ... "م" رو ندیدی تو! سال 87 چنتا پسر تو پیروزی مزاحمش میشن و یهو یه پسره میپره وسط و همه رو د بزن. خوب که همه رو لت و پار میکنه، وقتی "م" داشته میرفته، میاد شمارشو میده به خانمو باهم دوست میشن. بعده یکماه که دوست بودن یه شب پسره میگه "فردا خونه عموم خالیه، بیا بریم اونجا!!" "م" هم میگه "ببخشید! اشتباه گرفتی! من از اوناش نیستم. دیگه هم به من زنگ نزن."

ف: ببین تورو خدا پسرا چطوری شدن! کثافت عوضی!

من: گوش کن حالا!... فرداش پسره زنگ میزنه میگه "تو واقعا دختر خوبی هستی" و از این حرفا. "می خوام باهات ازدواج کنم. حرف دیروزمم برای امتحان کردن تو بود"!!... یکی دو هفته بعدشم عقد کردن!

ف: جدی میگی؟!... واقعا؟

من: آره بخدا! جدی میگم. باور نمیکنی اینبار که "ف" رو دیدی ازش سوال کن... حالا فک کن اگه ما بودیم. پسره میگفت بیا خونمون، میگفتیم نه نمیاییم. نه تنها فرداش زنگ نمیزد بگه دیروز می خواستم امتحانت کنم و تو دختر پاکدامنی هستی و یه دونه ای و از این حرفا، همون موقع هم یه انگ املی و عقب موندگیم میزد بهمون که جدی جدی فکر کنی یه طوریت هست!!


حالا هر چی موهامو بلند نگه میدارم که شاید یه بنده خدایی از همه کلافه باشه و بشینه یه گوشه دنج و "موهای تورو ببافم"، هر چی میرم اون پشته پنجره و خودمو میزنم به اون راه که شاید یکی این پشت پنجره بشینه و مثلا من حواسم بهش نباشه و "دزدکی تورو ببینم" فایده نداره که نداره. همش الکی ه!

حالا که اینطور شد اصلا میام اینور پنجره و موهامم میرم کوتام میکنم تا عبرت سایرین بشه!... حالا ببین!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیروز هم  کلی، هم  کلی!

قرار بود عصری برامون مهمون بیاد. مامانم برای کاری رفت خونه خواهرم و من موندم تو خونه. داشتم آهنگی که تو پست قبل گذاشتم رو با صدای بلند برای خودم گوش میکردم و حالشو میبردم. حدودای 4-5 عصر بود. موبایلم زنگ خورد و دیدم همون مهمونیه که قراره بیاد خونمون.

- الو؟ سلام. کجایین شماها پس؟

- سلام جیگمریه من! پس چرا نمیایی ای آرامی جان؟ (به فتح پ، چ، ن، ا)... من خونم، مامان هم رفته میاد. تو کجایی؟ پس چرا نمیایی؟

- وااا! من اومدم. خیلی هم زنگ زدم اما درو باز نکردین، منم برگشتم اومدم خونه!

- شوخی میکنی؟ بابا منکه خونم!... وای ی ی ی ! منو ببخش. هواااارتا ازت عذرخواهی میکنم. صدای موزیک بلند بود برای چند دقیقه، عدل تو همون چند دقیقه اومده بودی لابد!...تورو خدا پاشو بیا. اصلا میام دنبالت... اگه نیایی مامانم منو به 8 قسمت نامساوی تقسیم میکنه و میشم 8 تا پریا! تورو خدا پاشو بیا. من شرمندم. من عذر می خوام. تورو خدا بیا...

و بالاخره اومد. به مامانم که گفتیم جریان رو، اول یه ذره چپ چپ نیگام کرد، بعد راست راست، بعد چپ و راست، بعد هم برای چندین دقیقه متوالی غر زد سرم.


دیروز عقد کنون اون دختری بود که تو این پست ازش نوشتم. فردای بله برون خبر آمد آقا داماد خیلی چیزارو دروغ گفته و خانوادش و خودش یه چیز دیگه ای هستن. نمی دونم چرا این دیوونه ها با اینحال اینکارو کردن؟!

نمی خوام اسم ببرم عروس خانوم کیه و خانوادش چه نسبتی با ما دارن. اما همینقدر میگم که خانواده این دختر به مامان و خواهرم خیلی بد کردن. خود خدا میدونه چه حرفایی پشت سر مامان و خواهر من زدن و هنوزم میزنن. طی این همه سالها همیشه مامانم میگه "خدایا خودت جواب هر کسی رو که دل یکی دیگه رو میسوزونه بده. اونی هم که دل کسی رو خوش میکنه بازم خودت جوابش رو بده."

فقط خدا میدونه دیروز من و مامانم چه اشکی میریختیم و به خدا التماس میکردیم که "پدر و مادر این دختر بد کردن، چرا این باید اینطوری بشه و دقیقا همون اتفاقا سرش بیاد؟ خدایا خودت خوشبختش کن این دختر رو."... همینطور با خدا حرف میزدم و اشک میریختم.

دقیقا اون روز خاص به یادمون اومده بود. خدا میدونه چه اشکی میریختیم ماها اونروز. کسایی که باهامون بودن میدونن من چی میگم... دیروزم خانواده اونا همون اشک رو میریختن اما با این تفاوت که اونا کوچکترین خوشحالی تو چشماشون نبود از بابت عروس شدن دخترشون. تو یکدونه از عکسا نیست که بشه خوشحالی رو تو چشماشون پیدا کنی. واقعا نمیدونم چی بگم.

به همون اندازه که جای خوشحالی نداره، افسوس باید خورد که چرا آدما باید اینطوری باشن! بد کنن و بد کنن و بد کنن و اصلا هم عین خیالشون نباشه که بالاخره یه خدایی هست که جواب بده. بقول مامانم "دست به دست سپردست!"

میدونی! من اصلا به بهشت و جهنم تو دنیای دیگه اعتقادی ندارم. هر چیه همین دنیاست. هر کاری کنی، خوب یا بد، جوابش رو تو همین دنیا میگیری. تا پاک نشیم، خاک نمیشیم. معتقدم اگه دل کسی رو بشکونی، nبار بدتر به سرت میاد طوری که بگی "خدایا غلط کردم" و به {...} بی افتی. اگرم هر قدر کوچیک به کسی خوبی کنی nبار بهتر خدا جلوت میذاره طوری که خودت متعجب میمونی از این همه لطف و رحمت خدا. اصلا از خدا شرمنده میشی. بارها شده سر خود من اومده.

شعار نمیدم، اما مثه سگ از اینی که یه کاری کنم و دل یکی رو بشکونم میترسم. همیشه پشت هر کاری که میکنم این ترس رو دارم که نکنه شاید ناخواسته دل یکی بشکنه و من متوجه نشده باشم؟! همیشه به خدا میگم اگر ناخواسته دل کسی رو شکوندم، خدایا غلط کردم، تو بزرگی ببخش. تو دل اون آدم هم بنداز که منو ببخشه.

اما نمی تونم واقعا درک کنم چرا بعضی آدما این همه بد میکنن و این همه هم ادعای خدا پرستی دارن؟! ادعا نمیکنم خودم خیلی مومنم -که مومن بودن رو تنها به نماز و روضه نمیدونم- و همه چیزام رو درست بجا میارم. اتفاقا یکی از بنده های بد خدام. اما اگر ادعا میکنم "فقط خدارو میپرستم و فقط از اون میترسم" واقعا به حرفم پایبندم و سعی میکنم آدم درستی باشم. کمترینش همینه که دل کسی رو نشکونم.

پووووف! از دیشب همش نگران این دخترم. واقعا خدا آخر و عاقبت هممون رو بخیر کنه.


امروز رسما از دانشگاه قبلی اومدم بیرون. اصل مدرکمم گرفتم و تموم!... یه تور دانشگاه و شهر قدس گردی هم داشتیم امروز!

بقول "ف" "این دانشگاه که میاییم انگار اومدیم وطنمون!" جدا راست میگه! یادش بخیر چه روزای خوبی بود برای خودش.

یکی از آرزوهام اینه که یه روزی به زودی با کمک خدا تو همون دانشگاه تدریس کنم.

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط papary  | 

گو.گوش تنها خواننده ایه که بی نهایت دوستش دارم. بی نهایت که میگم اصلا نمیشه براش حدی قائل شما! به زندگی شخصیش کاری ندارم که چطوری بود و هست و نیست، من دیوونه صداشم.

شدیدا هم معتقدم هر کاری کنه بهش میاد و خاص خودشه.

در هر حالت روحی که باشم بهش گوش میدم. چون میدونم در آخر یه حس خوبی بهم میده.

اگر یه روزی در حالی که با صدای بلند دارم به آهنگاش گوش میدم رویت شدم، مطمئن باشین یا خیلی خوشحالم، یا خیلی خیلی ناراحت! تشخیص اینکه چه جوریم، دیگه با بیننده س!

هیچ موقع نشده وقتی دارم بهش گوش میدم، بی اختیار خودمم نخونم باهاش. حتی اگر اون شعر رو هم زیاد بلد نباشم. یه بارم سر همین خوندنم حسابی آبروم رفت! ... سال ۸۶ رو هم که محاله ممکنه فراموش کنم. گوش میدادم و می خوندم و اشک میریختم. فقط خدا و خودم میدونیم چه روزای جهنمی رو پشت سر گذاشتم.

به هر حال، از گو.گوش بی نهایت خوشم میاد.

دانلود موزیک!

ویدیوی پشت صحنه!

پ.ن: لینک دوم رو باید با باغ وحشی از فیل! و زرافه نگاه کنین.


بعدا میگم امروز چه دسته گلی به آب دادم!!!

و امروز چیا پیش اومد!

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط papary  | 

"فراخوان همکاری"

به یک نفر انتگرال دان زبردست، حداقل لیسانسیه، خوش قد و بالا، شیک و مرتب، با ناخن های کوتاه، با یک خط موبایل، خوش قول، خیلی فوری و فوتی نیازمندیم!


پ.ن: بالاخره معلم باید مرتب باشه تا آدم یه چیزی از درسش حالیش بشه دیگه!

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط papary  | 

دوشنبه رفته بودم خونه همکلاسیه دوران کاردانیم انحرافات -یه بحث شیرین تو حسابداری صنعتیه-  بهش یاد بدم. بغیر از درس به کارهای جانبی هم رسیدیم بالاخره دیگه!

هنوزم نگاه میکنم از خنده میترکم!

دانلود فایل


یه آهنگ قر دار شمالی، یه خاله، یه خواهر زاده پایه که عین کوالا بهت بچسبه و عین خیالشم نباشه این همه بالا پایین پریدن، یه طبقه پایینی خالی، کلی ورجه وورجه! و حرکات موزون، میشه همه اون چیزایی که امروز تو خونه ما، مخصوصا اتاق من اتفاق افتاد.

بخدا یه روز تو این خونه نباشم همسایه ها خیال میکنن خونمون کلا خالیه!


از آهنگ هایی که کلمه به کلمه خونده میشه خیلی خوشم میاد. حالا به هر زبونی باشه، یا هر دری وری که توش بخونه فرقی نمیکنه!

دانلود فایل

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط papary  | 

امروز تو اتوبوس بودم که برم دانشگاه. هر موقع تو اتوبوس سوار بشم همیشه اون ته، صندلی وسط رو انتخاب میکنم. از اونجا خیلی خوشم میاد. سوار که شدم و سرجام نشستم، یه خانمه چادری روبروی من سمت چپ، رو این صندلی برعکسا نشسته بود. از اون اول که من نشستم همینطوری زل زده بود تو صورت منو هی قیافش رو یه طوری میکرد. یه طوری که انگار من لخت رفتم تو خیابون و اونم ناراحته حالا از اینکه منو دارن بقیه با این اوضاع و احوال میبینن!! 

عینک آفتابی زده بودم منم. چون خیالم راحت بود چشمام رو نمیبینه یه ذره نگاهش کردم ببینم منظورش چیه؟! اما وقتی دیدم ول کن نیست، تصمیم گرفتم بیخیال بشم و بزنم به رگ سیب زمینی و کلمم! رومو کردم اونور و محل ندادم و به پای این گذاشتم که طرز نگاهش اینطوره لابد. صدای موزیکمم زیادتر کردم که مثلا حواسم پرت بشه. با اینکه روم اونطرف بود اما میتونستم سنگینیه نگاهش رو حس کنم هنوز. دوباره نگاهش کردم دیدم همینطوری زل زده به من و بازم از اون قیافه ها درمیاره! باز به روی خودم نیاوردم و صورتمو برگردوندم. بازم سنگینه نگاهش رو حس میکردم. اینبار که نگاهش کردم هم خودش و هم بقل دستیش دو تایی با هم نگاهم میکردن!! انقدر تابلو بودن که نفر روبروییشونم برگشته بود منو نگاه میکرد! مطمئنم سریال جومونگ رو هم اینطور با دقت و ریز، نگاه نمیکردن. فک کن چه حالی به آدم دست میده؟! 

ای خدا! اینا چرا اینطوری منو نگاه میکنن؟... واقعا شک کردم نکنه یه طوریم هست که اینا اینطوری میکنن! اول شک کردم که نکنه دکمه های مانتوم باز شده. اما همگی بسته بودن... بعد فکر کردم شاید رژ لبم رو صورتم پخش شده و حالیم نشده! که اونم درست بود!... خدایا آرایش خفه کننده ای هم که نمیکنم، موهامم  آلا گارسون و فشن مشنم که نیست، پس اینا چرا اینطوری میکنن؟

اس ام اس دادم به مرحومه و معمار که لباس پوشیدن من جلفه؟ جان من راستشو بگو؟

مرحومه جواب داد "تو؟ برو بابا! ما که طفلکیم که!... گرفتنت؟"... معمار هم بعدا که پیاده شده بودم جواب داد.

به هر حال، خیالم راحت شد که پس کلا جلف و تابلو نیستم! اما چرا این خانومه بازم داره اینطوری نگاه نگاهم میکنه و این ادا اطوارا چیه؟ خودش کم بود، یارانش هم اضافه شدن.

بخدا دیگه رسیده بودم به نقطه جوش و می خواستم یه چیزی بهش بگم! اما خودم رو کنترل کردم و اهمیت ندادم. هی به خودم میگفتم "اونطرفو نگاه کن جوجو داره میپره!" اما مگه میتونستم آروم بشم؟ تنها نتیجه ای که گرفتم این بود که برای رنگ مانتومه که این داره خودش رو میکشه اینطور! رنگ مانتوم آبی بود.

---------------------------

یعنی رنگ روشن پوشیدن این کارا و این قیافه هارو داره؟ یکی اصلا پول نداره مانتوی مشکی بخره، دوست نداره مانتوی مشکی بپوشه، اصلا اونروز مانتو مشکیش پاره شده نمی تونه با مانتو پاره م بیاد تو خیابون اونموقع تکلیف چیه؟

من اگر چادر سرم کنم و برم بیرون، زیر چادر مانتوی سرخابی با خال خالای بنفش و راه راه های نارنجی تنم باشه، و موهامم مش سفید کنم و سایه آبی بزنم ایرادی نداره؟ چون فقط چادر دارم؟! چطور روزی که مانتوی مشکی تنم میکنم کسی از این ادا اطوارا درنمیاره؟ آقا من بدم میاد مانتو مشکی تنم کنم، مگر اینکه دیگه مجبور باشم که بپوشم. میپوشمم راضی نیستم که پوشیدم.

اصلا چرا عادت کردیم به لباس پوشیدنای همدیگه گیر بدیم؟! یکی اصلا لخت میاد توخیابون، به من چه؟ به بقیه چه؟ مگه اومده به من بگه تو هم لخت شو! من اگر خیلی بیل زنم، باغچه خودم رو نذارم کرم بزنه، به باغچه دیگرون چی کار دارم؟

چطور اگر یکی یه لباس خوب تنش کنه با لبخند نگاهش نمیکنیم و بهش نمیگیم چه لباس قشنگی تنت کردی، اما  همینکه یه چیزی تنش کنه که بقیه دوست ندارن، قیافه هاشون رو اینطوری میکنن و یه طوری رفتار میکنن که بنده خدا وقتی رسید خونه لباسش رو بسوزونه؟!

همه حرف من اینه که خانوما! آقایون! حضار محترم! سر جدمون، جان هر کسی که دوست داریم و دوست نداریم، به لباس پوشیدن و تیپ همدیگه کاری نداشته باشیم! هر کی هر چی پوشید، پوشیده. اگر خوبه ماها هم یاد بگیریم و از روش کپی کنیم. اگر بده بازم یاد بگیریم و نپوشیم مثلش رو. اما تورو خدا چشم و چار طرف رو درنیاریم یا از این ادا اطوارا از خودمون در نیاریم!"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط papary  | 

از اونروز تا حالا ۵ نفرمون به یه سندرم خاصی دچار شدیم!! تو اینجا میتونین این سندرم و عامل پیدایشش رو ببینین!

مدیونین اگر فکر کنین هدفی جز پیشگیری داشتم!!!


مامانم به حافظ تفال زده بود و می خواست غزلش رو برام بخونه:

- حافظ گمگشته بازآید به کنعان غم مخور...

- مطمئنی داری درست می خونی؟

در حالی که چپ چپ نیگام میکرد گفت: بله!! معلومه که دارم درست می خونم!

من: جدا؟!!... پس لابد تازه گفته این غزلشو؟ یه بار دیگه نگاه کن ببین احتمالا یوسفی، یوزارسیفی چیزی نیست!!!

نگاه که کرده میبینه اشتباه خونده، برگشته میگه: منظور منم همون یوسف بود! منتها چشمم خورد به شاهد غزل قبلی حواسم پرت شد!

!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط papary  | 

حدودا یکماهه همدیگه رو میشناسن. از کانون با هم دیگه آشنا شدن. همین پریشب -پنج شنبه شب- میان خواستگاریش و امشب هم بله برونه و قرار عقد رو میذارن. پاشو کرده تو یه کفش که "الا و بلا من همینو می خوام و باید باهاش ازدواج کنم... مامان اینا که دارن میرن آمریکا، "پ" که ازدواج کرده و با بچه هاش و شوهرشه و "پ" هم با زنش و بچشه. منم باید بالاخره تکلیفم رو روشن کنم... خسته شدم از اینکه تو ایران بمونم دیگه!"

آقا داماد 40 سالشه و پرتغال زندگی میکنه. تو کار پرده و این چیزا هست. الله و اعلم! عروس خانوم هم 27 سالشه و باباش براش پول در میاره! آقا داماد اصرار داره که تو همین یکهفته عقد کنن و تکلیفشون مشخص بشه زودتر!! خانواده عروس خانوم غیر مذهبی، خانواده آفا داماد خفن مذهبی.

"سنش مهم نیست برام. پسرای جوون هیچی ندارن و اکثرا علاف باباهاشونن، اما این همه چی داره!"

پدر و مادر عروس خانوم اصرار دارن که "بذارین ما بریم و برگردیم بعد تصمیم بگیرین" اما عروس خانوم هم حرف آقا داماد رو تایید کرده و میگه تو همین هفته عقد کنیم.

---------------------------

نمیدونم چرا اوضاع اینطوری شده واقعا! کاردانی که بودم چندین مورد اینطوری دیدم. این هفته می اومدن خواستگاری و هفته بعد عقدکنون بود.

اینطور که من خبر دارم یکیشون که عروسیش هم ماها رو دعوت کرد به خیری و خوشی خدارو شکر الان سر زندگیشه. یکیشون هنوز بعد از 2 سال عقد کرده مونده و زیاد از شوهرش راضی نیست چون از اون مردهای شکاکه و نمیذاره با هیچ کسی، حتی خانواده خودش بره و بیاد. بقول خودش "چاره دیگه ای ندارم جز ساختن و تحمل کردن!" اون یکی 3 ماه با شوهرش دوست بودن و آبان 87، تو یه هفته اومدن خواستگاری و عقد کردن تا آقا داماد کارای عروس خانوم رو انجام بده ببرتش آلمان. فروردین 88 درخواست طلاق داد که انگار هنوزم تو گیرو دار دادگاه و این حرفاست. اون یکی وسط ترم 3 بودیم که اومدن خواستگاری و ماه بعد عقد کردن و یکماه بعدش مراسم ازدواج گرفتن و دیگه دانشگاه و این حرفارو هم کم کم بیخیال شد. یکی دیگه ترم یک بودیم اومدن خواستگاریش و چون آقا داماد دوست صمیمی پسر عموی عروس خانوم بوده، رو همین حساب ندیده و نشناخته بله رو میگه. میان ترم های ترم شروع نشده بود که انصراف از تحصیل داد.و و و ...

اسفند 86 برای دختر همسایمون خواستگار اومد. سر مهریه به تفاهم نرسیدن و بهم خورد همه چیز. دختره یه 2 ماهی همش تو سوز و گداز بود که چی میشه و چی نمیشه و خدا خدا میکرد پسره برگرده. خرداد 87 دوباره اومدن. گویا آقا داماد هم حال و روزی مثه عروس خانوم داشته طی این مدت. بقول خود دختره دوبار با هم رفتن پارک ایرانشهر و حرف زدن و به تفاهم رسیدن! تیر عقد کردن. هنوزم عقد کرده مونده.

"م" دوست صمیمیه دانشگام، دی 87 تو خیابون چنتا پسر مزاحمش میشن و اذیتش میکنن. نمیدونم چطور میشه که یه دعوا راه می افته و پسرا همینطور بیشتر اذیتش میکردن و مردم هم داشتن فیلم سینمایی نگاه میکردن انگار!! تو همین هیرو ویر یهو یکی عین هووخشتره میپره وسط و از خانوم طرفداری میکنه و همه رو قلع و قمع میکنه. دعوا که تموم میشه جناب فردین خان! شمارشون رو میدن به خانوم و ... اواسط بهمن همون سال عقد میکنن و آذر ماه امسال عروسیشونه.

---------------------------

مگه من خودم یه دختر مجرد نیستم؟! مگه من بدم میاد ازدواج کنم و خانواده خودم رو داشته باشم؟ اما چرا من نمی تونم قبول کنم که تا یکی اومد خواستگاریم فورا عقد کنم؟ چرا همش تاکید رو شناخت بیشتر دارم؟ اصلا من هیچی، خانوادم چرا تاکیدشون رو این موضوع از من بیشتره؟ نمونه زندش هم...

آخه مگه ازدواج کردن خم رنگرزیه که تا یکی اومد خواستگاریت بپری توش؟ قبول دارم که پسرا و دخترای خوب خیلی کم شدن، اما دیگه در اون حدم نیست که تا یکی اومد در خونه آدمو زد، شناسنامه بدست دکمه آیفون رو بزنه و فکر کنه فقط همین یه نفره!

یعنی ازدواج کردن انقدر امر مهمیه که امثال من و من ازش بیخبریم و درخواب خرگوشی بسر میبریم؟ نمیگم ازدواج مهم نیست، مهم هست اتفاقا، اما آیا به هر قیمتی؟

بخدا این چیزا رو که میبینم و میشنوم مغزم سوت میکشه! خدا آخر و عاقبت هممون رو بخیر کنه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط papary  | 

اینو همیشه میدونم که یه دختر شیطونیم. منظورم این نیست که شیطنتم بد و مخربه ها، منظورم شیطنت از نوع خوبه. البته اگر یه جایی باشم که جو رو  -حالا به هر دلیلی-  نامساعد ببینم شیطنتم رو محار میکنم و لام تا کام ساکتم. همه فکر میکنن "وای چه آدم آرومیه این دیگه" اما در اصل در همون لحظه هم که سکوت کردم و آروم نشستم یه گوشه، تو مغزم دارم یه کارایی میکنم یا یه مواردی برای حوصله سر نرفتنم پیدا میکنم که بعدا صداش در میاد! باور کنید برای یه آدم شیطون، "کلا" آروم بودن خیلی سخته.

گاهی هم که حالا به هر دلیلی کلا آروم و خاموش میشم، مثه هفته گذشته تا حالا، خیلی بهم سخت میگذره. اعتراف میکنم اینطور مواقع اصلا تو مغزم موردی برای حوصله سر نرفتن پیدا نمیکنم. یعنی نمی تونم که پیدا کنم و به معنای واقعی آروم و خاموشم. عین این گوشی های موبایل که شارژشون داره تموم میشه و هر از گاهی یه بیب صدا میکنن میشم و هر از گاهی یه صدایی ازم در میاد که فقط بگم حضور دارم! باور کنید برای یه آدم شیطون، خاموش شدن خیلی داغون کننده تر هست تا اینکه مجبور بشه یه جایی موقتی شیطنتشو محار کنه. 

یه چیزی رو هم تو پرانتز اضافه میکنم و اونم اینه که منظورم از شیطون بودنم این نیست که کلا روحیه آرومی ندارم. اتفاقا روحیه آرومی دارم اما شیطنتم بموقع و بجاست. شیطون بودن و آروم بودن دو تا چیزه از هم جدان. یه موقع هست یکی رو میبینی خیلی شیطونه و یه کارای عجیبا غریبایی انجام میده و رو اعصاب آدم جت اسکی بازی میکنه که من اسم اینرو شیطون مخرب میذارم. بنظر من شیطنت خوب  یه وول وولکه تو جون آدم که باعث میشه یه موقع هایی برگردی به بچگیت و در اصل یه بهونه برای شاد بودن پیدا کنی. به زبون دیگه یعنی همون فعالیت کودک درون. شوخی نمیکنم، به کودک درون واقعا اعتقاد و ایمان دارم.

حالا همه این مقدمه چینی هارو کردم که بگم وقتی یه جایی باشم که جو رو مساعد ببینم، توانایی این رو دارم که وول وولک بندازم تو جمع و کاری کنم که همه آره!!

امشبم از اون زمانا بود. مهمون داشتیم. همه در کمال سکوت و آرامش، خیلی با وقار داشتیم شاممون رو می خوردیم. یواش یواش شروع کردم به حرف زدن و یه چیزایی! پروندن. دراصل داشتم جو و موقعیت رو می سنجیدم که ببینم اگر جنبه نداشته باشن دیگه ادامه ندم. چون دوست ندارم ضایع بشم همیشه اول جمع رو می سنجم. اما ماشالا همه پایه بودن و منتظر بودن تا یه نفر یه چیزی بپرونه تا اونا هم ادامش رو بگیرن.

فکر نمیکردم جمع اینطور همراه باشه. خیلی خوشم اومد از اینکه اینطور گیراییشون تو حرفایی! که میزدم بالا بود. البته اعتراف میکنم که منم حرفای دو پهلو! زیاد میزدم. مثلا یه چیزی میگفتم و اونا همون برداشتی رو میکردن که منظور من بود، اما سریعا میگفتم منظور من این نبود! منظورم اون بود. فکرتون خرابه جدا!

معمولا وقتی خودم حرف میزنم و می خوام "مثلا" جدی باشم، خندم میگیره و نمی تونم خودم رو نگه دارم. از خنده منم اونا خندشون میگرفت و اگر الکی هم می خندیدم اونا هم می خندیدن.

به جایی رسیدیم که یهو چشمامون رو باز کردیم دیدیم ساعت یک و نیم شبه و ماها همینطوری کلی ادامه دادیم. یه ذره ساکت شدیم اما یه کاری کردم که همشون رو بپا داشتم و ...

آخرش به زور از خونه پرتشون کردیم بیرون و درو بستیم و با دست و پای باز وایسادیم پشت در که یه موقع درو حل ندن بیان تو دوباره.

حالا خوبه آنچنان رو مود همیشگیم نبودم، وگرنه که خدا میدونه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 2:13 قبل از ظهر  توسط papary  | 

گلعذاری زگلستان جهان ما را بس           زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد                 از گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس بپاداش عمل می بخشند         ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین             کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان            گر شما را نه بس این سودوزیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم      دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست      که سر کوی تو از کؤن و مکان ما را بس

حافظ از مشرب قسمت گله نا انصافیست

طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس

این چند روز خیلی با جناب حافظ مشورت کردم و الحق هم جوابای درستی بهم داده مثه همیشه. اما این یکی خیلی به دلم نشست.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دوشنبه ۲۰ اردیبهشت:

سر کلاس صنعتی بودم و داشتم برای خودم یه چیزایی مینوشتم که SMS مرحومه اومد. جا و مکان ناهار رو بهم گفت. دقیقا تو حلق دانشگاه ما محل قرار بود. کلاس که تموم شد یه مقدار از راه رو با ماشین رفتم و یه مقدار دیگه رو هم پیاده رفتم. اگر آدم مقرراتی نبودم مطمئنا همه راه رو پیاده میرفتم تا یه ذره با خودم خلوت کنم. برای اولین بار تو عمر دانشجوییم برای دوتا کلاس غیبت کردم و بیخیال شدم. دوستان ناباب و آتیش خوب که میگن همینه دیگه!

مسیحا، مترومن، مرحومه مغفوره، آرام و من بودیم. تو جمعمون جای خاطرات من بی نهایت خالی بود. یاد جوک گفتن هاش خیلی کردیم. البته مترومن در غیاب ایشون جبران کردنا!

جایی که نشسته بودم دقیقا می تونستم آمار بروبکس دانشگاه رو بگیرم و اتفاقا به دستاوردهای مهمی هم رسیدم.

بعد از ناهار به پارک طالقانی رفتیم و دور یه میز وسط درختا کلی مباحث فلسفی کردیم.

آنی دالتون، بلاگ می، s3m، برفی، گیلاسی، میس مارپل و معمار بیکار -با یه عالمه رانی خوشمزه- هم کم کم اضافه شدن به جمعمون.

با آنی دالتون و مسیحا الاکلنگ بازی کردم. این کودک بیچاره که اینروزا شدیدا داره اذیت میشه یه مجالی پیدا کرد تا یه ذره از من خلاص بشه و بازی کنه.

تو آلاچیق که بودیم با آنی صحنه های اکشنی از آلاچیق مجاور دیدیم. حتی در یک صحنه ای من و آنی خیلی غصه مند شدیم و این فقط شونه های ما بود که افسوس های مارو تحمل میکرد!... البته من خود صحنه رو ندیدم، روایتش رو از آنی شنیدم که اینطور غصه دار شدم. بیچاره آنی که خودش اصل صحنه رو دیده بوده.

بعد هم مرحومه و معمار و مسیحا و من به سمت منزل روانه گشتیم. بارون هم شروع شده بود. خیلی بده زیر بارونی باشی که بی نهایت دوستش داری اما دلت گرفته باشه. 

تو مترو انقدر شلوغ بود که حد نداشت. هر ایستگاهی که مردم می خواستن سوار بشن، اونایی که داخل بودن بیرونی هارو حل میدادن که نیان تو. البته خدارو شکر من نشسته بودم. انقدر قطار پر شده بود و همه کیپ تو کیپ همه وایساده بودن که عین فضا وقتی یه نفر کیفش رو ول میکرد همونطوری معلق میموند و اصلا پایین نمی افتاد. دروازه دولت هم که می خواستم پیاده بشم اجبارا یه تعدادی از آقایون پیاده شدن تا بتونم پیاده بشم. خدا میدونه چقدر بدو بیراه پشت سرم گفتن. به غلط کردن افتادم جدا دیروز!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 3:2 قبل از ظهر  توسط papary  | 

بعضیا محبتشون مثه حریره، همچین نرم به دورت میپیچه که نمی خوایی از خودت جداش کنی و دوست داری هی تنت باشه!

بعضیا محبتشون مثه یه آهنگ یا نسیم ملایمه، اصلا دوست نداری قطع بشه!

بعضیا محبتشون مثه بارونه، یه موقع هست و یه موقع نیست. وقتی هست اصلا نمی خوایی تموم بشه و دوست داری هی بری زیرش وایسی خیس شی. وقتی هم نیست همش تو حسرتشی!

بعضیا محبتشون مثه برفه، اولش خوبه و آدم خوشش میاد. هی میره روش راه میره تا جای پاهاش بمونه رو برفا. اما بعد که یخ میزنه اگر بخوایی بازم روش راه بری با {...}! زمین می خوری!

بعضیا محبتشون مثه زنجیره، خفت میکنه! اینا با محبتشون طرف رو Overdose میکنن! 

بعضیا محبتشون مثه سوهانه، همچین میره رو اعصابت و دیوونت میکنه.

پ.ن: امروز سر کلاس صنعتی 2 که بودم اصلا گوش نمیدادم استاده چی میگه و مثلا باید حواسم باشه پای تخته چی مینویسن بچه ها، بجاش اینارو نوشتم برای خودم.


سکوتم پر از شلوغیه اینروزها!


بعدا اضافه شد: آخه یکی نیست به من بگه تو که جنبه "آشپزباشی" دیدن نداری، غلط میکنی ببینی!

سریالش رو خیلی دوست دارم، اما ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط papary  | 

هر از گاهی که بیکار میشی یادت می افته پیگیر کار من بشی و ...

آخه من نمیدونم چطوری باید یه حرف رو به یه نفر حالی کنم؟! از این واضحتر دیگه چطوری باید بگم؟ هان؟ حتما باید امضا محضری بدم که ...

تازه این همه صغری و کبری میچینم هم بازم از رو نمیری و باز سوال میکنی که ...

واقعا این اعتماد بنفست رو تحسین و ستایش میکنم من! اگر یه ذره از این اعتماد بنفست رو تو چیز دیگه ای هم داشتی، تا الان باید فرار مغزها شده بودی. شانس آوردی جدا! خوشحالم که دستت به اینجا نمیرسه و نمی خونی چی بهت میگم. اما خب نگران نباش، اونایی که به خودت دیشب گفتم خیلی سنگین تر از اینایی هست که اینجا بهت میگم.

امیدوارم اینبار دیگه حرفمو متوجه شده باشی و بفهمی چی میگم. چون اگر اینبار حرفمو نگرفته باشی، دفعه دیگه پریای همیشگی باهات حرف نمیزنه. مجبور میشم اون روی سگمو از لونه در بیارم. میدونی که اون روی سگمم بالا بیاد خیلی بد میشه... حالا دیگه خودت میدونی! 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط papary  | 

با خودم قرار گذاشتم جمعه عصری برم نمایشگاه کتاب. بروبکس تنبل وبلاگی -غیر از مسیحا و گوریل فهیم- هر کدومشون یه بهونه ای آوردن و پیچوندن نمایشگاه رو. از این طرفم قرار بود بازارچه خیریه پیام امید بریم که برنامش هنوزم معلوم نبود کیا میان و کیا نمیان. البته مترومن یه ساعتی رو اعلام کرده بود که اونجا باشیم. اما بازم معلوم نبود.

طرفای ظهر بود که مسیحا اعلام آمادگی برای بازارچه کرد. عین این بچه های لج درار، نق میزدم می خوام برم نمایشگاه و مسیحا هی نصیحتم میکرد که "نرو امروز شلوغه". از اون گفتن و از من نشنیدن. تا اینکه بالاخره پیش خودم فکر کردم "آدم عاقل! وقتی بری اونجا و این همه شلوغ باشه و کفشت رو مزین کنن! خوشت میاد؟" و دریافتیدم که بالاخره مسیحا بدلیل شلخته بودن چهار تا پیرهن بیشتر از من پاره کرده، پس درست میگه. قرار شد از بچه ها خبر بگیره و ببینه کیا میان.

چون همیشه مسیر خیابون ولیعصر رو با ماشین رفته بودم، اینبار که می خواستم با BRT برم یه ذره مشکوک بودم که دقیقا باید کجا پیاده بشم؟ از یه خانمی که روبروم نشسته بودن سوال کردم که فهمیدم ایشون هم بازارچه میرن و نوه داییشون اونجا غرفه بادکنک فروشی دارن. با اینکه سنشون از من خیلی بیشتر بود و تقریبا هم سن و سال مامانم بودن، اما خیلی خوب و مهربون بودن و حسابی خوشحال بودم از اینکه یه همسفر پیدا کردم.

ماشالا این بچه های وبلاگی از بس زرنگن! و روزهای جمعه هم عین روزهای دیگه هفته فعالیت میکنن! هیچکدوم نیومدن. مترومن هم قبل از ما رفته بود. در نتیجه من بودم و مسیحا به نیابت از بقیه بچه ها.

اولین غرفه ای که بردنمون داخل! غرفه لوازم آرایش بود. یه برگه هم پر کردم برای قرعه کشی و سفر به پاریس اگر خدا قبول کنه. خلاصه اگر چند وقت دیگه ازم خبری نبود بدانید و آگاه باشید که تو پرواز پاریس بودم و دسترسی به اینترنت نداشتم!!! البته قول دادم مسیحا رو هم با خودم ببرم. چه دوستیم من!

جلوتر که اومدیم یه غرفه ای بود که فقط آب زرشک و لواشک و اینطور چیزا میفروخت. مزه های مورد علاقه منم که تند، ترش و تلخه. در نتیجه یه لیوان بزرگ آب زرشک گرفتیم و از همون اول از خجالت شیکممون در اومدیم. اما بعدش همچین معده دردی گرفتم که نگو. اما اونم مزش بود به هر حال.

یه غرفه ذرت مکزیکی بیرون ساختمون بود که قول مساعد-امردادی دادیم که برگردیم پیششون حتما. این قول از "ریش گرو گذاشتن" هم محکمتر بود.

داخل ساختمان که رفتیم، خیلی تلاش کردم خودم رو کنترل کنم و نسبت به چیزای خوردنی که میبینم بی حس باشم. همش هم یاد مترومن با این پستش بودم. قیافه من و مسیحا هم انگار یه طوری بود که دم هر غرفه ای که خوردنی داشت میرفتیم همش دلشون می خواست ما کار خیر انجام بدیم و مشارکت داشته باشیم. اما دیگه فکر اینو نمیکردن که پپری یه مدتیه داره تلاش میکنه که... تصمیم بر این شد که دور بزنیم و ببینیم خوردنی ها چی هست و بعد از بین اونایی که بیشتر بهمون چشمک زدن انتخاب کنیم.

طبقه بالا که رفتیم دنیا یه رنگ دیگه بود و دیگه از خوردنی خبری نبود. این یعنی عذاب وجدان بس! یه غرفه عروسک بود که ازش یه Teddy Bear خیلی پررو برای پانیا خریدم. شدیدا معتقدم که Teddy Bear باید چشمهای پررویی داشته باشه طوری که وقتی نگاش میکنی زل بزنه تو چشمات و بگه "به تو چه! دوسست دارم بکنم!"

                   Teddy Bear

جلوتر غرفه بادکنک بود. از اونجایی که ورود اطفال به بازارچه آزاد بود و از اونجاتری که کودک درونم رو هم برده بودم و از اونجاترتری که مسیحا و کودک درونش همیشه پایه هستن، نفری یه بادکنک برای خودمون خریدیم. یه ذره طول کشید، اما بعدش بادکنکامون باهمدیگه چیک تو چیک شدن، چجورم!! پیش خودم اسم بادکنکم رو "خانم صورتی" به یاد کتاب "اسکار و خانم صورتی" جناب اریک امانوئل اشمیت گذاشتم. 

               خانم صورتی و دوستش

جلوتر یه آقایی بودن که کاریکاتور میکشیدن. مسیحا رو همچین کشیدن که باید میبودین و میدیدین! منم همچین یه ذره بگی نگی مسیحا رو اذیت میکردم و از این بابت در خوشی کامل بسر میبردم، هو! البته میدونین که، من نبودم کودک درونم بود. وگرنه اصصلا من از اینکارا بلد نیستم!!... امان از این بچه های این دوره زمونه! خارج از شوخی خیلی هم خوب کشیدن مسیحا رو.

کنار جایی که این آقاهه نشسته بود غرفه کودک بود. خیلی ی ی ی دلم می خواست برم داخل و رو صورتم نقاشی کنن و روی اون صندلی های کوتاهی که کوچیک بودم تو خونمون داشتیم بشینم، اما فکر اینو میکردم که چطوری با اون قیافه برم خونه خب؟! و اینکه صندلیه دیگه تحمل وزن منو نداره. با یه حسرتیم نگاه میکردم، تو فک کن یه آدم شیکمو رو ببندی به تخت و جلوش انواع و اقسام خوردنی هارو بیاری بذاری و نتونه بخوره.

نه اینکه این کودکان درون ما خوراکی هارو دیده بودن، دلشون خواست. ما هم که حساس، تحمل غم بچه ها رو نداریم، این شد که اومدیم پایین تا یه چیزی بخریم و بهشون بدیم بخورن! وقتی از پله ها پایین می اومدیم، بادکنک مسیحا از کیفش جدا شد و رفت بالا. یه جایی هم بود که نمیشد بپری چون پریدن همانا و کمه کم دست و پا شکستن هم همانا. "خانم صورتی" حالا تنها شده بود و دوستش رو از دست داده بود.

با ذرت مکزیکی و سالاد جوانه گندم این بچه هارو برای یه مدتی ساکتشون کردیم.

              ذرت مکزیکی و سالاد جوانه گندم

دنبال غرفه وبلاگ نویسا هم بودیم که پیداش نکردیم. تا اینکه از طریق معمار بیکار -که امیدوارم سر کار بره حالا از هر لحاظ- متوجه شدیم همون غرفه آب زرشکی هست. رفتیم و لینکامون رو ثبت کردیم و لینک دوستان دیگه رو هم تا جایی که یادمون بود به ثبت رسوندیم. در همین غرفه بود که اسم وبلاگ بنده رو "پپرونی" خطاب کردن!!!

داخل ساختمان برگشتیم، با کمک استند برادران ارزشی بالاخره تونستیم بادکنک مسیحا رو دوباره بدست بیاریم. "خانم صورتی" هم از تنهایی دراومده بود و دیگه تنها نبود. اونم چه جووور! تا اخرش که بیاییم این دوتا بادکنک همچین چسبیده بودن بهم که بقول مسیحا "اصلا حساب نمیکنن مردی گفتن زنی گفتن، شرمی و حیایی گفتن..." جداشون میکردیما اما دوباره میچسبیدن بهم. اینجا بود که معنی "چه جلافتا" رو کاملا درک کردم. حتی یه جا که باد می اومد و بادکنکا اومدن تو صورت من و کنار زدمشون، همچین بهشون برخورد که حد نداشت. چاره داشتن منو میزدن جدا!

بعدشم که نخود نخود هر که رود خانه خود.

پ.ن ویژه: دیروز عصری مسیحا باعث شد برای یکی دو ساعت که اونجا بودیم همه چیز رو فراموش کنم و بخندم و "همه چی آروم" باشه. همینجا ازش یه تشکر مخصوص، با یه جایزه!! میکنم... مسیحا مررررسی واقعا!

پ.ن ۱: تا حالا روی سکوهای کنار خیابون ولیعصر ننشسته بودم... خیلی بهم مزه داد.

پ.ن ۲: پانیا بیشتر از Teddy Bear عاشق "خانم صورتی" شده بود. دومین بار تو عمرش بود که بادکنک میدید. اما بعدش Teddy Bear بیچاره رو به مقام تف مالی نائل کرد.

پ.ن ۳: ممنون از مسیحا برای ۲ عکس آخر

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط papary  | 

امروز رفتم دانشگاه تا وارد بوفه شدم "ف" میگه "واااا! پریا! چرا قیافت اینطور شده؟... چرا لب و لوچت آویزونه؟ چی شده؟" به روی خودم نیاوردم و مثلا خواستم بخندم و نشون بدم طوریم نیست.

بالاخره بهش یه چیزایی گفتم. روراست بخوام باشم هنوز به مامانم نگفتم موضوع چیه و فقط "ف" میدونه. میدونم با اینکه به مامانم بگم آرومم میکنه مثه همیشه اما هنوز این وقت لعنتی نیومده که بهش بگم موضوع رو. اونم همش از دیروز تا میرم جلوی چشمش و منو میبینه سوال میکنه "تو چت شده از دیروز تا حالا که اینطور ساکتی و تو خودتی؟"

از دیروز کارم شده بشینم پشت لپ تاپم و یه سره یه آهنگ گوش کنم. از اون زمانایی شده که هر چیم یه آهنگ تکرار بشه مامانم دیگه صداش در نمیاد که "تو این کامپیوترت آهنگ دیگه ای نداری؟" چون میدونه یه طوریم هست و اصلا حواسم نیست که یه آهنگ برای بار ۳۰ام هست که داره تکرار میشه. اینبار قرعه بنام آراز افتاده.

اینطور مواقع انگار بهتره با افراد تلفنی ارتباط بگیرم تا اینکه رو در روشون باشم. رو در رو که باشم سیم ثانیه ای لو میرم یه طوریم هست، اما تلفنی طرف قیافم رو دیگه نمیبینه. البته وای به اون ثانیه ای که اون طرف پشت تلفن از این آدمایی باشه که از رو صدای آدم بتونه متوجه بشه یه طوریت هست. دیگه نمیشه سرش رو شیره بمالی. ناگفته نمونه که خود من اینطوریم و زود از صدای افراد میفهمم چه حالی هستن، راست میگن یا دروغ.

جدا سخته وقتی می خوام وانمود کنم طوریم نیست و الکی بخندم و بگم وای ی که چه حالیه و من همون آدم همیشگی هستم. اینطور مواقع کسی نه گریم رو باور میکنه نه خندم رو. هر کیم میبینه دارم "مثلا" می خندم بهم میگه "خر خودتی!" خب راستشو بخوایی جدا هم خر خودمم، چون قیافم تابلوست که دارم زور میزنم بخندم و یه چیزیم هست.

از دیروز تو آینه که خودم رو نگاه میکنم انگار یه آدم ناشناس رو میبینم. اصلا اونی که تو آینه هست اونی نیست که همه این سالها باهم بودیم. این دو روز انقدر ناراحت بودم که حتی این کودک بیچاره درون من هم دیگه نتونسته کاری از پیش ببره. این بنده خدا هم توی من گیر افتاده. از دیروز هر چی تلاش میکنه یه کاری کنه منو سر حال بیاره و باهمدیگه بازی کنیم، نتونسته. طفلک این بچه گیر کی افتاده! همش نگران اینم که نکنه صدمه ای بهش وارد بشه. جدی میگم اینو.

خلاصه که تا دیروز همه چی آروم بود...


گوریل فهیم در اینجا برای رادیوی گوریلیش امروز با من مصاحبه داشت. دوبار این مصاحبه انجام شد که بار اولش پر از سوتی بود، اما بار دومش اینی شد که میشنوین.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 3:49 قبل از ظهر  توسط papary  | 

ظهریه رفتم جلوی مامانم میگم منو بغل میکنی؟ تا بغلم کرد یهویی اشکام اومدن پایین. سرمو از رو شونش برداشت و نیگام میکنه میگه "دیوونه! داری جدی جدی گریه میکنی؟... فکر کردم الکی داری ادا درمیاری و خودتو لوس میکنی!... چرا گریه میکنی؟ چی شده؟" بعد شروع کرد به قلقلک دادن من تا یادم بره. یادمم رفت، اما یهو دوباره بغلش کردم و ...

راستکی هم گریه میکنم کسی باورش نمیشه، حتی مامانم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط papary  | 

می خوام به خودم یه اعترافی کنم.

با اینکه تو خیلی چیزا قویه قوی هستم و سریع میتونم عملیات خودسازی روحی رو برای خودم شروع کنم و خودم رو دوباره بسازم و بشم اون آدم قبلی اما با تجربه های جدید، اما تو یه موضوع هنوز نقطه ضعف دارم و نتونستم خودم رو بسازم و درست کنم. تونستما، نه اینکه نتونسته باشم، اما سرعتش خیلی کند و یواش پیش میره. نمیدونم چرا؟! شاید بخاطر اینه که کم تاثیری روم نذاشته. اما خب هرچی که باشه و بوده، باید بالاخره بتونم خودمو بسازم و درستم کنم.

خیلی موقع ها شده نخواستم به روی خودم بیارم این موضوع و هی نادیده گرفتمش و محلش ندادم، اما یه جاهایی هم بوده که بهم خیلی فشار آورده و خودش رو پررنگ تر نشونم داده.

الان که خودم رو نسبت به چند سال پیش -مثلا ۱۶-۱۷ سالگیم- مقایسه میکنم، میبینم خیلی بهتر شدم و پیشرفت داشتم. اما پیشرفتم اونی نبوده که انتظار داشتم از خودم. شایدم پیش از اندازه از خودم انتظار دارم. اما وقتی میدونم که تواناییم تا اون حد هست، چرا توقعم از خودم کم باشه خب؟

به هر حال هر چی که هست این موضوع باید من خودم رو درست کنم و نذارم که اینطور یه موقع هایی عین مگس که تو ظهر تابستون میره تو سوراخ دماغ و دیوونت میکنه، اذیتم کنه.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دقیقا خرداد ۷۹ بود. اونموقع تازه از آژانس مسافرتی بیرون اومده بودم و اصلا (تاکید روی ص) دیگه دلم نمی خواست کار حسابداری انجام بدم. منکه تا قبل از اون عاشق رشتم بودم حالا دیگه متنفر شده بودم و دیگه نمی خواستم تجربه گند قبلی رو دوباره تکرار کنم. کار حسابداری وادارم میکنه از صبح تا شب بشینم پشت یه میز و هی بنویسم و حساب-کتاب کنم. تمام روزهامم از قبل میدونم که چی در انتظارمه. پس کاری نبود که بخواد با روحیه من سازگار باشه.

از آژانس که بیرون اومدم یه حس خاصی داشتم، یه جورایی بین کار حسابداری تو یه جای دیگه شک داشتم و از طرفی هم دلم نمی خواست انجامش بدم. با اینکه پول خوبی هم توش بود، اما...

اونموقع هنوز کلاس زبانمم میرفتم و دیگه آخراش بودم. یه روز خیلی یهویی یه تصمیم کبرایی گرفتم. چند خط روی یه کاغذ نوشتم و تایپ کردم و پرینت کردم و با مامان رفتیم در مغازه های اطراف خونمون و کاغذها رو چسبوندیم... فردا صبحش بود که یه نفر برای همون آگهی ها زنگ زد و قرار شد برای عصرش بیاد.

همش دلشوره داشتم چی میشه و چی نمیشه؟ آیا کارم درست بوده؟ یا نه؟ نکنه همینطوری الکی یه کاری کردم و دو روز که بگذره از سرم بی افته؟ یه عالمه از این حرفا و فکرا تو مخم پر بود، اما اهمیتی ندادم و با خودم فکر کردم گیرم هم که دو روز بعدش از سرت بی افته و بی خیال بشی، حداقلش اینه که این راهی رو که به فکرت رسیده امتحان کردی و یه زمانی پشیمون نمیشی و نمیگی که کاش اینم امتحان کرده بودما!

عصری آقاهه اومد. حدودای ۳۵-۴۰ بود. لیسانسه بود اما نیاز داشت که زبان بخونه. قرار شد روزای زوج که من خونه بودم و کلاس نمیرفتم بیاد. قرار بود از پس فرداش تصمیم رو عملی کنم و خودم رو محک بزنم. قرار بود تدریس رو شروع کنم.

پس فردا که اومد و آقاهه اومد و رفت، یه حس خوبی رو تو خودم حس میکردم. یه جورایی هم یه چیزی رو شونه هام سنگینی میکرد، یه جورایی هم سبک شده بودم. حس باحالی بود خلاصه. تا حالا حس خوب تدریس به دیگران رو تجربه نکرده بودم. خوشم اومده بود و یه جورایی برای خودم هی نوشابه باز میکردم (اونموقع هنوز نوشابه می خوردم آخه!) و به خودم امیدواری میدادم که میتونم...میتونم!

اینور ماجرا رو هم بگم. نیم ساعت اول که می خواستم با آقاهه کار کنم واقعا دست و پام رو گم کرده بودم، اما کم کم به خودم مسلط شدم و کلاس رو گرفتم تو دستم. کم کم شاگردام زیاد شدن و روزای زوجم تقریبا پر شده بود.

تو آموزشگاهی که درس زبان می خوندم قرار بود هر جلسه یه خاطره ای رو تعریف کنیم. حالا هر چی که بود مهم نبود، فقط می خواستن ماها انگلیسی حرف بزنیم. یادم نیست چطوری، اما یهو از دهنم پرید که دیروز با یکی از شاگردهام...

تا اینو گفتم معلمم ازم پرسید "مگه تو تدریس میکنی؟... چی درس میدی؟" که مجبور شدم بگم یه مدتی میشه که شروع کردم به تدریس زبان! جلسه بعدی که رفتم، معلمم گفت "بعد از کلاس برو پیش خانم "ش" کارت داره!...بهتره حرفشو گوش کنی!" خانم "ش" مدیر آموزشگاه بود و مونده بودم چی می خواد بهم بگه که منم باید گوش کنم؟! منکه دیگه لاک نزدم برم که بخواد بهم گیر بده!

وقتی رفتم بهم گفت که معلمم گفته من شروع به تدریس کردم، چون شاگرد ممتازی بودم و از نظر اخلاقی هم مشکلی نداشتم، بهم پیشنهاد کرد که تو همون آموزشگاه شروع به تدریس کنم! وقتی اینو گفت دیگه گوشام چیزی نمیشنید چون واقعا ذوق کرده بودم و فکرشم نمیکردم بتونم یه روزی تو یه کلاس واقعی تدریس کنم.

بعد از چند جلسه رفتن تو کلاسای مختلف بعنوان observe و یه workshop گذروندن کارم رو شروع کردم. حالا هم شاگرد معلمم بودم و هم یه جورایی همکارش. خجالت میکشیدم از اینکه با معلم هام بشینم تو دفتر.

کلاس بچه هارو بهم داده بودن. خیلی خیلی برام سخت بود که بخوام یهو با اون همه بچه خورده شروع بکار کنم. بعضی هاشون هنوز فارسی رو درست نمی تونستن تلفظ کنن، دیگه چه برسه به انگلیسی! اما هرطوری بود  -با اینکه یه روزایی جدا می خواستم سرمو بزنم تو دیوار-  کم کم راه و چاه رو یاد گرفتم و از کلاس بچه ها خوشم اومد. یه روزایی انقدر کلاسمون شاد میشد و صدای کرکر خنده هامون یا شعر خوندنامون و ... بالا میرفت صدای معلمای کلاسای دیگه در می اومد، اما چاره ای نداشتم جز اینکه خودمم بشم همسن اونا و اینطوری باهاشون پیش برم. روزی که پایان ترم بود، وقتی رفتم سر کلاس چشمای چنتا از شاگردام گریه ای بود! وقتی از ماماناشون سوال کردم ماجرا چیه؟ گفتن "بچه ها می خوان ترم دیگه هم شما teacherشون باشین. تا الانم داشتیم پیش خانوم "ش" حرف میزدیم و ایشون گفتن اگر معلمشون وقت داشته باشه اونروز، کلاس رو به ایشون میدیم... قبول میکنین؟"

تمام خستگی اون یه ترم سرو کله زدن با بچه ها و مستاصل موندنای اول ترمم از تنم دراومد یهو. تازه فهمیدم که تونستم باهاشون خوب کنار بیام و تونستیم تو دل همدیگه جا باز کنیم. بااینکه یه ذره برنامه های خودم هم قاطی پاطی میشد اما قبول کردم. ترم بعد بغیر از کلاس بچه ها، کلاسای بیشتری بهم دادن و این ترم کلاس بزرگسالان رو هم داشتم.

حالا دوسال بود که از تدریسم تو اون آموزشگاه میگذشت و درس زبانمم تموم شده بود. یکی دو ترم هم همزمان تو یکی دوتا آموزشگاه دیگه تدریس کردم اما اومدم بیرون چون از جو داخلیشون خوشم نمی اومد. از این جوهایی بود که هر کی برای هر کی سعی میکرد بزنه و هیچ کس چشم دیدن اون یکی رو نداشت. توسط یکی از آشناهامون معرفی شدم به آموزشگاه "ش" که برم TTC رو بگذرونم و اونجا شروع بکار کنم. دوره های TTC رو اصولی تر گذروندم و قبول شدم، اما خودم خواستم از کلاس بچه ها تدریس کنم. فکرم این بود که حالا که یه جای بهتر اومدم، بهتره از اول با سیستمشون آشنا بشم و برم جلو که اگر یکی از شاگردا ضعفی داشت بتونم متوجه بشم که تو جه سطحی باید بشینه و چیکار کنه.

شعبه های مختلفی از آموزشگاه "ش" تدریس کردم و خدارو شکر هر جایی هم که میرفتم نصفه ترم نشده شاگردام دوست داشتن بازم ترم دیگه باهم باشیم. طی این ترمایی که تو آموزشگاه بودم خیلی خاطره های خوبی برایم مونده. خیلی موقع ها از کوره در رفتم اما جلوی خودم رو گرفتم و خودم رو کنترل کردم و یه راهی سعی کردم پیدا کنم. بیشترین خاطره هام از کلاس بچه ها هست. یه موقع هایی یه چیزایی میگفتن که چشام nتا میشد و از خنده میشدم طیف رنگها. اما نمیشد بخندم چون نمی خواستم روشون زیاد بشه و کلاس رو تبدیل به مهد کودک کنن. اکثرا آخر هر ترم و روزای معلمم برام کادو می آوردن. بغیر از کادوهای خوردنی بقیشون رو نگه داشتم. کارم رو واقعا عاشقانه دوست دارم و میپرستم. واقعا عاشقانه دوست دارم کارم رو.

موقع درس دادنم خیلی خیلی جدی میشم و کلا انگار یکی دیگه میشم. دوست ندارم کسی شوخی موخی کنه چون دوست ندارم حرمت یاد دادن از بین بره. موقعی هم که زمان تدریس اصلی تو کلاسم تموم میشه پای شوخی و خنده همزمان با درس میاد وسط. حتی خودمم تو کلاسی که شاگرد هستم موقع درس اصلی دوست ندارم کسی تیکه بندازه و کلاسو بهم بریزه. اما موقعی که درس اصلی تموم میشه، دیگه نمی تونم این کودک درون رو بشونم سر جاش و هی بهش بگم هیس! میدونین! اصولا پشت میز بهنوان شاگرد نشستن یه ویر خاصی داره برای آدم که شیطنت کنه.

تا اواسط سال 85 هم تو آموزشگاه درس میدادم اما از وقتی تصمیم گرفتم تو دانشگاه درس بخونم، متاسفانه  -یا خوشبختانه-  دیگه نمی تونم آموزشگاه برم. مجبورم تو خونه کار کنم و کلاسای نهایت دو نفره داشته باشم. تابستونا خواستم برم و یکی دو تا کلاس داشته باشم، اما هر بار یه چیزی پیش اومد و نشد. اما بازم خدارو شکر میکنم که از اونی که دوست دارم، در ضمن اینکه درسم رو هم به خوبی انجام میدم، دور نیستم. 

درسته 10 سال میشه که ندریس میکنم اما هنوز اون "فوت اصلیه کوزه گری" رو نمی دونم. حالا مونده تا به اون برسم.

تو همه این مدت مامانم واقعا کمکم بوده. اگر موافقت و اجازه اون نبود از اول نمی تونستم تو خونه تدریس کنم و بعدشم به آموزشگاه برسم. همیشه وقتی من شاگرد دارم زمانش رو با من، طبق برنامه من هماهنگ میکنه. واقعا همیشه پشتم بوده و کمکم کرده.

جدا حالا متوجه اون همه زحمت معلمام میشم. خدا منو ببخشه اگر یه جاهایی شاگرد بد یا خنگی یا شیطونی بودم و حرصشون رو درمیاوردم. مخصوصا معلم های ریاضیم. هنوزم که هنوزه تو ریاضی نمره هام کمتر از درسای دیگمه، اما واقعا همه تلاشمو میکنم که خوب باشم تو این درس. همیشه معلمامو روی سرم جا دادم و احترام زیادی براشون قائلم. از بعضیاشون خاطره خوشی تو ذهنم نمونده، اما بعضیا هم همیشه جلوی چشمم هستن. میتونم به جرات بگم که از آمادگی تا الان همشون رو یادمه، حالا ممکنه اسم بعضیارو یادم رفته باشه اما قیافه همشون تو ذهنمه. اونایی رو که خیلی دوست دارمشون هنوز باهاشون ارتباط دارم.

همه اینارو گفتم که با همون لحنی که سر صف صبحگاه تو مدرسه میگفتم، بگم "معللم عزییزم، روززت مبااااارک!"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 3:17 قبل از ظهر  توسط papary  | 

از سه شنبه روحی و جسمی ریختم بهم. البته علت این دوتا کاملا از هم جداست و بهم ربطی ندارن.

دوشنبه آخرای شب رفتم سر یخچال آب پرتقال بردارم که با قرصام بخورم. یه جعبه از این آب پرتقالایی که تو تتراپک هست داشتیم که تفریبا آخراش بود. یه لیوانی میشد. می خواستم درشو باز کنم و بریزم تو لیوان، اما دیدم از مقواش جدا شده و ممکنه همین که چپش کنم همش بریزه رو اپن و همه جارو کثیف کنم آخر شبی. گوشه مقواشو همونجایی که قبلا مینوشت "از اینجا باز شود"! با قیچی بریدم و ریختم تو لیوان و یه قلپ خوردم. لیوان رو که آوردم پایین یهو چشمم افتاد به داخل لیوان و محتویاتش که...!!

آب میوهه کپک زده بود و تیکه های آبی رنگ کپکه همینطور پر بود و یه عالمشون رو تو همون قلپ اول خورده بودم!!! فورا لیوان رو خالی کردم و بیخیال قرصام شدم.

از صبح سه شنبه که بیدار شدم تا همین الان -جمعه حدودای ۳:۳۰ بعداز ظهر-  حالم بده و با اداره آب و فاضلاب یه قرار داد بستم! و حس میکنم ماهی قرمزه هفت سینمون اومده تو دل منو هی داره بالا پایین میپره و مسابقات بین المللی ژیمناستیک اجرا میکنه. بی حسم یه جورایی.

روحی هم که نمی تونم بنویسم چیه، اما همین قدر بگم که سه شنبه خیلی از خودم عصبانی شده بودم در حدی که می خواستم یقه خودم رو بگیرم. اما با گفتگو و حرف حساب و اینا  بخیر گذشته و الان با خودم آشتی شدم.

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دو هفته قبل تر از سفر، تو تلویزیون پاسارگاد رو دیدم و باز دوباره دلم هوای شیرازو کرد. ۴ ساله تا چشمم به پاسارگاد و تخت جمشید یا حافظیه می افته اشک تو چشمام جمع میشه و آرزو میکنم برم. این بار که بازم داشتم به مامانم غر میزدم که همش قول میدی اما نمیبری منو، گفت " می خوایی این هفته بریم؟... برنامه درسیت چطوریه؟" و در کمتر از نیم ساعت بعدش بلیطهامون برای دو هفته بعدش رزرو شده بود... باورم نمیشد جدا... کلی تو دلم ذوق داشتم از اینکه قراره برم کوروش و حافظ رو ببینم.

پنج شنبه ۰۲ اردیبهشت ۱۳۸۹

عصری از دانشگاه که اومدم ناهارم رو خوردم و به فرودگاه رفتیم. خداروشکر پرواز خوبی داشتیم و راحت رسیدیم شیراز.

از همون بدو ورودم همینطور چشم میگردوندم تا سفارش دوستان مبنی بر دختر شیراز و پسر شیرازو اینا رو انجام بدم.

هوا هم از تهران خیلی خنکتر بود. به محل اقامتون که رسیدیم با همون آقای راننده قرار شد بریم آش کارده بخوریم. آش کارده یه آشی هست که فقط و فقط در شیراز درست میشه. با یه سبزی مخصوص ینام کارده درست میشه که این سبزی فقط تو شیراز هست. یه جایی بنام "تپه تلویزیون" رفتیم. یه خانم پیری هست که آش درست میکنه و هر شب یکی از پسرهاش میارن و میفروشن.

نمی تونم بگم که چقدر این آش خوشمزه بود و لذت بردم از خوردنش. مزش ملسه و هرچی می خوری سیر نمیشی ازش. منم که پایه هر چی آش و اینطوری چیزاست، دوتا کاسه خوردم!!

بعد هم به دیدن دروازه قرآن تو شب رفتیم. تا حالا دروازه قرآن رو تو شب ندیده بودم. خیلی زیبا بود...اصلا کجای شیراز زیبا نیست؟

بعد از اونم چون جای دیگه ای نداشتیم که بریم، به پیشنهاد من به شاه چراغ رفتیم. قبلا یه بار رفته بودم، اما تو روز بود. جدا شبش هم زیباست. از اونجا به خواهرم زنگ زدیم و منم به 2تا از دوستام چون دیر وقت بود مسج زدم. یکیشون همون موقع جواب داد، اما یکیشون چون خواب بود جواب نداد. احتمالا اونی هم که همون موقع جواب داد، با ذکر "به روح اعتقاد داری یا نه؟" بوده!!

جمعه ۰۲ اردیبهشت ۱۳۸۹

با همون آقای راننده، آقای "ه" قرار گذاشته بودیم که ما رو به پاسارگاد و تخت جمشید و نقش رستم و نقش رجب ببره. جدا آقای چشم پاک و خوانواده داری بود. بنظر من خیلی مهمه که آدم به کسی اونم تو شهر غریب اعتماد کنه و از اعتمادش سو استفاده نشه. این آقای "ه" هم از اعتمادی که ما بهش داشتیم اصلا سواستفاده نکرد، به همین خاطر قرار شد تا روزی که هستیم اماکن دیدنی رو با ایشون بریم. بنابر کارش هم اطلاعات خیلی زیادی در مورد جاهایی که من می خواستم داشت که از این بابت من خیلی خوشحال بودم.

نمی دونم چطوری بگم تو دلم چه خبر بود زمانی رو که تو راه بودیم تا به پاسارگاد برسیم. عین این بچه ها شده بودم که دارن میرن شهربازی و همش تو دلشون ذوق دارن.

وقتی رسیدیم مامانم رفت تا بلیط ورود رو بخره و منم باهاش پیاده شدم که هم بروشور بگیرم و هم اینکه یه ذره راه باقی مونده رو که حدود ۱۰۰ متر میشد پیاده برم. خیلی حس خوبی داشتم و حسابی داشتم لذت میبردم از اینکه جلوی روم کوروش بزرگ هست و همینطور که راه میرم دارم بهش نزدیک و نزدیک تر میشم. اگر بگم اشکام هم همچینی داشتن میریختن پایین دروغ نگفتم. از معدود دفعه هایی بود که از روی ذوق اشکام می اومدن.

از سال ۸۰ دیگه به اینجا نیومده بودم. حتی سال ۸۱ هم که اومدم شیراز قسمت نشد برم. حالا به آرزوی ۴ سالم رسیده بودم. انگار واقعا کوروش بزرگ جلوی روم بود و واقعا داشتم ادای احترام میکردم.

 

              آرامگاه کوروش بزرگ 

                                             آرامگاه کوروش بزرگ

همینطور که راه میرفتم اول به خواهرم و بعد به ۲ تا دوستام زنگ زدم. چون به این ۳ نفر قول داده بودم که حتما جاهایی رو که خودم هم دوست دارم یادشون باشم و بهشون زنگ بزنم. هر جایی هم که میرفتم همش یاد خواهرم و شوهرش بودم. چون هر دو دفعه گذشته رو با اونا اومده بودم و اینبار دفعه اولی بود که با مامانم می اومدم شیراز.

تفریبا خلوت بود خداروشکر، و میتونستم با خیال راحت با کوروش جان خلوت کنم و هم اینکه میتونستم با خیال راحت تر عکسایی رو که دوست دارم بگیرم.

بعد از عکاسی و این حرفا یه گوشه محوطه رو زمین نشستم و زل زدم به مقبره جناب کوروش و حسابی دوتایی باهم حال کردیم و خلوتی کرده بودیم. من خیلی برای کوروش بزرگ احترام خاصی قائل ام... اون روز یکی از بهترین روزای تو عمرم بود که یکی از بهترین حس هام رو تجربه کردم.

بعد هم به بازدید از کاخ بار عام و خاص، زندان سلیمان و کاروانسرا مشغول بودیم. دل کندن از کوروش و اون محیط واقعا برام سخت بود اما به هر حال باید میرفتم. نقش رجب و نقش رستم هم که دیدیم حدودای ساعت ۵ بود. رسیدیم نزدیک تخت جمشید، اما اول باید ناهار می خوردیم تا بشه بازم راه بریم و از تخت جمشید اونطوری که دوست دارم لذت ببرم. متاسفانه تمام رستوران ها غذاشون چند ساعت بود که تموم شده بود. نقطه ضعف شیراز همینه که رستوران هاشون با اینکه شهر توریستی هست اما زود غذاشون تموم میشه.

بالاخره یه رستورانی رو پیدا کردیم و تونستیم ناهار بخوریم. جاتون خالی یه سالاد شیرازی توپ هم خوردم. انقدر خوشمزه بود که حد نداشت. شاید بیشتر به خاطر این بود که تو اون محیط واقع شده بودم. اما هر چی که بود مزش هنوز زیر زبونم هست. بیرون هم یه بارون حسابی، از اونایی که من دوست دارم میبارید. 

               سالاد شیرازی 

                   سالاد شیرازی

از تخت جمشید چیزی نمی نویسم زیاد. اینطور بگم که نسبت به اونی که سال ۸۱ دیده بودم، الان همه چیز داغونتر و نابودتر شده. آخرین باری که رفته بودم تخت جمشید صبح ساعت ۷ رفتم داخل و حدودای ساعت ۲-۳ به زور منو کشوندن از اونجا بیرون. اما این بار که رفتم همه مجموعه رو تو ۴۵ دقیقه دیدم و تموم شد. شوک خیلی بدی بهم وارد شده بود و تا چند ساعت بعدش هنوز یه حال بدی داشتم.

یه چیزی که منو خیلی عصبانی کرد، وقتی داشتم از یکی از ستون های کاخ آپادانا عکس میگرفتم، یکی از آدمایی که نمیدونم چی بگم در موردشون، رفته بود بین سنگ ها و داشت "گلاب به روتون" میکرد. واقعا می خواستم برم بزنم تو دهنش و لهش کنم. خیلی عصبانی شده بودم و به ماموری که اونجا بود توپیدم و باهاش دعوا کردم که پس شما اینجا چیکاره هستین؟ فقط اینجایین که نقش مترسک رو داشته باشین؟ نباید حواستون به آدمایی که میان اینجا باشه؟... اونم که خیلی راحت از گردن خودش همه چیز رو باز کرد.

قبل از اینکه بریم داخل مجموعه مامانم رفته بود "گلاب به روتون"! منم همینطوری وایساده بودم و داشتم سعی میکردم سفارش دوستان رو انجام بدم. ۳ تا دختر جلوم وایساده بودن که یکیشون واقعا به دلم نشست و البته خوشگل هم بود. بهش لبخند زدم و فورا اونم به من لبخند زد و اومد جلو و گفت "ازت خیلی خوشم اومده!... کجایی هستی؟" بهش گفتم منم از تو خوشم اومد اما راستش روم نشد بهت بگم. تهرانیم... اینطوری بگم که در عرض کمتر از ۳ دقیقه کلی با هم جیجی باجی شدیم. تو فکر سفارش یکی از دوستان بودم که خیلی سفارسش اکید بود و حتی از سفارش خودم هم ارجح تر بود. اما متاسفانه این دوست خوشگل من یکسال و خورده ای بود که مزدوج شده بود و کار از کار گذشته بود!! اما اصلا نا امید نشدم و همینطور به تلاشم ادامه دادم.

به سمت شیراز که اومدیم من همش غر میزدم که پس چرا نمیریم حافظیه و همش رو اعصاب بودم. نا سلامتی برای دیدن حافظ هم رفته بودما! برای اینکه مامانم از دست من خلاص بشه از آقای "ه" خواهش کرد تا مارو ببره اونجا. بارون هم همینطوری میبارید و میبارید. منم از تو ماشین همش حسرت اینو می خوردم که چرا باید تو ماشین نشسته باشم و نتونم برم بیرون.

به حافظیه که رسیدیم بارون هنوزم ادامه داشت و شب شده بود. خیلی دلم می خواست برم داخل و با حافظ خلوت کنم و در ضمن از بارون هم لذت ببرم. اما نامردی میشد اگر مامانم رو تنها میذاشتم. همون جلوی در زیر چتر نگهبانی وایسادیم و تفالی هم به حافظ زدیم. من و مامانم یه نیت کلی کردیم. از این آقاهایی هم که مرغ عشق دارن هم برای خودمون و خواهرم اینا و دختر داییم و خاله نرگس اینا و خاله خودم، و منم برای خودم و ۲ تا دوستام فال خریدم. جدا که این جناب حافظ هر چی بگه همونه. برای نیتی که کرده بودم، با جوابی که گرفتم دهنم بسته شده بود و دیگه نمی تونستم چیزی بگم، جز "چشم" به جناب حافظ.

اما جناب حافظ هوای دوستم رو داشت و خودش بهش پیشنهاد دوتا دختر شیرازو رو داده بود. یه جورایی همشهری بازی درآورده بود! حالا کار من سخت تر میشد که باید فقط و فقط دنبال اون دو تا گزینه پیشنهادی میگشتم.

شب هم به پیشنهاد آقای "ه" از یه مغازه معروف پشت ارگ زندیه فالوده شیرازی خوردیم.

شنبه ۰۴ اردیبهشت ۱۳۸۹

صبح منو مامانم به مجموعه زندیه که شامل ارگ زندیه، حمام وکیل، مسجد وکیل، باغ نظر و عمارت کلاه فرنگی و بازار وکیل هست رفتیم. توی بازار پر از پارچه های سنتی بود. اونا رو که دیدم یاد پارچه فروشی های شوش دانیال افتادم که عید ۸۷رفتیم و به زور تهدیدهای مامانم اومدم بیرون. از دیدن رنگ ها جدا روح آدم تازه میشد دیگه چه برسه به اینکه بخره.

تک و توک زنهایی رو میدیدم که لباس محلی تنشون بود و همینطوری بهشون زل میزدم. اما اون بنده خداها هم انگار براشون عادی بود و فقط لبخند میزدن. لبخندشون از روی دوستی بود واقعا.

لباس های محلی رو که میدیدم یاد عید ۸۱ افتادم که تو یکی از روستاهای یاسوج، تو خونه یکی از اهالی رفتیم و شب موندیم. زنهاشون همه لباس محلی تنشون بود. بالاخره ازشون خواهش کردم تا اجازه بدن ازشون عکس بگیرم. احازه دادن، اما لباسهای نویی رو که برای عروسی دوخته بودن رو هم بهم دادن تا خودم تنم کنم و باهاش عکس بگیرم... چه خاطره هایی که برایم زنده نشد اونروز.

عصری با آقای "ه" به بازدید از مسجد مشیرالملک، موزه نارنجستان قوام، خانه زینت الملوک و موزه مشاهیر داخل خانه، سعدیه و در نهایت به حافظیه رفتیم. دیروز از مامانم قول گرفته بودم که چون بارونی بود و نشد برم حافظیه، فردا –که امروز بود- قبل از غروب بریم و تا بعد از غروب هم اونجا باشیم. خدا میدونه چه حسی داشتم تو دلم از اینکه اونجا هستم.

 

              آرامگاه حافظ

آرامگاه حافظ

بازم مثل شب قبل یه تفال به حافظ زدم که بازم همون جواب دیشبم رو داد. واقعا دهنم بسته شده بود و هیچی نمیتونستم بگم. جدا هیچی!

سال ۸۰ برای اولین بار که رفته بودم حافظیه همونجا هم برای اولین بار فالوده شیرازی خوردم و چه مزه ای هم بهم داد. سال ۸۱ هم یکبار از دم سعدیه فالوده خوردم اما اونی که تو حافظیه خورده بودم یه چیز دیگه بود. اونروز هم برای بار دوم فالوده شیرازی خوردم و بازم همون مزه بار اول رو داشت برام. تصور کن با اون هوای خنک و تازه، با صدای پرنده ها، تو اون محیط نشسته باشی و فالوده اصل شیراز هم بخوری.

 

               فالوذه شیرازی

فالوده شیرازی

شب هم از طرف همسر آقای "ه" شام خونشون دعوت شده بودیم. آقای "ه" از منو مامانم پیش همسرشون کلی تعریف کرده بودن به همین خاطر همسرشون مشتاق شده بودن که مارو ببینن. اولش اصلا دوست نداشتم بریم اونجا و یه جورایی مزاحم باشیم اما بعد که رفتم انقدر خونشون با صفا بود و خوش گذشت که نمی خواستیم بیاییم بیرون. بعد از شام آقای "ه" منو مامانم رو از خونشون بیرون کرد چون اگر دیرتر میشد به پروازمون نمیرسیدیم.

به پیشنهاد اون دوستم که از خودم هم واجب تر بود تلاشم رو هم تو فرودگاه بخرج دادم اما متاسفانه چیزی جز فاطی کماندو گیرم نیومد. میدونید! این دوستان به بد کسی سفارش کرده بودن. آخه اگر من بیل زن بودم که این باغچه خودم رو از این حال و روز درش میاوردم. خلاصه که دست از پا درازتر روانه شدم به منزل!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط papary  | 

نمیدونم این دو روزه  -دوشنبه و سه شنبه-  چی چی خورده تو سر پسرای دانشگاه ما که همشون با هم بطور خیلی یکهویی دست به یک اقدام ماراتنی زدن!!؟

دیروز و امروز بطور خیلی عجیبی ۵ نفر از پسرای دانشگاه ما به من پیشنهاد دوستی دادن!!! ۳ تا دیروز و ۲ تا امروز!... دیروز حسابی موضوع خنده داشتیم من و دوستام که چی شده یهو توی یک روز اینطور من محبوب شدم برای پسرای دانشگاه! اما امروز هم که همون ماجراها تکرار شد، دیگه تو حیرت بودیم که جدی جدی جریان چیه؟

جالبه، دیروزیا اونایی بودن که ترم پیش اکثر کلاسارو با هم داشتیم و این ترم بعضی از کلاسارو، اما توی این دو ترم چیزی از خودشون بروز ندادن. جالب تر اینه کسایی هستن که همیشه پشتشون قسم می خوردم. بقول دوستام "بیا! اینم نتیجه اون همه قسم خوردنات!" حالا باز این ۲ تای امروزو فقط این ترم باهاشون کلاس دارم و ترم پیش گاهی تو راهرو یا سلف میدیدمشون. اما به هر حال خیلی جالبه ماجرا.

نه قیافمو آلامد و فشن مشن کردم، نه رفتارمو باهاشون تغییر دادم که بخوام بگم یه چیزی بوده که اینا اینطور شدن، نه کرمی میریزم به کسی که بگم کرم از خودم بوده، همون آدم هر روزی بودم که بودم. پس احتمالا یه چیزی خورده تو سرشون.

یکیشون که برگشته میگه "میترسیدم بیام با شما حرف بزنم!!" میگم وا! چرا؟ مگه من لولو ام یا میخورمتون؟ میگه "آخه شما خیلی جدی هستین". فک کن! حالا خوبه همیشه نیشم تا پشت کللم بازه ها و اینا بهم میگن جدی!!!

اگر یه همین روال تا آخر سال ادامه بدم  -از اردیبهشت تا اسفند- و بطور متوسط روزی ۳ نفر بهم پیشنهاد دوستی بدن، تا آخر سال میشه ۱۰۰۲ نفر!! جهنم و ضرر، رندش میکنم بشه ۱۰۰۰ نفر. اما همونم رقمیه ها برای خودش!!!

خلاصه که بساطی داشتیم این دو روزه.


سوتی رو که تو پست قبلی ازش نوشتم این نیستا! منتظرم یه وبسایت پیدا کنم که بتونم عکسم رو آپلود کنم، بعد بگم این مجموعه سوتی جدید من چی بوده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 1:41 قبل از ظهر  توسط papary  | 

از اونجایی که اونطور که باید از خجالت پارک جمشیدیه در نیومده بودیم، به همین خاطر امروز از خجالت پارک طالقانی در اومدیم و تقریبا همون ترکیب جمشیدیه امروز هم بودن. با این تفاوت که دو نفر که اونروز نبودن، بودن و دو نفر که اونروز بودن، نبودن. (خدایی فهمیدین چی گفتم؟)

هوا هم که حسابی عالی و چند نفره، بارونی و بهاری، دوستان هم که پایه. مخصوصا یکی از دوستان که بیشتر از همه پایه بود و یه الا کلنگ بازی حسابی کردیم و کلی کودک درون رو گذاشتیم تو پارک بچرخه برای خودش. فقط دلخور از این شدم که شهرداری اصلا به فکر کودکان درون ما نبود و صندلی های تاب کوچیک بودن و ما جا نمیشدیم توشون. البته میشد جا بشیما، اما باید با صندلی تاب برمیگشتیم خونه!... فک کن!!

امروز برعکس پریروز نه از اکبر خبری بود و نه از جوجه. بجاش یه چیز خوردم به اسم پیچ مبلا یا پیچ فنرا یا یه همچین چیزی. خدا بخیر کنه فردا صبح رو که...! راستشو بخوایین مزش رو زیاد متوجه نشدم. هی یه قاشق یه قاشق می خوردم تا متوجه بشما، اما یهو چشمم به ته ظرف افتاد.

تو کافی شاپ پارک تنها میزی که پرنده عاشق نداشت میز ما بود، چون بقیه ماشالا با جفتشون اومده بودن تا از هوای دو نفره لذت ببرن و با هم بق بق بقو بکنن. خدارو شکرم حواسشون اصلا به سرو صدای ما نبود و تو حال خودشون بودن. هر چند که زیادم شلوغ نکردیم.

پ.ن ۱: باز هم اسامی رو ننوشتم. اگر دوستان خودشون تشخیص دادن تو نظر دونی اسم میبرن.

پ.ن ۲: برای اولین بار تو عمر دانشجوییم یه کلاسی رو نصفه پیچوندم... چه جسارتا!

پ.ن ۳: یه سوتی دادم وقتی اومدم خونه که تو پست بعدی ازش مینویسم. البته این سوتی های من کاملا عادین!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط papary  | 

بیرون رفتن تو فصل بهارو خیلی دوست میدارم. با اینکه تابستونی هستم و اکثرا دیدم آدما تو هر فصلی که بدنیا میان همون فصل رو دوست دارن، اما همیشه نوشتم و گفتم که دیوونه بهار و باروناش هستم. امروز، تو یه روز بهاری خوب و دوست داشتنی، در حالی که بعدشم یه بارون خوب بهاری گرفت و کلی لذتمند شدم با دوستام بیرون بودم.

میدونی! بنظر من اینکه تو یه روز بهاری و بارونیه دوست داشتنی بیرون باشی تنها دلیل کافی بر لذتمند بودنش نیست. میتونه باشه البته اگر خودت تنها بیرون باشی. اما اگر تو یه جمعی باشی مهمترین دلیلش اینه که با کیا بیرون باشی و تو چه جمعی باشی؟! که خدارو شکر امروز همه دلایل رو داشتم.

صبح از خونه که می خواستم برم حس میکردم امروز از اون روزایی هست که پر از انرژی خوبم. اما الان که اینجا در حالی پشت میزم نشستم که اون پام که شکسته بود رو دراز کردم رو چارپایه ی زیر میزم تا آویزون نباشه و ورم نکنه و همه چی آرومه حمیدطالب زاده رو هم گوش میدم و بیرون این پرستوها صدا میکنن و دارم مینویسم، این حس رو دارم که هنوزم انرژی دارم و اصلا به اون انرژی های صبحم یه عالمه دیگه هم اضافه شده.

پ.ن ۱: اسامی رو ننوشتم چون قرارمون عمومی نبود و فکر کردم شاید دوستام نخوان اسمی ازشون بنویسم. اگر خودشون خواستن میتونن اسمشون رو تو نظر دونی بگن.

پ.ن ۲: من از همینجا از آقای "اکبر جوجه" نهایت تشکر رو دارم که این فرصت رو به ما دادن تا باهاشون خوش باشیم و تفریح کنیم!! اما خیلی سوالای فلسفی! جواب نداده برامون باقی گذاشتن. از جمله اینکه "اکبر جوجه رو باید از ...؟

پ.ن ۳: خیلی بده یه رستورانی دستشویی هاش عمومی باشه و "زنانه" "مردانه" نداشته باشه ها!!! همین میشه که آقاهه اومد به ماها هشدار داد "میشه بحث کلاستون رو بذارین برای بعد و بیایین بیرون؟"... بیچاره می خواست زودتر به مراد دل! برسه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز یه قرار وبلاگی بود با بروبکس وبلاگی و گودری. (آخرشم من نفهمیدم این گودر دقیقا چیه و چطوری کار میکنه. هیچ کسی هم حوابمو نداد و من همچنان در جهل خویش باقی ماندم). تولد پوریا منزه بود.

از اونجایی که نذر دارم همیشه سر یه قراری زود برسم، امروزم مستثنا نبودم. یه ربع به ۳ بود که رسیدم  تو پارک. پارک قیطریه دم فرهنگسرا قرارمون بود. با خاطرات من تماس گرفتم که ببینم کجان؟ که با مسیحا هنوز تو راه بودن و تا چند دقیقه دیگه میرسیدن. تصمیم گرفتم اون چند دقیقه رو یه ذره بچرخم برای خودم. شروع کردم به قدم زدن تو سایه کنار یه جوی خوشگل.

یه دختره با سگه کوچیکش اومدن تو پارک. سگه ساکت بودا، پدر سگ (اینجا فحش محسوب نمیشه چون دارم معرفیش میکنم!) تا منو دید همچین پارسی کرد که نگو. اگه قلاده نداشت جدا منو میخورد. هر چی فکر کردم که آخه کجای قیافه من شبیه گربه س که این اینطور پارس کرد، نفهمیدم. خدا رحم کرد کوچیک بود وگرنه صداش دیوار صوتی رو عین دیوار برلین میکرد! 

خاطرات من که رسید تماس گرفت و آدرس دادن که برم پیششون. همگی زیر یه آلاچیق جمع شده بودن. فکر میکنم حدودا ۳۰ نفر میشدیم. اونایی که یادمه خاطرات من، مسیحا، آنی دالتون و دوست مشکوکش، Metro Man، پوریا منزه و یه سری دیگه از دوستان بودن.

از طرفی که من نشسته بودم، نفر سوم میشدم. قرار شد خودمون رو معرفی کنیم. تا دو نفر بعد از منم خودشون رو معرفی کردنا، اما نمیدونم چی شد که بهم خورد و دوباره مجبور شدیم دوباره از اول معرفی کنیم. این بارم تا همون تعداد نفرا خودشون رو معرفی کردن و دوباره... این بار برای اینکه یکی از وبلاگ نویسا اومد.

بار سوم خود نوزاد چند صد ماهه! پاشد و دونه می اومد بالا سرمون و با انگشت اشاره  -که منو یاد صمد آقا! انداخت-  نشونمون میداد و ازمون اعتراف میگرفت که اسممون چیه و چه وبلاگی مینویسیم؟ گودری هستیم یا نه؟ من فکر میکنم امشب و فردا آمار وبلاگای ماهایی که خودمون و بلاگمون رو چند بار معرفی کردیم خیلی بالا باشه. احتمالا این آمارگیره نمی تونه جوابگو باشه ها!... از من گفتن بود حالا.

وسطای معرفی بودیم که یکی دیگه از دوستان و پشتش گوریل فهیم اومدن. اما خدارو شکر این دفعه دیگه از اول معرفی نکردیم.

نوبت به کیک نوزاد چند صد ماهه که رسید همه از جاهاشون بلند شده بودن. حتی اونایی! که حاضر نبودن پاشن هم پاشده بودن... نامردی نباشه حالا، همین بنده خدا یه بار برای اینکه برامون سن ایچ بیاره از جاش بلند شده بود اما از اون به بعد نه دیگه. 

آهان تا یادم نرفته اینم بگم که قرار شد ۳ سال دیگه پوریا تولدش رو زیر برج ایفل جشن بگیره و هممون رو دعوت کنه.

مسئول رقص  -اگر اشتباه نکنم محمدرضا- با چاقو هم یکی از بچه ها بود که 25 تومان از پوریا شاباش گرفت. بیچاره اون همه هم حرکت خطیر انجام داد. پوریا کادوهاش رو باز کرد و بعدش کم کم نوبت به این رسید که صاحبخونه رو خوشحال کنیم و نخود نخود هر کی رود خانه خود رو اجرا کنیم.

قبل از اینکه بیام پوریا همه کادوهاش رو تو جعبه کیک گذاشت که ببره احتمالا تو ماشین بذاره که یهو وسط راه منگنه جعبه باز شد و همشون ریختن پایین. یه صدای شکستن هم اومد که حدس میزنم مربوط به کادوی من بود، چون صداش خیلی شبیه اون بود. ( پوریا اگر از سرنوشت نامبرده اطلاعی در دست داری حتما خبر بده و دوستی رو از نگرانی برهان!)

خلاصه که روز خوبی بود و خوش گذشت. جای آرام تر از شعر و نسیم و مرحومه مغفوره، و علی الخصوص "ع" هم خالی بود.

پ.ن 1: قرار بود امروز خاطرات من رو به سزای اعمالش برسونیم که دیگه بهش رحم کردیم و امروز رو اجازه دادیم خوش باشه. اما حتما در فرصتی دیگر!! به سزای اعمالش میرسونیمش.

پ.ن 2: تلاش نکنید برای شناسایی "ع" چون فقط من و مرحومه مغفوره میشناسیمش.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط papary  | 

شدم "ماه پیشونی"!

امروز آخر کلاس ریاضی، وقتی داشتم وسایلم رو جمع میکردم، پاک کنم از دستم افتاد رو زمین. رو صندلیم نشسته بودم. "ف" هم یه سره غر میزد که "چرا فس فس میکنی و اینطوری مرتب داری همه چیزتو میذاری تو کیفت؟... زودباش دیگه دیرم شد..." و از این غرغرا.

همینطور که اون داشت غر میزد و منم داشتم سعی میکردم که زود چیز میزامو جمع کنم، خم شدم که از رو زمین پاک کنم رو وردارم که یهو... دق! پیشونیم خورد به پشتیه صندلی جلویی و حسابی درد گرفت. یه آخ گفتم و همونطوری موندم پایین. تا چند ثانیه این جوجوها دور سرم جیک جیک میکردن. از ترسم پیشونیم رو سریع با دست گرفتم. انقدر محکم خورد فکر کردم شکسته.

خوشبختانه چیزیم نشده اما بخاطر اینکه پشتیه صندلی جلوییه هلالی هست، رو پیشونیم یه چیز شبیه ماه، باد کرده اومده بالا و یه سایه کمرنگ کبودی انداخته. دقیقا شدم خود ماه پیشونی!


آهنگ "ماه پیشانو" از دریا دادور!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 1:44 قبل از ظهر  توسط papary  | 

همیشه عادت دارم با افراد با احترام رفتار کنم، مگر اینکه خودشون باعث بشن تغییر رفتار بدم و اونطوری که دوست ندارم رفتار کنم. این اخلاقم با اساتیدم بیشتره چون میدونم که چقدر زحمت میکشن. دقیقا خودم رو میذارم جاشون. فکر اینو میکنم که شاگردم وقتی به من بی احترامی کنه چه حال بدی پیدا میکنم؟

یکی از استادایی که این ترم باهاش یه درس جبرانی دارم همیشه از من و اخلاقم تعریف میکنه و میگه "واقعا خوش اخلاقی." یا "ببینین چه خانم خوبیه ایشون!" این تعریفای استاد تا جایی پیش رفته که سر کلاس حرف هیچ کسی جز من رو قبول نداره. نمیدونم بگم خوشبختانه یا متاسفانه. چند باری شنیدم که پسرای کلاس یه چیزایی میگن و زیر زیرکی میخندن. اما هیچ موقع جرات اینو ندارن که حرفشونو بلند بزنن چون میدونن با اینکه باهاشون خوبم و مثه دخترای دیگه نیستم، اما ممکنه یهو قاطی کنم.

نمونش امروز سر کلاس که بودیم، داشت درس میداد و  یه سوال از همه پرسید و همه جواب دادیم "روش ارزش خالص بازیافتنی". استادم گفت "نه. اشتباهه... خانم "آ" شما چی نظر میدین؟" منم همچین با یه شکی که چرا اون جوابمون باید اشتباه باشه، دوباره همون رو تکرار کردم چون جواب دیگه ای براش نداشتم. استادم گفت "آفرین! اینی که ایشون میگن درسته"!!!! دقیقا تو اون لحظه هممون داشتیم از خنده میمردیم اما جرات نداشتیم بخندیم. خودمم هم ناراحت شده بودم و هم خندم گرفته بود. 

برای خودمم جدا جالبه که چرا این استاد تا این حد اینطور رفتار میکنه! یکی از بچه ها میگه "بخاطر اینه که میدونه تو قبلا همین درس* و پیش نیازش رو تو کاردانی گرفتی و هر دوتاشم ۲۰ شدی و درستم خوبه و همیشه همه تمریناتو حل میکنی، به همین خاطر ازت خوشش اومده."... نمیدونم جدا، شایدم این دوستم درست میگه! شایدم نه!

* ۲۰ واحد از درسایی که تو کاردانی داشتیم و پاس کردیم، دوباره باید تو کارشناسی ناپیوسته بعنوان جبرانی بگذرونیم. خدایی خیلی زور داره!


مامانم امروز رفت و پول رو از آقای دختر فراری! گرفت. ظاهرا این وبلاگ نویسی ینده حسابی رفته رو اعصابشون.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط papary  | 

مکالمه من و یکی از دوستام بعد از عید تو دانشگاه:

اون: لاغر شدی! همه عید میرن خوش میگذرونن اضافه وزن پیدا میکنن، تو برعکس همه ای... صورتت بیشتر نشون میده که لاغر شدی.

من: آخه از بس حرص خوردم سفر که بودم. بعدشم مواظب خودم بودم که وزنم بیشتر از اینی که هست نشه. تاثیرات همه اونا شدی اینی که الان میبینی.

اون: قدتم بلندتر شده ها!

من: نیست آخه تو سن رشدم، عیدم خوب غذا خوردم و حسابی رشد کردم!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط papary  | 

وقتی میبینم زندگیش اینطوریه و خود احمقش نمی خواد وافعیت هارو ببینه، وقتی میبینم شخصی که همه پشتش قسم می خورن اینطوریه و این چنین از آب درمیاد، وقتی میبینم خانواده همین آدم برای اینکه بین این دو نفر رو جدایی بندازن حاضرن هر کاری بکنن، پس دیگه برای چی بخوام منم خودم رو تو هچل بندازم؟ وقتی این چیزارو میبینم بیشتر و بیشتر به اون تصمیمی که گرفتم پایبند میشم و همه تلاشم رو بکار میبرم تا روی اون تصمیمم پافشاری کنم.

با این تصمیمی که گرفتم تنها دردم و نالم اینه که فقط خودم هستم و خودم، اما اگر بغیر از این تصمیم عمل کنم تنها خوشیم این میشه که یه روزی تنها درد و نالم این بود که خودم بودم و خودم.

تا جایی که به من مربوط میشه بهش حرفامو زدم، از این به بعد خودشه که باید تصمیم بگیره چی چی رو انتخاب کنه و عملی کنه. بیشتر که حرف بزنم مجوز گفتن "به توچه! زندگیه خودمه" رو برای خودم صادر میکنم.


دیروز عصر تمام عیدی هایی که گرفته بودم رو در عرض نیم ساعت با کمک مااادره جان در دوتا از مغازه های خیابون کریمخان خرج کردم و اومدیم خونه. برای تولد پانیا -که 18 خرداد هست- یه تو گردنی دلفین و برای خودم یه دستبند خریدم.

مثلا قرار بود با عیدی هام ساعت بخرم... حالا اکشال نداره با پولایی که برای تولدم میگیرم این کارو میکنم.

یه چیز رو دفت کردین؟! قد و سن ما با عیدی هایی که میگیریم نسبت عکس دارن! چرا آیا؟

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط papary  | 

این عطره که اینجا ازش نوشتم رو از همون موقع تا الان همیشه میزنم. بینهایت از بوش خوشم میاد و دیوونشم. موندگاریه فوق العاده خوبیم داره. لباسمو که میشورم و اتو میکشم تازه بوی عطره دوبرابر میشه.

اکثرا ازم سوال میکنن که "خانم ببخشید! اسم عطرتون چیه؟" حالا فرق نمیکنه زن یا مرد. اکثریت هم از اینکه یه خانم عطر مردونه میزنه متعجب میشن و با ابروی بالا رفته نیگام میکنن. حتی بعضی موقع هام ردمو با بوی این عطره میزنن. تا بحال این اتفاق چندین بار برام پیش اومده.

ترم پیش که روز جمعه برامون فوق العاده گذاشته بودن، اولین نفری بودم که تو کلاس رسیدم. البته عجیب نیست چون همیشه اولین نفر میرسم از بس که زود راه میافتم. همینطور که نشسته بودم تو کلاس و درو بسته بودم و پاهامو رو صندلی جلویی دراز کرده بودم و داشتم کتاب می خوندم و از view لذت میبردم (چون یه جوراب خشگل پام بود)، یهو در باز شد و یکی از بروبکس اومد داخل. تا چشمش به من افتاد بایه دوقی که خیال کردم یه اصل جدید کشف کرده پرسید "وقتی اومدی تو دانشگاه با آسانسور به طبقه دوم رفتی و بعد با پله ها اومدی پایین تو کلاس؟"

منو میگی همچین مونده بودم که این چطوری فهمیده! گفتم آره، اما چطور مگه؟ چیزی از جیبم افتاده؟ یا چیزی جا گذاشتم تو دستشویی بالا؟ گفت "نه! از در دانشگاه که اومدم تو از بس بوی عطرت پر بود فهمیدم که زودتر رسیدی. با آسانسور رفتم طبقه دوم که برم دستشویی هم تو آسانسور هم تو دستشویی بو عطرت پر بود. بعد با پله ها اومدم پایین که بازم بوی عطرت تو راهرو پیچیده بود... تورو خدا اسمشو به منم بگو چیه؟"

حالا همه اینارو گفتم که بدانید و آگاه باشید که اسم این عطر Vision هست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط papary  | 

بچه های من! جونم براتون بگه که تعطیلات هم تموم شد و قرار بود که ما -یعنی ما و هم توری هامون- از آقای دختر فراری شکایت کنیم. اما طی تماس تلفنی که یکی از همسفرهامون باهاش داشت قرار شد که دوشنبه یه عده ای برن و ببینن این آقای دختر فراری چی می خواد افاضات کنه و چه دروغ دلنگای دیگه ای سر هم کنه! منکه متاسفانه دانشگاه بودم و وقتی هم که می خواستم برم جلسه تموم شده بود.

به گزارش خبرگزاری مامانم اینا بعد از یه عالمه حرف و حدیث و کتمان کردن و من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود و اینا، بالاخره آقای دختر فراری قبول کرده که به هر نفر ۷۰ هزار تومن خسارت بده. ظاهرا از هفته دیگه قراره این خسارت رو متحمل بشن، طفلکی ی!

جالب قضیه اینه که مرتیکه برای مامان من شرط گذاشته که "پول پانیا رو به شرطی میدم که دخترتون -یعنی من- اون چیزایی که نوشته رو پاک کنه". ظاهرا از طریق لینک سایتش که گذاشته بودم تو پست هام به وبلاگ من رسیده و وقایع اتفاقیه نوشته شده رو خونده و حالشو برده حسابی.

به مامانم گفتم منکه عمرا چیزایی رو که نوشتم پاک کنم. چون نه عادت به خود سانسوری دارم و نه دروغی نوشتم که بخوام نوشته هام رو پاک کنم. اما تنها کاری که میتونم انجام بدم اینه که لینک سایت و اسم اصلی آقای دختر فراری رو از تو نوشته هام حذف کنم و به همین اسم "آقای دختر فراری" معرفیش کنم. پس وقتی میگم دختر فراری بدونین کیه دیگه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط papary  | 

نمیدونم چند نفر از شماها مثه من کشته مرده و هلاک کتاب های اریک امانوئل اشمیت هستین، اما به هر حال از اونجایی که وقتی یه کتابی ازش می خونم فوری میام اینجا اعلام میکنم، اینبار هم همین قصد رو دارم.

از اریک خان امانوئل اشمیت یه کتاب تازه ترجمه و منتشر شده بنام "کشتی گیری که چاق نمیشد" با ترجمه شهرزاد سلحشور، نشر باغ نو، قیمت ۲۰۰۰ تومان.

لازمه که بگم شهرزاد دختر عمو احمدم و خاله نرگسم هست.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط papary  | 

این چند روز که پیدام نبود، نبودم. دسترسی هم به اینترنت نداشتم. کیش بودم از ۱۰هم تا ۱۳هم. با اینکه هفتمین بارم بود کیش میرفتم اما خیلی بهم خوش گذشت. باشد که نصیبتان شود.

۱۰ فروردین:

ساعت ۵ عصر پروازمون بود. هر موقع می خوام با هواپیما جایی برم همیشه تصور اینو میکنم که اگر یه موقع سقوط کنیم تو چه جور جایی ممکنه بی افتیم؟ و همیشه خودم رو آماده میکنم. اما هرگز نشده که نسبت به سقوط تو پرواز کیش نظر خوبی داشته باشم.

تصور اینکه یه موقع تو خلیج فارس بی افتم خیلی دردناکه برام. در بهترین حالت اگر نصیب کوسه ها نشم، شنا کردن تو آب شور برام خیلی عذاب آوره. اصلا نمی تونم چشمام رو باز نگهدارم و همه راه رو تا یه خشکی راحت شنا کنم. به همین خاطر همیشه از خدا می خوام که اینطور جاها اینطور چیزا رو نصیبم نکنه.

خدارو شکر پروازمون خیلی خوب بود. بار اول بود که با Kish Air میرفتم. برعکس دفعه های قبل اصلا نه تاخیری داشت و نه اذیت شدیم تو پرواز. حتی پرواز با Iran Air هم اذیت کننده بوده.

از تو خود فرورگاه بلیط پارک دلفین هارو برای فردا شب گرفتیم. خیلی ذوقمند بودم از اینکه میتونم از نزدیک دلفین هارو ببینم. قبلا هم که یه بار از بندر چارک با قایق به کیش رفته بودم دلفین هارو از نزدیک دیده بودم اما هیچ موقع شانس عکس انداختن باهاشون رو نداشتم. از دلفین، خرس و شیر  -اگر بچه باشه که بهتر-  بی نهایت خوشم میاد و هلاکشون هستم.

به خونه که رسیدیم یه چایی خوردیم و بیرون رفتیم و از همون دقیقه اول خرید کردیم. میدونین که، خرید بیماریه خانوماست.

راستی! اگر یه موقع گذرتون به پردیسI افتاد حتما آب انار گلاسه و بستنی اناری بخورین، که اگر نخورین همه عمرتون به هدر رفته. اینطور که صاحبش میگفت تا چند وقت دیگه میان تو تهران یه شعبه میزنن. اصلا نمیشه با حاجی اناری تو تهران مقایسش کرد.

شب هم تولد مامانم رو جشن گرفتیم. پارسال تولدش تو حمام خان یزد که الان سفره خانه سنتی شده بودیم.

۱۱ فروردین:

چون خیلی خسته بودم صبح رو تو خونه خوابیدم و مامان اینا خرید رفتن. از ناهار باهاشون بودم. شب هم بعد از اینکه به بیماریه خانوما! یه ذره دامن زدیم، به پارک دلفین ها رفتیم. چون ساعت شروع برنامه هارو بهمون اشتباه گفته بودن متاسفانه بازدید از آکواریوم رو از دست دادیم اما به موقع به دلفیناریوم رسیدیم. نمی تونم بگم که چقدر از دیدن این دلفین ها لذت بردم و چقدر قربون صدقشون رفتم.

موقع عکس انداختن با دلفین ها که رسید، یه عکس دسته جمعی گرفتیم و یه عکس هم خواهرم و شوهرش و پانیا. پانیا وقتی یه فرد یا یه چیز جدید میبینه حسابی موقعیت رو اسکن میکنه و دهنش باز میمونه برای چند دقیقه. وقتی هم دلفین هارو دید همینطور بود. موقع عکس انداختن اونا که شد من بیچاره رو وادار کرد که وایسم اونجا براش "سوسن خانوم" بخونم و قر بدم تا خانوم یه ذره حواسشون جمع بشه و بخندن. سوسن خانوم رو خیلی دوست داره. هرجایی بشنوه یا ببینه خیلی خوشحال میشه. خلاصه پیش دلفین آبرو برام نذاشت! اما عکس های خوبی شدن.

۱۲ فروردین:

بعد از اینکه آری گفتیم! من و مامانم به پلاژ بانوان رفتیم. از دریا و آفتاب حسابی لذت بردیم. با اینکه Sun Oil زده بودم اما حسابی پشتم سوخته و قرمز شده. همیشه همینطور میسوزم و تا چند روز مشکل دارم اما بعدش خیلی خوشرنگ میشم. برنزه شدن هم بهم خیلی میاد.

راستی! وقتی من تو ساحل خوابیده بودم و مامانم تو دریا بود، یهو دیدم همه خانوما از تو آب اومدن بیرون و با تعجب دارن به یه چیزی نگاه میکنن. مامانم که اومد ازش پرسیدم چه خبر بود؟ گفت "چنتا کوسه اومده بودن نزدیک جایی که خانوما شنا میکردن، به خاطر همین برای اینکه برای کسی اتفاقی نیافته همه رو از آب بیرون کردن."

لازم نیست که بگم شب هم چی کار کردیم دوباره!

13 فروردین:

دوستم که خونش رو به ما داده بود خودش اومد امروز. مامان اینا برای رسیدن به بیماریشون! رفتن و منم چون لباس هام تو کمد بود و دوستم جلوی در کمد خوابیده بود موندم تو خونه و کتاب خوندم و با سگ دوستم، Teddy، یه ذره بازی کردم. ناهار رو شاندیز صفدری خوردیم و کمی تا قسمتی حس کردیم تو شاندیز مشهد هستیم!

ساعت پرواز رو تو بلیطمون 10:30 شب زده بود. وقتی به فرودگاه رفتیم و می خواستیم بارمون رو تحویل بدیم، هیچ Counterی باز نبود!! روی مانیتور هم زده بود "کیش-تهران 23:30 طبق برنامه"!!!!

از اطلاعات که سوال کردم گفتن "تو بلیط همه مسافرها اشتباه نوشتن ساعت پرواز رو. بشینین تا اعلام کنن."... یکساعتی رو علاف بودیم تا Counter باز بشه. بازم خدارو شکر پرواز خوبی داشتیم و اصلا اذیت نشدیم.

هر چی تو سفر ارمنستان اذیت شدیم، اما تو سفر کیش خیلی بهمون خوش گذشت و حسابی انرژی گرفتیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط papary  | 

۳ فروردین:

امروز بعد از اینکه یه صبحانه ناهاری خوردیم (از بس که صبحانش مفصل بود و نمیشد دل کند) تصمیم گرفتیم بریم هزار پله و یه ذره تو شهر بچرخیم. پایین که اومدیم شو.برت آوا.کیان رو دیدیم که تو لابی نشسته بود و داشت با لپ تاپش کار میکرد. بعد از سلام و از این حرفا پرسید "امشب کنسرت اند.ی و مایکل میایین؟" مامانم جواب داد :نه، چون نمیدونم از کجا میشه بلیطش رو گرفت. اینجاها رو هم نمیشناسم که بشه بپرسیم." شوبرت راهنمایی کرد که از طریق مایکل میشه اینکارو کرد... نیم ساعت بعد دوتا بلیط کنسرت برای همون شب تو دستمون بود. به همین راحتی، به همین خوشمزگی!

هزار پله همونطور که از اسمش معلومه ۱۰۰۰ تا پله داره که بقول مامانم "۱۰۰۱" و بقول من "۹۹۹" تا هست. هرطوری پیش خودمون حساب کردیم که چطور امکان داره این همه رو بالا بریم حساب کتابمون بدهکار میشد. تصمیم گرفتیم بریم از موزه Modern Art که تو همون مجموعه هست بازدید کنیم. اینطوری هم میشد از موزه ها بازدید کرد و هم اینکه میشد از طریق پله برقی هایی که داخل مجموعه بود 1000 تا پله رو بالا بریم و حالشو ببریم.

بعد از اونجا به یه مرکز خرید بنام Tashir به پیشنهاد یکی از افرادی که تو هتل بودن رفتیم که ایکاش نمیرفتیم. هرچی اجناس چینی و تاناکورایی و بنجل بود میشد اونجا پیدا کرد. محیطش رو هم نمیگم چطوری بود، فقط در این حد بدونین که بجای مغازه ها چشممون به آدمایی که اونجا بودن خیره مونده بود. برای ناهار به هتل اومدیم و در رستوران ایتالیایی هتل یه حالی به شیکم های مبارک دادیم. خدارو شکر اینجا برای سفارش و درخواست هیچ چیزی مشکل روز قبل رو نداشتم.

بعد از اون هم من و مادر گرام به کنسرت مشرف شدیم و تا تونستیم از خودمون جیغ در بکریدم چنان که تا همین الان نیز صدایمان گرفته میباشد. اما واقعا خوش گذشت و تا تونستیم از خودمون حرکات موزون در بکردیم. البته مادر گرام بخاطر دیسک و DVD کمر! تمام مدت نشسته بود و جور ایشون رو هم من کشیدم. چه بچه خوبیم من!

یکی از همسفرهامون که تو هتل دیگه ای اقامت داشتن رو دیدیم. گفت که شب قبل تو کنسرت امید، جناب دختر فراری! بقل دستشون نشسته بوده و خیلی احترام و سلام احوالپرسی کرده. این همسفرمون هم بهش گفته خفه شو! تا برسیم تهران و حالت رو بگیریم... من نمیدونم در عرض چند ساعت چطوری خودش رو از گرجستان -بقول برادرش- به ایروان رسونده بوده؟

شب که اومدیم هتل با یک یادداشت بینظیر! از طرف جناب آقای دختر فراری! روبرو شدیم که نوشته بودند "فردا ساعت 11 اتاق ها رو تحویل بدهید و منتظر باشید تا ساعت 14 که حرکت به تهران رو داریم"

4 فروردین:

امروز بعد از اینکه اتاق ها رو تحویل دادیم همینطوری عین این بی خانمان ها وسط لابی هتل علاف و ویلون و سرگردون بودیم. حدودای 12 بود که یه اتوبوس اومد و همه رو سوار کرد. قرار بر این شد که از هتل ما بریم دم هتل 4 ستاره ای ها و از اونجا همه حرکت کنیم. همه وسایل رو تو ماشین گذاشتیم و منتظر بودیم که حرکت کنن. هی منتظر بودیم، هی منتظر بودیم، هی... این هی تا حدودای 3 طول کشید اما از حرکت خبری نبود. کفر همه دراومده بود چون نه دیگه جایی داشتیم که بریم و نه غذایی خورده بودیم. 

اما میون این هی منتظر بودنا پویا به هتل اومد و برای اینکه دلش رو نشکونیم باهاش یه عکسی هم گرفتیم. شهره و معین هم تو هتل بودن اما در خواب ناز بسر میبردن. خدارو خوش نمی اومد که بیدارشون کنیم و بگیم ما داریم میریم.

تو همین هیر و ویرا خبر آمد که جانشین های آقای دختر فراری! به یه سری از مسافرا در ازای هر یک قرار داد ۶۰ تا ۸۰ دلار دادن و ازشون رضایت گرفتن... اگر این آقا ریگی به کفشش نبود پس چرا رضایت مسافرها رو خرید؟

بالاخره حدودای 4 حرکت کردیم و به دم هتل 4 ستاره ای ها رفتیم و خدارو شکر حرکت کردیم. از روحیه و احوال همسفرهامون چیزی نمیگم. سعی کنید خودتون حدس بزنید. خداروشکر این راننده و شاگردش بسیار آدمای خوبی بودن و بسیار بسیار مواظب مسافرها بودن. تو ماشینش یک ذره ترس به دلمون نیومد با اینکه شب بود و اون جاده به اون خطرناکی رو می اومد.

به استشهاد هم به امضا همه مسافرها نوشتیم تا بعد از عید خدمت آقای دختر فراری! برسیم.

4 فروردین:

حدودای 2 شب (یا همون صبح) به مرز رسیدیم. بعد از یکساعت علافی تو صف برای زدن مهر خروج از ارمنستان وارد خاک ایران شدیم. مسافت بین دومرز رو باید پیاده با همه بارو بندیلمون میرفتیم. اونجا یه ذره خسته کننده بود. مسافتی حدود از پیچ شمیران تا چهار راه ولیعصر.

صبح برای صبحانه تو زنجان وایسادیم و یه نیمرو سوسیس صدا دار با چسب رازی! خوردیم. ممممم....خیلی خوشمزه بود و حسابی کیف داد. حدودای 2 به میدون صنعت رسیدیم و برنامه "نخود نخود هر که رود خانه خود" را اجرا کردیم.

ساعت ۵ بود که من و مامانم از خستگی غش کردیم و خوابیدیم.

۵ فروردین:

یازده و نیم صبح از خواب بیدار شدم و تعجب کرده بودم که چرا هنوز هوا روشنه بعد از ۲-۳ ساعتی! که خوابیدم!!!...بعدا کاشف بعمل اومد که حدود ۱۹ ساعت خوابیدم.

ادامه ندارد دیگه.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط papary  | 

۲ فروردین:

امروز که برای صبحانه پایین رفته بودیم، ۲ تا آقا و یه خانم و یه بچه وارد شدن. یکی از همسفرها با چشمک و ادا و اصول حالیمون کرد که اینا برادر و دوست "م.ق" هستن. منتظر شدیم که صبحانشون رو بخورن تا باهاشون حرف بزنیم.

بعد از اینکه از سالن بیرون اومدن تا ماهارو دیدن که داریم به طرفشون میریم با یه حالت خیلی بدی گفتن "شماها اصلا شعور ندارین که اینطور آبروی برادر مارو بردین. برای چند ساعت موندن پشت مرز نباید اینطور آبروریزی کنین و داد و بیداد راه بندازین."

ماها یه ذره جا خوردیم که اینا چی دارن میگن؟ مگه مشکل ما پشت مرز موندن هست؟... وقتی خواستیم بهشون توضیج بدیم که اصلا جریان این نیست و شماها دارین اشتباه میکنید، برادرش مامان منو هل داد و شروع کرد به توهین کردن به همه ما. یه دعوای اساسی داشت راه میافتاد. بالاخره هرطوری بود همه آروم شدن و شروع کردیم به حرف زدن.

برنامه هایی که پیش اومده بود رو وقتی براشون توضیح دادیم چشماشون داشت ۶۰۰ تا میشد. وقتی من بهشون توضیح دادم که لب مرز من خودم رفتم و با مامور حرف زدم، راننده اونطور توهین به همه ماها کرد و شاگرد راننده اون حرکت* رو با خواهر من کرده -که اگر به شوهرش بگیم کمترین کاری که میکنه یه احوالپرسی حسابی! باهاتون هست- و اون اتفاق** برای من سر مرز افتاده کم کم خودشون آروم شدن و متوجه شدن مشکل ماها چی هست.

قول دادن که حتما با دختر فراری! حرف بزنن و یه چاره ای پیدا کنن و منکر این شدن که دختر فراری الان تو ارمنستان هست. گفتن که رفته به گرجستان و معلوم نیست کی برگرده. همه ماها میدونستیم که دارن دروغ میگن اما بیشتر از این نمیشد به برادرش و دوستش حرف بزنیم چون طرف حساب ما اونا نبودن.

تصمیم گرفتیم که بیرون بریم و از روزهایی که داریم استفاده کنیم. به میدان جمهوری رفتیم. یکی از زیبا ترین جاهایی بود که تا حالا دیدم. البته به گفته همسفرهامون این میدون تو شب زیباتر میشد که ما این شانس رو نداشتیم که تو شب اونجا باشیم. نزدیک میدون جمهوری خیابانی به نام خیابان آبویان هست که پر از فروشگاه و مراکز خرید هست. تمام مارک های معروف تو این خیابون مغازه دارن. تا عصری اینجا بودیم و بعد به هتل اومدیم.

برای ناهار به یه رستوران ایتالیایی نزیدک میدون جمهوری رفتیم. مردم ارمنستان یا انگلیسی خیلی کم میدونن یا مطلقا متوجه نمیشن. تنها زبان هایی که میدونن ارمنی و روسی هست که متاسفانه هیچکدوم رو هم من بلد نیستم. خدا نکنه یه جایی برین که فروشنده حتی یک کلمه هم انگلیسی متوجه نشه، اونوقته که باید از خودتون کلی ادا و اصول در بیارین تا حالیش کنین چی می خوایین. این یعنی دقیقا کاری که من انجام میدادم و هربار هم از خنده رنگ صورتم تبدیل به طیف وسیعی از رنگهای مختلف میشد. بهترین قسمت سفرم همین مواردی بود که باهاش برخورد میکردم و اونروز هم توی اون رستوران یکی از بهترین لحظه های سفرم درست شد. برای سفارش دادن یه تکه کیک شکلاتی خدا میدونه چه ادا اصول هایی از خودم درآوردم و خدا میدونه چقدر من و دختری که تو رستوران کار میکرد خندیدیم. 

کلمه Cake رو به انگلیسی نمیدونست چیه و فقط Chocolate رو متوجه میشد. خیال میکرد من قهوه می خوام و هی قهوه به من پیشنهاد میداد. تا اینکه بالاخره رئیسش اومد و با انگلیسی دست و پا شکسته ای که متوجه میشد ازش سوال کردم کیک به ارمنی چی میشه و تونستم سفارشم رو بگم. اما حسابی از ادا و اصول هایی که درمیاوردم همگی خندیدیم.

عصری که به هتل برگشتیم جو رو یه جوری دیدیم. از همسفرهامون که پرسیدیم، اطلاع دادن که امید -خواننده- تو هتل ما اقامت داره و همه منتظرش هستن که باهاش عکس بگیرین. وقتی امید و بادیگارد هاش -که همه یه چیزی تو هیکل های محراب فاطمی بودن- بیرون اومدن ازش خواستن "میشه باهاتون عکس بگیریم؟" در جواب گفت "اگر بلیط کنسرت من رو نخریدین نه، باهاتون عکس نمیگیرم" و رفت!!! یه حالت خیلی بدی به همه ماها دست داده بود از این حرکت. واقعا خدارو شکر کردم که بلیط کنسرت یه همچین آدمی رو نخریدم.

شب که از استخر اومدیم چشممون به سه نفر افتاد و به اصرار من رفتیم پیششون. سپیده و شهرام صو.لتی و شوبر.ت آوا.کیان بودند. وقتی جلو رفتم و بهشون سلام کردم، همچین با شک گفتم من بلیط کنسرت شما رو نخریدم چون روزی هست که دارم اینجا رو ترک میکنم، ناراحت نمیشین اگر باهاتون عکس بگیرم؟ سپیده با تعجب منو نگاه کرد و گفت "چه ربطی داره به کنسرت؟ هر زمان بخوایین میشه باهاتون عکس بگیریم". وقتی بهش توضیح دادم که بخاطر حرف امید هست که اینو میگم در جواب من گفت "اگر من الان اینی شدم که اینجا نشستم شماها منو سپیده کردین. حالا من باید خودم رو برای شماها بگیرم؟ برای شماهایی که هموطن من هستین؟"... و هر سه نفر این آدما با حوصله تمام بااینکه زمان استراحتشون بود وایسادن و با ما و دیگر همسفرامون عکس گرفتن و حتی برای یک لحظه هم اخم و تخم نکردن. هرچی از برخوردی که امید کرد متنفر شدم ازش اما از برخورد اینا واقعا خوشم اومد و یه دید دیگه ای پیدا کردم. 

*اون شبی که از تبریز راه افتادیم خواهر من رفته بود برای اینکه Carrier پانیا رو بذاره تو صندوق اتوبوس و از شاگرد راننده خواهش کنه یه جایی بذاره که نشکنه. شاگرد راننده میپرسه "بچه دارین؟" خواهرم میگه "بله!" پسره میگه "اگر شوهرت باهات نیست و تنهایی شب بیا پیش من."...!!!!!!!!!!!!!!!

** بار اول که لب مرز رفتم حرف بزنم با ماموره، یکی از مردهایی که اونجا بود، انگار لب مرز رو با میدون انقلاب یا میدون امام حسین تهران اشتباه گرفته بود، و یه کار خیلی بد که فقط در شان آدمای cheap هست انجام داد!!! بار دوم مجبور شدم خواهش کنم یکی از آقایون تو ماشین با من بیاد. این قضیه رو تا شب که رسیدیم دم هتل و خودم بازگو کردم، کسی متوجه نشد برای چی بار دوم خواهش کردم که یه آقا با من بیاد.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 2:4 قبل از ظهر  توسط papary  | 

۱ فروردین:

امروز ۱۰ صبح قرار بود که به گشت بریم. مسافرای هر هتلی با اتوبوس مخصوص به خودشون میرفتن. اول به کلیسای گقارد رفتیم که توی کوه هست. واقعا این کلیسا زیبا بود. یه قسمتی از داخل کلیسا نور خورشید طوری به داخل میتابید که جدا فکر میکردی خدا همونجا وایساده و داره نگاهت میکنه. حیف که نمی تونم عکسارو آپلود کنم تا شماها هم ببینین.بعد به معبد گارنیک رفتیم. بنای اونجا کاملا شبیه کاخهای روم باستان بود. من خودم به شخصه از کلیسای گقارد بیشتر خوشم اومد.

از کلیسای دوم که بیرون اومدیم اون کسی که مسئول ماشین ما بود اعلام کرد که "کنسرت مهدی مقدم که امشب برگزار میشه رایگان هست. همه ساعت ۱۰ میتونن بیان به Opera Hall". تا اینو شنیدیم حسابی جا خوردیم چون یه عده ای -که من و مامانم هم شاملش بودیم- پول بلیط رو تو تهران پرداخت کرده بودیم و قرار بود بلیطهامون رو تو ایروان بگیریم. حالا هم که آقای "م.ق" عین این دختر فراری ها غیبش زده بود و دستمون به جایی بند نبود.

بعد از اون هم قرار بود بریم رستوران آریا برای ناهار. اونم چه ناهاری! همه مسافرا اومده بودن و منتظر ناهارشون یودن. غذا شامل کباب و ماهی بود اما متاسفانه سر هر میزی که میرفتی غذاهای پس مونده مسافرای قبلی رو میدیدی که آوردن جلوی مردم گذاشتن. کباب ها نصفه و دستخورده و ماهی ها همه تیکه تیکه. اول جمعیت آروم بودن اما در اصل تو شوک بودن که این وضع یعنی چی؟ کم کم صدای همه دراومد. به گارسون ها که اعتراض میکردن خیلی راحت میگفتن "همین که هست. خواستین بخورین، نخواستین گرسنه بمونین!"

همینطور که همه تو شوک ماجرا بودن، یهو دیدیم که از بالا یکی از مسافرها بشقابشو پرت کرد پایین و شروع کرد به داد و بیداد و اعتراض کردن به اوضاعی که پیش اومده بود. تا اون شروع کرد همه از تو شوک دراومدن و پشتشو گرفتن و یه داد و بیداد اساسی راه افتاد. کسایی که جای دختر فراری! اونروز اومده بودن هول شده بودن که چی کار باید بکنن. دیگه اصلا امکان نداشت این جمعیت عصبانی رو آروم کنه کسی. همه باهم اعتراض میکردن. صاحب رستوران زنگ زد به پلیس و به جانشین های دختر فراری! اخطار کرد که اگر تا نیم ساعت دیگه نرین بیرون پلیس اینجاست. بالاخره بعد از یه یک ساعتی که گذشت قرار شد همه دم هتلی که ما توش اقامت داشتیم جمع بشن.

منم همینطوری حرص اینو می خوردم که این مرتیکه عوضی پول زور از ما گرفته و دست آخر کنسرت رو مجانی کرده. در اصل می خواست سالنش خالی نمونه و از ماها بعنوان سیاه لشگر استفاده کنه. گیر دادم به یکی از کسایی که جانشینش بود که یالا پول کنسرت مارو پس بده. اونم هی میگفت "مگه پولش رو به من دادین که از من می خوایین؟" گفتم به تو ندادیم، اما گر ناراحتی که از تو بگیرم برو بگو خودش بیاد و پول مارو بده. میگفت "منم خبر ندارم کجاست." تکرار میکردم که پس پولم رو بده...دقیقه شده بودم عین آدمایی که اصلا حرف حالیشون نمیشه. انقدر اینطوری لجبازی و بی منطق بازی کردم تا بالاخره تونستم پولمون رو ازش پس بگیرم. بهشم گفتم اگر ناراحت این هستی که داری به من پول الکی میدی، دختر فراری رو که دیدی بهش بگو به من پول دادی، بیا منو پیدا من تا من حرفت رو تایید کنم و تو هم به پولت برسی.

چند دقیقه بعد نزدیک ۱۰۰ نفر دم هتل ما بودن و همه خواستار این بودن که خود دختر فراری! رو ببینن. اما اون کسایی که جای اون بودن خیلی راحت میگفتن که " "م.ق" الان گرجستان هست و ما هم شماره ای ازش نداریم." در صورتی که دروغ میگفتن عین چی! چون چند دقیقه قبلش یکی از اونا گفت " "م.ق" گفته نمیام چون میترسم مردم منو بگیرن بزنن." اما بعدش همین آدم هم حرفش رو عوض کرد.

خلاصه کار به جایی رسید که زنگ زدیم کنسولگری ایران در ارمنستان. اونجا بهمون گفتن "روز سه شنبه اگر همتون بیایین اینجا یه استشهاد مینویسین و همه اونایی که اعتراض دارن زیرش رو امضا میکنن و کنسول هم مهر میزنه زیرش. به "م.ق" اخطار میکنن که اگر خودش رو معرفی نکنه و به اعتراض مردم رسیدگی نکنه تمام مجوزهاش لغو میشه و تحت تعقیب پلیس بین الملل قرار میگیره." اما همچنان دوستانش ادعا میکردن که ازش خبری ندارن.

رئیس هتل هم اومده بود بیرون و یه سره داد میزد و خواهش میکرد که مردم از اونحا برن چون برای هتلشون بد میشه. بیچاره هرچی به زبون ارمنی میگفت کسی حالیش نمیشد. انگلیسی شروع کرد به گفتن که بازم کسی زیاد حالیش نشد. ترجمه کردن من همانا، یقه منو گرفتن که بیا اینا رو از اینجا متفرق کن همانا. نمیدونستم طرف کیو بگیرم جدا، چون خودم هم جزو کسانی بودم که اعتراض داشتن. بالاخره خودم رو خلاص کردم و بهش گفتم من اصلا بلد نیستم با اینا حرف بزنم و زبون این مردم رو من متوجه نمیشم چون همه عصبانی هستن و اصلا نمیشه باهاشون حرف بزنی. اگر می خوایی خودت برو یه نفر رو پیدا کن تا بیاد با اینا حرف بزنه. اون یه نفر هم کسی نیست جز "م.ق". تا اینو گفتم آقاهه گفت "اگر ما بدونیم "م.ق" کجاست طبق قوانینمون نمی تونیم به شماها بگیم. خودتون سعی کنین یه جوری پیداش کنین."

بالاخره بعد از ۲-۳ ساعتی که همه اونجا جمع شده بودن تصمیم گرفتن که به هتل هاشون برن و یه ناهاری بخورن و یه استراحتی بکنن و تا روز سه شنبه خوش بگذرونن.

ما هم ناهارمون رو تو رستوران ایتالیایی هتل خوردیم. توی ارمنستان غذا واقعا ارزون هست. اگر همون رستوران ایتالیایی رو ما می خواستیم توی تهران بریم جدا باید نزدیک ۲۰۰ هزار تومن پول میزمون رو میدادیم در صورتی که اونجا ۵۳ دلار برامون تموم شد. اصلا باورمون نمیشد که تا این حد ارزون باشه.

شب من و مامانم به کنسرت مهدی مقدم رفتیم. مسافرهای دیگه هم اومده بودن به امید اینکه این مرتیکه دختر فراری! رو ببینن اما خودش رو پشت صحنه قایم کرده بود. اون کارمندش  -"س"-  که تورها رو به ملت فروخته بود و از پشت تلفن مخ هممون رو زده بود، تا من و مامانم رو دید سلام و احوالپرسی کرد. خیلی لجم گرفت و بهش گفتم برو از طرف من به اون دختر فراری! بگو اگر تهران ببینمش ج.. میدم با این کاری که با ما کرده. حساب تو هم باشه بموقع میرسیم. واقعا عصبانی بودم از شرایطی که برامون پیش آورده بودن. دو روز می خواستیم بریم خستگی در کنیم که اینطوری شد.

تا آخر کنسرت اعصاب همه داغون بود اما سعی میکردیم خوش بگذرونیم و حرکات موزون بیشتری از خودمون در کنیم.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط papary  | 

چند روز قبل از ۹ اسفند:

همینطور روزنامه رو میگرفتیم و در به در دنبال یه آژانس مسافرتی بودیم که تور هوایی به ارمنستان، قبرس یا دبی داشته باشه. قبرس رو پیدا کردیم و تا پای قرارداد هم داشتیم میرفتیم اما از یکی از دوستان خواهرم که اونجا زندگی میکنه وقتی سوال کردیم و راهنمایی خواستیم، گفت "اونجا بیشتر به درد کسایی می خوره که عشق ساحل و دریا هستن". از اونجایی که فقط من و پرهام عشق دریا هستیم پس بیخیال اونجا شدیم. دبی هم که قیمت خون باباشون میگرفتن و توری کمتر از نفری یک میلیون تومان پیدا نکردیم. تصمیم گرفتیم دنبال تور ارمنستان باشیم.

هر جایی که زنگ میزدیم تورهای هوایی پر شده بود و فقط زمینی بود. هتل هاشونم فقط در پیتیاشون مونده بود. وقتی تو سایت هتل ها میرفتیم حالمون بد میشد دیگه چه برسه به اینکه تو همون هتل هم میرفتیم.

تصمیم گرفتیم خودمون با ماشین خودمون بریم، اما وقتی قیمت هارو برآورد کردیم از اونی که با تور بریم خیلی بیشتر میشد. مضاف بر اینکه محدودیت بردن وسایل داشتیم و فقط هم پرهام باید رانندگی میکرد. اینطوری بیچاره بجای اینکه بیاد مسافرت و خستگی یکسالش در بره، بیشتر خسته میشد.

تا اینکه بالاخره یه آژانس رو پیدا کردیم که قیمتش واقعا عالی بود و هتل خوبی -Golden Palace Hotel- هم میبرد. اسم آژانسش "پ.پ.ش" به مدیریت "م.ق" بود. اینارو نوشتم تا شماها یه موقع مثه ما خر نشین و از این آژانس یا آدم سرویس بگیرین. (البته لینک و اسم رو حذف کردم)

۹ اسفند:

من و مامانم و پرهام به آژانس رفتیم و قرارداد بستیم. متاسفانه اینجا هم تور هواییش پر شده بود و فقط زمینی داشت توی اون تاریخی که ما می خواستیم. ویزا و خروجی هم پای خودمون بود.

قرار شد ۲۸ اسفند ساعت ۵ صبح حرکت کنیم و بعد از حدود ۲۰ ساعت برسیم به ایروان. برای شب سال نو هم جشن داشتن. کنسرت مهدی مقدم هم خود آژانس برگزار میکرد اما باید بلیط میخریدیم که ما ۲ تا خریدیم چون خواهرم اینا بخاطر پانیا نمی تونستن بیان.

۲۶ اسفند:

از آژانس تماس گرفتن برای جابجا کردن زمان حرکت. بجای ۵ قرار شد ساعت ۱۰ حرکت کنیم و قرارمون هم یه جایی تو شهرک غرب بود. تاکید هم کردن که دیر نیایین چون راس! ساعت حرکت میکنیم.

۲۸ اسقند:

من و مامانم ساعت ۸:۳۰ اونجا بودیم و خواهرم اینا هم سه ربع بعد از ما رسیدن. همه مسافرها کم کم اومده بودن. اما از اتوبوس ها خبری نبود. فقط یک نفر از لیدرها اومده بود. ساعت همینطور به ۱۰ نزدیک میشد اما از ماشینا خبری نبود که نبود. وقتی با لیدر ماشین خودمون تماس گرفتیم گفت "من ترمینال غرب هستم و دارم یه ماشین پیدا میکنم و تا نیم ساعت دیگه میرسم."

نیم ساعت بعدش که نیامد هیچ، حدود ساعت ۳ بود که اومد. دیگه از چیزایی که این وسط مسطا پیش اومد فاکتور گرفتم. حالا بماند که این همه آدم تو سرما چطوری وایساده بودن. نه میشد برگردیم خونه هامون و نه میشد جایی بریم. هیچی هم نداشتیم که بخوریم تا گرم بشیم. تنها ماشینایی که بودن و میشد توش بریم آژانسی بود که من و مامانم باهاش رفتیم و ماشین خواهرم اینا. این دوتا ماشین هم جوابگوی اون همه آدم نبود که. بالاخره ساعت ۳ و خورده ای حرکت کردیم. اما همه عصبانی بودن از این برنامه ریزی.

من به لیدر ماشین خودمون شک کردم که اصلا لیدر هست یا نه؟ چون نه کارتی گردنش بود نه کارتی از خودش به ما نشون داد مثل اون یکی لیدره.

یه ذره که حرکت کردیم لیدر ما گفت "این ماشین قرار نیست مارو تا ایروان ببره. قراره با این ماشین تا تبریز بریم و اونجا تو ترمینال منتظر بمونیم تا ماشینی که قراره ماهارو ببره بیاد دنبالمون." تا اینو گفت داد همه دراومد، اما چاره ای نداشتیم جز صبر.

ساعت حدودای ۱۲ بود که رسیدیم به تبریز و بعد از نیم ساعت انتظار اتوبوس اومد و حرکت کردیم.

۲۹ اسقند:

ساعت ۲:۳۰ شب (به تعبیری همون صبح) به مرز نوردوز رسیدیم. راننده نفری ۲ هزار تومان ازمون گرفت که بره با مامورهای مرزی حرف بزنه تا مجبور نشیم چمدون هامون رو خالی کنیم و از مرز ایران تا مرز ارمنستان دنبالمون بکشیم. ماها هم چاره ای نداشتیم جز پرداخت این پول زور.

یه سری از مسافرها تازه اونجا ویزا و خروجیشون رو گرفتن و پرداخت کردن. مدیر محترم آژانس لطف! کرده بود و به این مسافرا گفته بود "اگر تو ایران این کارهارو نکردین لب مرز میشه انجام بدین یا اینکه میتونین پولش رو بدین به ما تا لب مرز براتون انجام بدیم". وقتی لیدر اومد از مسافرا پول برای ویزا و خروجی بگیره همه صداشون دراومد که ما قبلا دادیم و یعنی چی دوباره باید پول بدیم؟ مگه پول پیش شما نگذاشته؟ که وفتی با جواب منفی روبرو شدن بیشتر داغ کردن.

دردسرتون ندم، تا از مرز ایران رد بشیم حدود ۵ ساعت طول کشید و حالا فقط مونده بود تا از مرز ارمنستان رد بشیم و به سمت ایروان حرکت کنیم. اما مرز رو بسته بودن و راه نمیدادن. همونطوری تو ماشین خوابیدیم و وقتی بیدار شدم ساعت حدود ۱۰ بود. یه ذره بیدار بودم و دوباره خوابیدم. بیدار که شدم ۱۲ بود. همه گرسنه و تشنه و عصبانی بودن.

راننده و کمک راننده هم آدمای عوضی بودن و نمیذاشتن کسی حتی برای توالت از ماشین پیاده بشه. مامانم که به زور پایین رفته بود، میبینه یکی از ماشینایی که بچه نوزاد توش بوده با مامور روسی حرف زده و اجازه دادن رد بشن از مرز. وقتی به من گفت، من و مامانم و پانیا پاشدیم رفتیم لب مرز تا مامور مرزی حرف بزنم.

خیلی هوا سوز داشت و پانیا تا باد بهش خورد تندی زد زیر گریه. واقعا گریه بدی میکرد اما از طرفی هم گریش خوب بود چون بفکرم رسید که بگم این بچه مریض هست.

دانش انگلیسی ماموره دقیقا عین دانش من از زبان روسی یا ارمنی بود. بالاخره تونستم یه جوری حرفم رو حالیش کنم که ما بچه کوچیک مریض باهامون هست و طبق قوانین بین المللی باید اجازه ورود بدین. بهم گفت "برو پاسپورت خودت و خانوادت رو بیار تا من ببینم". وقتی برگشتم تا از تو ماشین پاسپورت هارو بیارم، پسری که کمک راننده بود و خیلی هم هیز بود از پشت در به من گفت "در رو باز نمیکنم تا حالت جا بیاد. برای چی پیاده شدی؟" که وقتی دیدم داره اینطوری حرف میزنه تهدیدش کردم که اگر درو باز نکنه با سنگ میزنم شیشه رو میشکنم و میام بالا. و واقعا هم اگر درو باز نمیکرد همین کارو میکردم چون خیلی عصبانی بودم از وضعیت پیش اومده. درو باز کرد و رفتیم داخل و پاسپورت هارو برداشتم و رفتم به ماموره نشون دادم. حالا اونم گیر داده بود "شوهر خودت کجاست؟ این بچه مال تو هست یا نه؟" که قسم خوردم من مجردم و این بچه مال خواهرم هست. با همون زبون لال پتی که بلد بود بهم حالی کرد که "یک ساعت دیگه اتوبوس رو میذارم از مرز رد بشه اما خودتون میتونید همین الان برین". که چون میدونستم هیچ کسی حاضر نیست ماشین رو ترک کنه بهش گفتم همون یکساعت دیگه میام تا بقولی که دادی عمل کنی و برگشتم.

یکساعت دیگه که رفتم اون ماموره رفته بود و کسی که جاش اومده بود همون لال پتی انگلیسی رو هم بلد نبود. همینطور که داشتم خودم رو میکشتم تا حالی این یکی بکنم که مامور قبلی چی گفته، یهو دیدم یکی از مسافرای ما داره به زبون روسی با ماموره حرف میزنه. مجبورش کرد بیاد بالا تا مسافرها و پاسپورت هاشون رو ببینه. بعد از اینکه همه رو از زیر نظر گذروند اجازه داد که از مرز لعنتیشون بعد از ۱۳ ساعت علافی رد بشیم. خدارو شکر میکنم که پانیا باهامون بود وگرنه که حالا حالاها اونجا مونده بودیم.

از مرز تا ایروان حدود ۱۰ ساعت راه هست و اینطور که ماها برآورد کردیم سال تحویل رو تو راه باید میبودیم. جاده مرز تا ایروان خیلی جاده خطرناک و بدیه طوری که تو یه قسمت هایی دوتا ماشین از کنار هم نمی تونن رد بشن. یه طرف کوه هست و یه طرف دره و کل جاده بدون گارد ریل هست. اگر خدای نکرده یکی تصادف کنه و به سمت دره منحرف بشه صد در صد مرده. همه جاده تو کوه هست و هی پیچ می خوره میره بالا و پیچ می خوره میاد پایین. شبم داشت نزدیک و نزدکتر میشد.

سال تحویل نزدیک میشد و ماها تو ماشین بودیم. بفکر این افتادیم که یه هفت سین بچینیم. بجای گل از کیلیپس سر من استفاده کردیم و بجای سبزه هم یه پارچه سبز انداختیم. (عکسارو نمی تونم آپلود کنم چون سایتی که استفاده میکردم فیل.تر شده. اگر سایتی پیدا کردین که باز بود بهم بگین)

راننده حسابی هممون رو اذیت کرد و تازه کلی هم بهمون توهین کرد. نه جایی برای دستشویی نگه میداشت و نه چراغ های داخل ماشین رو روشن میکرد. وقتی هم که ازش خواستیم چراغ هارو روشن کنه ماشین رو با یه طرز خیلی وحشتناکی که فکر کردیم الان می افتیم تو دره نگه داشت و اومد وسط ماشین و شروع کرد به هممون فحش های بد دادن. یه دعوای حسابی راه افتاد اما یه سریا که آرومتر بودن میونه رو گرفتن و همه ساکت شدن. راننده تهدید کرد اگر یه بار دیگه صدا کنین ماشین رو میندازم تو دره تا همه بمیرن. لیدر محترم هم هیچی نگفت و همینطوری نگاه میکرد.

بالاخره ساعت ۲ صبح بود که رسیدیم ایروان و دم هتل هامون. قرار گذاشته بودیم تا رئیس آژانس نیاد کسی از ماشین پیاده نشه اما زرنگ تر از اونی بود که فکر میکردیم. یکی دیگه رو انداخته بود جلو و خودش رو قایم کرده بود. اون کسی رو که فرستاده بود از طرف این "م.ق" عوضی گفت که فردا حتما میاد پیشتون و ازتون عذر خواهی میکنه.

وقتی رسیدیم تو هتل مسافرهای اون یکی اتوبوسه رو دیدیم که زودتر از ما رسیده بودن. وقتی پشت مرز بودیم اونا خودشون یه ون گرفته بودن و ۴۰۰ دلار داده بودن و اومده بودن به ایروان. "م.ق" رو هم دیده بودن و بهش وقتی اعتراض کردن خیلی راحت گفته "چیزی به من مربوط نمیشه که دارین اعتراض میکنین!" و بعدشم از هتل یواشکی رفته بوده.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط papary  | 

عید همگی مبارک. امیدوارم سالی بسیار بهتر از سال قبلی داشته باشید و امسالتون متفاوت از سال قبلیتون باشه.

مال ما که خیلی متفاوت شروع شد. سال تحویل رو توی اتوبوس بودیم و یه هفت سین متفاوت تر از همه هفت سین ها داشتیم. وقتی برگشتم ایران عکساش رو براتون میذارم و از همه چیزایی که برام اتفاق افتاد توی راه و اینجا حتما مینویسم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 2:20 قبل از ظهر  توسط papary  | 

خب امسالم داره تموم میشه و طبق عادت هرسالم می خوام ببینم امسال چطوری بود و من چطوری بودم؟

امسال سال بدی نبود و تفریبا میشه گفت خوش گذشت اکثرا. یه ذره اعصاب خوردکنی داشتم برای یه سری از کارام اما در کل همه چیز اونطوری که عالی میتونست باشه، بود با کمک خدا. اما اگر بخوام امسال رو با پارسال مقایسه کنم، پارسال خیلی توپ تر بود و کلی خاطره ناک بود برای خودش. شاید برای اینکه سال خودم بود!

امسالم من اونطوری که می خواستم هم بودم و هم نبودم. بودم از اون لحاظ که تونستم شادی رو به تمام معنا تو چشمای مامانم ببینم با کاری که کردم، نبودم چون این ترم رو حسابی گند زدم. این ترم خیلی تاثیر بدی رو من گذاشته اما باید تو سال جدید بازم مثل قبلم عالی بشم تا بتونم بازم تو چشمای مامانم شادی رو ببینم. شادی و سربلندی مامانم از هر چیزی برام بیشتر اهمیت داره.تو امسال یه سری موفقیت ها داشتم که خدارو شکر میکنم واقعا. امیدوارم تو سال جدید هم بتونم بیشتر به اون چیزای موفقیت ناکی که می خوام برسم.

امسال یه عضو جدید به اعضا خونمون اضافه شد که با اومدن خودش واقعا شادی رو آورده. نه اینکه تا قبل از اومدن پانیا شاد نبودیم، اما با اومدنش بیشتر تر شادتر شدیم. خدارو شکر میکنم از بابت داشتن یه همچین خانواده و فامیلی.

تو امسال خیلی تجربه های خوبی تونستم بدست بیارم. خیلی چیزا برام تغییر کرد و زندگی رو بهتر و آسونتر میتونم ببینم. هرچند که هنوزم اونطوری که باید نیستم و باید روی خودم خیلی کار کنم. اما تا اینحا هم خوب پیش اومدم. اگر بخوام به خودم تو امسال از ۲۰ نمره بدم، به جرات میتونم نمره ۱۵ بدم. اون ۵ نمره باقیمونده هم برای اینه که هنوز اونطوری که باید نیستم. خب طبیعیه، هنوز ۲۵ سالمه و کلی راه در پیش دارم.

برای خانوادم و خانواده های دیگه فقط و فقط آرزوی سلامتی و شادی دارم. بعدشم هر چیزی که هر کسی می خواد به خیری و شادی از خدا بگیره.


داریم میریم سفر. از اونجا مینویسم و اگر اوضاع زمانی جور بود عکس میذارم، اگر نه که عکسا بمونه برای وقتی اومدم.

تعطیلات به همگی خوش بگذره و سالی خوبی رو آغاز کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط papary  | 

کلاس دوم یا سوم دبستان بودم اونموقع. خواهرم هم دبیرستانی بود. یه دوست داشت بنام هما و این هما یه برادر بنام مسیح داشت که یکی دوسالی از من کوچیکتر بود. یعنی مدرسه نمیرفت و مهر سال بعدش می خواست بره کلاس اول. ما اونموقع نیاوران بودیم.

اونسال چهارشنبه سوری که شد هما و برادرش و مامانش اومدن خونه ما تا باهمدیگه باشیم. تو کوچه ما خیلی خوش میگذشت چهارشنبه سوریا. یه آتیش بزرگ درست میکردن و همه اهالی کوچه دورش جمع میشدن و بزن و بکوبی بود خلاصه. 

آخر مراسم آتیش بازی و این حرفا که شد دیدم این پسرای کوچه یه چیزایی در مورد قاشق زنی میگن و یه سریا هم چادر نمازای مامانشون رو آوردن انداختن سرشون!...... تا اونموقع نمیدونستم قاشق زنی چیه. از مامانم که سوال کردم چیه و کاملا جوابم رو داد، گیر دادم که منم می خوام برم قاشق زنی!... اصولا آدمیم که یا به یه چیزی گیر نمیدم، یا اگرم گیر دادم بدجور گیر دادم.

مامان اینا هی میگفتن "نه تو نمی تونی بری، چون این مراسم پسرونه هست و دخترا نمیتونن برن" و از من اصرار که منم می خوام برم و باید برم ببینم چجوریه. خلاصه گیر داده بودم همینطور. تا اینکه بالاخره به شرط اینکه تا ته کوچه فقط برم و دیگه تو منظریه نرم راضیشون کردم برم.

تا اومدم برم، از اونورم این مسیح افتاد به گریه که "منم باید برم... مگه شماها نگفتین مراسم پسرونه هست؟ چرا این که دختره بره و من نرم!"... حسابی لجم دراومده بود، چون موقعیت خودمم داشت به خطر می افتاد و هر آن امکان این میرفت که از اجازه ای هم که به من دادن منصرف بشن.

یه نیم ساعتی که گذشت و من هی نق میزدم که الان تموم میشه و می خوام برم، از اونورم مسیح نق میزد که منم می خوام باهاش برم، بالاخره قرار بر این شد که دوتایی بریم. اون بیاد زیر چادر من قایم بشه و هر چی خوراکی گرفتیم با هم نصف کنیم. از لجم شرطم گذاشتم که هر چی من میگم باید گوش کنه چون اولا من بزرگترم و بعدشم که اینجا خونه ما هست نه اون. اون بیچاره هم قبول کرد که با این شروط دنبال من بیاد. زیر یه چادر قایم شده بودیم، یه آدم قد بلند و یه آدم قد کوتاه بطور خنده داری از زیر چادر و از پایین چادرم ۴تا پا معلوم بود. با یه سطل ماست راهی شدیم برای انجام مراسم قاشق زنیمون. هی هم بهش غر میزدم که تند تند با من راه بیاد تا جا نمونه و لو بریم.

در هر خونه ای که میرفتیم میشناختنمون فورا، اما از اونجایی که به من سفارش شده بود نباید بذاری شناسایی بشی تا میپرسیدن "پریا تویی؟!" من میگفتم نه، خواهرشم. اینم مسیح برادر دوستمه. تو این فکر بودم که عمرا اینطوری بفهمن من هستم!... خوراکی های زیادیم گرفتیم و تقریبا دوبار سطل ماستمون پر شد. خونه که اومدیم هیچ کس باورش نمیشد که ما دوتا اینطور پشت کار خوبی داشتیم و تونسته بودیم از پسش بر بیاییم.

یه ذره که گذشت مسیح از مامانم سوال کرد "خاله! این آجیلا و خوراکیارو چی کار میکنین حالا؟" مامانم هم به شوخی بهش گفت "چون الان نزدیکه عیده نگه میداریم برای عید تا جلوی مهمونامون بذاریم. هر چیم اضافه اومد سیزده بدر می خوریم." این بیچاره هم باورش شده بود و خونه که رفته بودن به باباش میره میگه "بابا! از امسال دیگه آجیل نخر، مثه خاله اینا میرم در خونه همسایه ها ازشون آجیل میگیریم." هر چیم بهش توضیح داده بودن که خاله باهات شوخی کرده قبول نمیکرده. تمام عید هم که هرجا مهمونی میرفته یا مهمون می اومده خونشون همین حرف رو تکرار میکرده.

یازدهم یا دوازدهم عید بود که اومدن خونه ما عید دیدنی. یکی از فامیلای دور مامانمم اومده بودن. تا ظرف آجیل رو گذاشتیم جلوی مسیح و مامانش اینا، یهو برگشت گفت "خاله این همون آجیلایی هست که من و پریا از خونه همسایه هاتون جمع کردین؟ باقیشم که اضافه بیاد سیزده بدر می خورین؟"

آبروی مارو جلوی فک و فامیل مامانم که برد هیچ، اما خاطره خیلی باحالی از چهارشنبه سوری برامون باقی گذاشت. امکان نداره چهارشنبه سوری بشه و من یاد مسیح و قاشق زنی اونسالمون نیافتم. اونسال آخرین و اولین باری بود که قاشق زنی رفتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط papary  | 

چند وقته  -حدود ۲-۳ سالی میشه یعنی- دارم رو خودم کار میکنم تا از خودم مطمئن بشم که همینطوری الکی و تحت جو نظرم اینه؟! یا اینکه واقعا اینطوریم. تا اینکه الان متوجه شدم نه بابا واقعا نظرم اینه. کلی هم از خودم خوشم اومد که یه چیزی رو همینطوری الکی و از روی جو نمیگم.

همه این صغری کبری ها رو چیدم که بگم من بششدت از جنس مذکری که کچله  -که البته قبلا هم اینو گفتم-  و از تمام امرداد و آبان ماهی ها  -مونث و مذکر-  خوشم میاد. در اصل خوشم نمیاد، دیوونشونم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 2:20 قبل از ظهر  توسط papary  | 

ظهر۲۳ اسفند ۸۴ در حالی که کاملا بی هدف و دست به زیر چونه، تو اینترنت برای خودم ولگردی از نوع وبی میکردم طی یک تصمیم محیرالعقول و کاملا اتفاقی، اقدام به ایجاد این وبلاگ کردم. در نتیجه تولد ۴ سالگی وبلاگم رو به پیوست مقادیر زیادی دست و سوت و یه سری حرکات موزون! و ناموزون! تبریک میگم و امیدوارم دوتایی به پای هم پیر بشیم و از این حرفا خلاصه.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط papary  | 

از سال ۷۴ به اینور هر سال یه سررسید میخرم و خاطرات هر روزم رو، از هر کاری که انجام بدم توش مینویسم. همشونم تا الان دارم و دور ننداختم. یعنی دلم نمیاد که دور بندازمشون. همیشه فکر میکنم وقتی پیر شدم، یه روزی میشینم اینارو می خونم و با خاطره هاشون کلی حال میکنم. یا مثلا بچه هام وقتی بخونن میتونن تقریبا پی ببرن که چه آدمی بودم وقتی جوون بودم و چی کارا میکردم!

یه دو سالیه به اواسط پاییز که میرسم تنبلیم میاد و دیگه نمی نویسم و همینطوری خالی میمونه تا نزدیکای آخر سال که دوباره مینویسم. امسالم همینطوری شد. با خودم عهد کردم که وقتی نمینویسم توش چیزی چرا باید برم بخرم و الکی بندازمش گوشه کمدم؟ نخرم که بهتره!

اما امروز از اون مغازهه سر یخچال دوباره رفتم یه سررسید دیگه خریدم و با خودم یه عهد درست و درمون بستم که این یکی رو مثل سالهای قبل توش بنویسم و بازم خاطره سازی کنم برای خودم. حالا خدا میدونه چیا پیش میاد و چیا تو سررسید امسالم نوشته میشه. اما هر چی هست میدونم ساله توپیه امسال.


بازم دوباره داره تکرار میشه. شنبه رو میگم. با اینکه تکرار میشه اما عین یه شروع دوباره هست انگار. نمیدونم، شایدم شروعی نباشه و فقط یه تکرار خالی باشه و بس. اما هر چی هست میدونم مثه قبل نیست دیگه. چون خیلی چیزا تغییر کرده. اصلی ترینش اینه که حس من تغییر کرده. اون دفعه که نوش دارو بعد از مرگ سهراب به کاری نیومد که حالا بخواد بیاد، پس چه فرقی میکنه دیگه؟!

اون دفعه که تهش شد این، این بار چی میشه تهش یعنی؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط papary  | 

یه کسی که نمی خوام بگم کیه، عادت داره که تو هر چیزی دخالت کنه. فرقی نمیکنه تو اون موضوع پاش وسط هست و به اون ربط داره یا نداره. دوست داره یا شایدم سرش درد میکنه برای دخالت تو کار اینو اون.

تا اینجاش آنچنان برای من آزار دهنده نیست و میشه گفت تقریبا عادت کردم به این رفتار. اما چیزی که منو از همه بیشتر اذیت میکنه و به مرز جنون میرسونه اینه که وقتی تو مشکلی که بین من و یکی دیگه هست دخالت میکنه، و به گفته خودش می خواد پادرمیونی کنه تا مشکل یا اون کدورت رفع بشه، همه چی رو بدتر میکنه و گند میزنه به همه چی. تازه آخرشم میگه "تقصیر منه که می خواستم بین شماها صلح رو برقرار کنم... از این به بعد پشت دستمو داغ میکنم که تو مسائلتون دخالت نکنم." که البته هیچ موقع تا به حال نتونسته سر این حرفش بمونه.

این آدم عادت داره که نمی تونه یا تحمل نداره حرفای دیگران رو که ازش انتقاد میکنن بشنوه. اما خودش تا میگی "ف" شروع میکنه دیگران رو به باد انتقاد گرفتن و دوست داره همه حرفش رو بشنون و هیچی هم بهش نگن. اگرم جا داشته باشه با حرفاش طرف رو به خاک سیاه میشونه طوری که طرف به غلط خوردن! خودش هم راضی میشه اجبارا. تازه اگر بهش بگی فلانی چرا طاقت نداری حرفای دیگران رو بشنوی؟ شروع میکنه به دری وری گفتن بهت.

خود من به شخصه هیچ موقع عادت ندارم تا کسی بهم دری وری نگفته  -با اینکه خیلی فحش های نون و آب داری رو هم بلدم-  بهش چیزی بگم. اما اگر طرف بهم چیزی بگه همون حرف رو به خودش میزنم. اگر اعتراض کنه میگم این دقیقا همون چیزی بود که به من گفتی. اگر خوب بود که نوش جان جفتمون، اما اگر بد بود چرا به من گفتیش پس؟

با این آدم هم همین کارو میکنم اما متاسفانه یه عادتی داره که شروع میکنه به دری وری های بیشتر گفتن. خیلی دلم می خواد که یه بار همچین برم تو دهنش و هرچی که میتونم بهش بگم، اما فکر اینو میکنم که حوصله و اعصاب خودم از هر چیزی تو دنیا مهمتره برام و نباید برای این چیزای بیخودی خودم رو خسته کنم. ولش میکنم همیشه و سعی میکنم کوتاه بیام. اما مگه ول میکنه؟ تا خود صبح ۳ روز دیگه اگر بهش حرفی نزنی عین این صفحه گرامافونای قدیمی که صدای و.یگن رو عین صدای ممد نفتی پخش میکنه، یه سره ماجرا رو کش میده و صداش میره رو اعصابت.

و امشب هم از اون شبایی بود که به خیال خودش می خواست صلح رو برقرار کنه، که البته نه تنها این کارو نکرد، but also یه گند بدتری هم به بار آورد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط papary  | 

دیروز عصری کلاسمون که تموم شد ۳ تاییمون داشتیم از گرسنگی بیهوش میشدیم. منکه از صبح کلاس داشتم و "م" از ۱ و "ف" هم از ۳ و هیچکدوم ناهار نخورده بودیم. پیشنهاد دادم بریم غذا بخوریم و بالاخره رضایت دادیم بریم اژدر زاپاتا که تو مسیرمونه.

ماشین "م" مشکیه و معمولا هم پر از خاکه. همیشه من پشت میشینم که سید خندان پیاده میشم دیگه جاهامونو عوض نکنیم وسط خیابون.

میدون پالیزی (اسمشو درست گفتم؟) که رسیدیم "م" گفت "شماها برین غذا رو بگیرین تا من یه جای پارک پیدا کنم. اومدین زنگ بزنین بهتون بگم کجا وایسادم." و ما رفتیم.

غذا رو که گرفتیم به "ف" گفتم یه زنگ بزنن ببین کجاست؟ تا اومد شماره بگیره گفتم نگیر! نگیر! اوناهاش، اون نیست؟ "ف" نگاه کرد و گفت "آره خودشه بریم."

طبق معمول همیشه که پشت میشینم درو باز کردم و داشتم داخل میشدم و "ف" هم در جلو رو باز کرده بود و نصف تنش داخل بود، که یهو دیدیم راننده یه آقاهه ست و داره اشاره میکنه "برین!...برین!"

برای چند ثانیه جفتمون ماتمون برده بود که ماجرا چیه؟ وقتی به خودمون اومدیم سریع درو بستیم و اومدیم بیرون و حالا د بخند! مگه خندمون بند می اومد حالا! تو پیاده روی دم اون مرکز خریده سر سهروردی داشتیم ولو میشدیم از خنده. به زور داشتیم راه میرفتیم. حتی فرصت نکردیم از آقاهه عذرخواهی کنیم.

بالاخره ماشینو پیدا کردیم و پریدیم توش و یه سری هم اونجا کرکر و هرهر... قیافه آقاهه خیلی دیدنی بود وقتی ماهارو تو ماشین خودش دید.


اتفاق دیشب یه جورایی مثل این اتفاق هست!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط papary  | 

همیشه از آدمای کچل خوشم میاد. حالا می خواد موهاش ریخته باشه، با اینکه خود طرف کچل کرده باشه. البته از هر کچلیم خوشم نمیادا! باید خاص باشه. از اون تیپ کچلایی خوشم میاد که فرم سرشون بیریخت نباشه تا آدم وقتی نیگاشون میکنه یاد وانت خربزه بیافته. اگرم خودشون کچل میکنن بهشون بیاد و یه ریخت بهتری پیدا کنن. اینو گفتم که بدونین!

پنج شنبه ها یه دونه کلاس دارم این ترم. امروز پاشدم رفتم به این امید که این استاده با اینکه هفته دیگه هم تعطیله میاد، اما نیومد. از قبل می خواستم برم هفت تیر پالتویی رو که خریده بودم بگیرم. دوستمم گفت منم میام یه نگاهی به مانتو ها و پالتوها بندازم. تا دم مترو شریعتی رو با اتوبوس اومدیم.

قبل از اینکه پیاده بشیم من ۱۲۵ تومن کرایه خودم رو دادم به دوستم که با مال خودش بده به راننده. پیاده که شدیم دوستم رفت جلو تا کرایه ها رو حساب کنه و منم اومدم پشت اتوبوس و همینطوری داشتم یواش یواش راه میرفتم تا بیاد.

همینطور که داشتم یواش یواش میرفتم یهو دیدم یه مزدا سفید قییییژ وایساد جلومو شیشه سمت شاگرد اومد پایین. قهمیدم که می خواد آدرس بپرسه. (لابد شکل GPSم که همیشه هر کی تو خیابون می خواد آدرس سوال کنه میاد سراغ من!) رانندش یه پسر کچل بود. از اینایی که خودشون کچل میکنن. (از رو جوونه هایی که رو سرش سبز شده بود فهمیدم.) سرشم خیلی خوش فرم بود. تا سرشو دیدم عین این کارتونا که یارو تا چشمش به معدن طلا می افته چشماش برق میزنه، چشمای منم برق زدن.

پسره: مترو قلهک اینه؟

من: نه، این شریعتیه. مترو قلهک بالاتره، بعد از دو راهی، یه ذره بالاتر از یخچال، سمت چپ.

پسره: اگه می خوایی بری مترو قلهک بیا من میبرمت. منم تنهاما!

من: ممنون! من می خوام این مترو رو سوار بشم.

پسره: باشه!... خودت نخواستیا!

و بعدشم رفت. دوستم وقتی اومد پرسید "کی بود؟ از بچه های دانشگاه بودن؟" گفتم نه بابا! اول آدرس می خواست بپرسه، بعدشم می خواست کمک کنه تا منو ببره مترو قلهک تا هم خودش و هم من از تنهایی در بیاییم! اما تا تورو دید فرار کرد طفلک، نمی خواست سرم هوو بیاره... و خلاصه انداختم گردن دوستم. البته بعدش بهش راستشو گفتم.

خلاصه که امروز یک فروند آدم کچل از اونایی که بسیار دوست میدارم مشاهده نمودم.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط papary  | 

یه چند وقتیه که اخلاق مامانم حسابی بد شده. تا میایی باهاش حرف بزنی سریع گارد میگیره و یه چیزی میگه که اصلا ربطی به موضوع نداشته و تهش میشه اینکه نه تنها به هیچ نتیجه ای از حرف زدن باهاش نرسیدی، but also یه چیزیم بارت کرده و فرستادتت به امون خدا یا گذاشتت جلو آفتاب تا خشک بشی برای نوبت بعدی.

خیلی تلاش میکنم به روی خودم نیارم و چیزی نگم اما خب گاهی کم میارم و جوش میارم و... با خواهرمم که حرف میزنم نتیجش میشه مصداق "دلم گرفته بود رفتم خونه خاله دلم بازشه، خاله چوسید دلم پوسید!"

خلاصه که دارم دیوونه میشم و اصلا این وضع رو دوس ندارم.


"کسی از گربه های ایرانی خبر نداره" رو بالاخره دیدم. چند روزی بود که دانلودش کرده بودم اما وقت نمیشد ببینم.

قسمت دادگاه آقا نادر رو 100 بار دیدم. آهنگی هم که خودش می خونه رو به سره دارم گوش میکنم. بیخود نیست من به این حامد بهداد میگم "بهروز وثو.قی بعد از این!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط papary  | 

داشتم مجلم رو می خوندم که با صدای یه چیزی از جام ۳ متر پریدم هوا! آسمون بود که باز داشت میبارید. همیشه از اینطور بارونا تو اینموقع ها خوشم میاد. خوشم نمیاد، عاشقشم. همیشه دوست دارم تو این بارونا راه برم و بارون بزنه رو صورتم، یا با ماشین برم بیرون و یه گوشه پارک کنم و بارون بزنه رو شیشه و برف پاک کن هم حریفش نباشه. از پشت شیشه بارون زده بیرون رو تار ببینم و بارون همینطور ترق ترق بخوره رو سقف ماشین و از صدای خود بارون و ترق ترقش رو سقف ماشین لذت ببرم. شیشه رو یه ذره باز بذارم تا بارون و سرما با هم بیان داخل و نم نمه خیسم کنه و  دستام یخ کنه و انگشتای پام منجمد بشن و بازم از رو نرم و اصرار کنم که بیرون باشم.

از بارونای بهاری خیلی خوشم میاد و بارون پاییز و زمستون رو نه اصلا. اما بارونی که تو اسفند میاد، هر چیم صدای آسمون قلمبه* آدم رو بترسونه، بازم بوی بهار توشه. اصلا یه جورایی از اسفند بهار رو حس میکنم و انگار بهار برای من ۴ ماه داره تو یه سال. یه جورایی بارونای این روزا بوی سبز میدن و هر قدرم که دست و انگشتای پام یخ کنن اما انگار بازم یه گرمایی با خودشون دارن، اما بارونای دیگه بوی یخ دارن، آدم سردش میشه.

از همین موقع ها میشه که آهنگ بوی عیدی، بوی توپ فرهاد رو میتونم با تک تک سلول هام حسش کنم و همینطور که روزای اسفند میگذره و به ۲۹ یا ۳۰ نزدیک میشن و "زمستون رو سر میکنم" و یاد بوی پولای نویی که لای قرآنه و مامانم هر سال بهمون میده می افتم، اون دلشوره عجیبه بازم میاد سراغم و تا خود سال تحویل همینطوری لم میده ته دلم. وقتی یادش می افتم تمام تنم شروع میکنه به لرزیدن. اصلا انگار خودمم خوشم میاد که هی یادش بی افتم. دوسش دارم. از اون حسای خوش آیندیه که آدم دوست داره تو دلش یه چیزی قیلی ویلی بزنه. بارون و اسفند و فرهادم با دلم دست به دست هم میدن که یاد این دلشوره ه بیافتم و خوش خوشانم بشه اینروزا.

* بچه که بودم و ایضا الانم که بظاهر بزرگ شدم، همیشه میگم آسمون قلمبه.

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط papary  | 

قبل از امتحانا هی به خودم وعده وعید میدادم که امتحانا تموم شد همون روز یه راست میرم چشمه و کلی کتاب می خرم، از فرداش حتما به ناخنهام میرسم و دوباره لاک میزنم (آخه تو امتحانا اصلا لاک نمیزنم که هر دو روز یه بار مجبور نشم کلی به لاکام و ناخنام برسم و وقتم رو تلف کنم)، با اینکه نزدیک عید میشه اما بیحیال حتما میرم آرایشگاه و ابروهام رو از این حالت زار و نزار در میارم و دیگه بهشون دست نمیزنم تا برای عید برم، حتما حتما برای خرید میرم تا به شب عید نخورم و مجبور نشم برم تو این اتاق پروهایی که بوی تن ۱۰۰۰ نفر توشه و همونجا خفه شم و بعدشم این مغازه دارا جنسای صد سال مونده تو انبارشونو به قیمت نفت خام دریای شمال بهم نندازن، حتما با دوستام قرار میذارم و میریم بیرون، چنتا دکتری که باید خیلی وقت پیش میرفتم و چون درس داشتم و نمیشد حتما میرم، هر روز پانیا رو میبینم و کلی بازی میکنیم باهمدیگه و هزارتا قول دیگه.

حالا کدوماشو عملی کردم؟!

کتابارو که همون روز خریدم و اینجا هم نوشتم.

به ناخنهامم رسیدم اما به علت فراخ بودن یک نقطه استراتژیک! آنچنان حوصله لاک زدن نداشتم.

همچنان آرایشگاه نرفتم و ابروهام رو از این حالت شوهر مرده ها در نیاوردم. شاید هفته دیگه برم و یه حالی بهشون بدم، شایدم بذارم همون عید. 

خریدهام رو یه سری انجام دادم. تا حالا یه کیف گوچی، یه جفت چکمه ی خیلی خوشگل تا زیر زانو، کادوهای عید پانیا و مامانم، و یه سری لباس برای خودم خریدم. اصولا برای خرید کردن از این دخترایی نیستم که کلی روز فقط window shopping کنم و کلی روز بعدشم هزار تا مرکز خرید و مغازه و خیابونو برم ببینم و آخرشم هیچی نخرم. وقتی میگم بریم فلان جا حتما از همونجا چیزی رو که می خوام میخرم. معمولا هم اولین چیزی که چشمم رو گرفت میخرم و خلاص. اما هنوز دنبال جین و کت و کفش برای دانشگاه  و کیف و کفش ست برای مهمونی نرفتم. جینام رو همیشه از پاساژ رضا میخرم. یه چند سالیه با یه مغازه ای آشنا شدیم و از همون خرید میکنیم دیگه. در ضمن یه خیاط خوبم کنار پاساژ هست که خیلی تمیز پایین شلوار رو کوتاه میکنه و دیگه مجبور نیستم شلوار به دست کل تهران رو دنبال یه خیاط خوب بگردم. اما راستش اصلا نمیدونم چرا وقتی فکر پاساژ رضا و اتاق پروهای فسقلیش رو میکنم کلا بیخیال جین میشم. هنوز کادوهای عید خواهرم و شوهرش رو نخریدم. اصلا شاید بهشون پول دادم و خودمو خلاص کردم. از وقتی پام شکست کفش خریدن منم برای خودش یه داستانی شده کلا. حتما باید کف کفش فلان جور باشه و زیرش اینطوری باشه و پاشنه کفش فلان قد باشه تا پام با زمین زیاد تماس نداشته باشه و ساقش زیاد کوتاه نباشه و نیافته رو قوزکم تا دوباره صدمه نخورم و حتما هم کفی طبی توش جا بشه. اکثرا برای دانشگاه از خیر کفش راحت میگذرم و یه اسپرت میخرم و خلاص. اما برای مهمونی حتما باید یه کفش، در ضمن اینکه همه این موارد رو داشته باشه بخرم و اینکه اسپرت هم نباشه. فک کن با دامن تو مهمونی کتونی بپوشم!!!

هنوز با هیچکدوم از دوستام قرار نداشتیم و هر روز با هم حرف میزنیم و کلی دری وری بهم میگیم و بعدش میگیم حتما این هفته میریم بیرون که هنوز "این هفته" شنبش نیومده! فقط اونروز که مامانم شعله زرد میپخت دوستم رو دیدیم و بهم قول دادیم این هفته حتما میریم.

پیش هیچ کدوم از دکترهامم نرفتم و فقط به زور مامانم هفته پیش رفتیم کلینیک برای سفارش دادن کفی مخصوص تو کفشم که خیلی وقت بود خراب شده بود. قرار بود چهارشنبه پیش برم بگیرم که ....

 اما هر روز پانیا رو دیدم و کلی بازی کردیم. هر چی رو انجام ندم این یکی رو حتما باید انجام بدم.

نمیدونم چرا اینطور تنبل شدم! انگار وقتی دانشگاه میرم و سرم شلوغتره خیلی بهتر به برنامه هایی که دارم میرسم. حالا فردا صبح -بقول مامانم به امید خدا- قراره بریم برای چنتا از خریدا. تا ببینم چی گیرم میاد و آیا خلاص میشم یا نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 2:21 قبل از ظهر  توسط papary  | 

متن SMS یکی از دوستام که البته دختره: (عکس یه قلب) happy valentine's day

جواب من: عزیزم این sms رو باید برای کسی که دوستش داری بفرستی نه من. بعدشم تو اسفند یه همچین آئینی رو داریم ما ایرانی ها. بهتره اونو انجام بدی.

جواب دوستم: خب منم تورو دوست دارم دیگه خره!

جواب من:.... خاک تو سرت، یعنی تو لزی که منو دوست داری؟! منظورم اینه که باید برای دوست پسرت اینو میفرستادی نه  من.

جواب دوستم: خب حالا چه فرقی میکنه؟! اصلا بیخیال شو.

میدونین! دوستم راست میگه "اصلا چه فرقی میکنه؟!". متاسفانه فقط بعضی چیزا رو شنیدیم و فقط می خواییم انجامشون بدیم که یه موقع از بقیه عقب نمونیم و بهمون بیشتر از این نگن جهان سومی! که اگر یکی sent گوشیمون رو نگاه کرد یه موقع فکر نکنه عجب آدم عقب مونده ای هستیم که ولنتاین رو فقط به یه نفر تبریک گقتیم؟ آخه عقلم چیز شریفیه! اکثریت قضیه بوجود اومدن روز ولنتاین رو میدونیم یا لااقل یه چیزایی در موردش شنیدیم. ماشالا هزار ماشالا هم که تو خونه های هممون (به حرات میتونم ادعا کنم هممون چون اینم از اون چیزاییه که نخواستیم از فاقله عقب بمونیم) یه آنتن ماهواره هست که بخواد داستان این روز رو برامون شرح بده و بگه که اصلا از کجا بوجود اومده. یا نه، دست کم برامون ایمیلش میاد تا بتونیم بخونیم و متوجه بشیم که! آخه چرا نباید یه ذره شعور خودمون رو  -البته برای بعضیا که شک دارم شعوری داشته باشن-  بکار بندازیم و یه ذره فکر کنیم در این موارد؟

خیله خب، گیرم که می خواییم تبریک بگیم و کادو بدیم و کادو بگیریم و جا نمونیم از بقیه، اما آیا بهتر نیست روزی رو که تو آئین خودمون داریم پاس بداریم و اون روز به کسی که دوستش داریم تبریک بگیم و کادو بدیم و کادو بگیریم؟ بخدا خیلی هم شیرین تره این کار. چون تنها کسایی که این کارو انجام میدن تو اون روز ما ایرانی ها خواهیم بود.

چرا فقط یاد گرفتیم که بعضی چیزا رو از خارجی ها کپی کنیم و انجام بدیم و بعضی چیزا رو اصلا بهش توجهی نکنیم و به روی مبارک هم نیاریم؟ چرا نمیاییم نگاه کنیم که اونا چطوری آئین های خودشون رو پاس میدارن و براش ارزش فائلن؟ اگر یه ذره از این "ارزش قائل بودن" رو ماها هم یاد گرفته بودیم شاید کمتر بهمون جهان سومی میگفتن.


با تشکر از قوچ عزیز، در ادامه تکمیل حرفای بالا، این لینک رو باز کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط papary  | 

همیشه وقتی یه راهپیمایی در پیشه، تو کوچه و علی الخصوص خونه ما از حدود ساعت ۶ صبح به بعد دیگه نمیشه خوابید. چون دقیقا خونه ما یه جاییه که تو مسیر راهپیماییه و هر گروهی که رد میشه انگار دقیقا از رو بالشت و تشک ما  -مخصوصا من-  رد میشن! هرقدرم که بالشت و پتو میکشم رو سرم و شب قبلش چندین کاسه ماست می خورم که حسابی خوابم ببره و صدایی رو نشنوم، فایده نداره.

اصولا وقتی تو خواب شب هستم، اگر به هر دلیلی از خواب بپرم دیگه امکان نداره به همون عمیقی قبلش خوابم ببره و فرداش باید یه doggy day رو سپری کنم. حالا حساب کن وقتی ۳ شب خوابیدم و از ۶ اجبارا بیدار میشم، فرداش چجوریم دیگه.

اما خدارو شکر امسال نه صدایی رو متوجه شدم و نه اصلا صدایی به اون صورت می اومد. انگار که "این مردم نازنین" راهشونو کج کردن از اونور میرفتن یا وقتی میرسیدن سر کوچه ما همه با هم یهو سکوت رو رعایت میکردن و بصورت دو انگشتی شعار میدادن. به هر حال دستشون درد نکنه!


یارو میره راهپیمایی میبینه مردم برضد آمریکا شعار میدن، جوگیر میشه میره پای بلندگو میگه "خواهرا لطف کنین فردا تشریف نیارین، می خواییم فحش ناموسی بدیم!"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط papary  | 

- از همون اوایل مهر ماه و بعدترش اواسط آذر ماه که پیش اومد حدس میزدم که آخرش اینطوری بشه. این حدس رو از روی تجربه تابستون ۲ سال پیش میتونستم پیش بینی کنم، اما به حس خودم شک کرده بودم و بهش اهمیت نمیدادم و میگفتم که همیشه که یه جور نیست! غافل از اینکه بعضی چیزا همیشه یه جورن. 

- خواب خرگوشی و غرور زمین زننده که میگن همینه دیگه. حتما که نباید شاخ و دم داشته باشه و از دهنش آتیش بیاد بیرون که! بازم خوبه که فرصت جبران هست. بقول بابای مامانم که میگفته "ضرر رو از هرجاش که بگیری منفعته."

- تصمیم خودم رو گرفتم. خدارو شکر که دو تا زانوی محکم و سالم بهم داده که میتونم با کمک خودش روشون وایسم. برای غصه خوردن دو روز کافی بود، روزای دیگم رو نباید خراب کنم. باید از تهدیدها بعنوان یه فرصت استفاده کنم. می خوام بازم رو زانوهایی که خدا بهم داده وایسم و از نو شروع کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز از وقتی بیدار شدم یه خرده عصبانیم، یه خرده غر میزنم، بعد فقط ناراحت میشم. بعدش جویای حال!! خانواده زمین و زمون میشم و یه ذره با اونا وارد مذاکره میشم. یه ذره آروم میشم و دوباره شروع میکنم به غر زدن و حرص خوردن. وقتی میبینم به جایی نمیرسم یه ذره آروم میشم و مثلا بیخیالی طی میکنم و یه سری جوکی که تا حالا نشنیدم برای خودم تعریف میکنم تا یه ذره بخندم. بعد دوباره همین سیکلی رو که تعریف کردم از سر میگیرم و ....

همه نمره هام امروز اعلام شدن. معدلم ۱۷ و خورده ای شده و دارم میترکم از ناراحتی. ترم یک کاردانی که بودم معدلم بالای ۱۸ شد و ممتاز شدم. فقط ترم ۳ معدلم ۱۷ و خورده ای شده بود که اونم از معدل الانم بیشتر بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیشب خونه همسایمون که 88/8/8 از اینجا رفتن، و دخترشون که تابستون با هم کلاس رانندگی میرفتیم و دانشگاه قبلیه من درس می خونه مهمون بودیم. عکس جشن فارغ التحصیلی رو از دانشگاه گرفته بود. حالا بماند که چند صد بار زنگ زدم دانشگاه و سراغ عکسو گرفتم تا بالاخره آماده شد. قرار بود ۱۰روز بعد جشن   -۲۸ آذر یعنی-  عکسارو بدن اما هفته پیش دادن.

خوبه که خودم با دوربین خودم عکس گرفته بودم وگرنه حسابی دیوونه میشدم. معمولا عکس رو روتوش میکنن که عیب و ایراداش رو از بین ببرن نه اینکه ب...ن تو فیاقه طرف! قیافمو کرده عین جنازه از بس بتونه کاری کرده. خودمو از آرایشم خفه کنم هیچ موقع اونطوری سفید نمیشم که این عکاسه دیوونه برداشته کرده.


چند روز پیش برای اولین بار به موهای پانیا گل سر زدیم و از شکل آقا پسری در اومد دیگه. البته فکر نکنین این کار خیلی راحت بودا! پدر من و خواهرم در اومد تا عملیات مذکور رو با موفقیت به پایان برسونیم.

تو بقل من نشسته بود. تا دست خواهرم می اومد سمت سرش، بالا رو نگاه میکرد که ببینه چه خبره و ماها داریم چی کار میکنیم با موهاش. عین ورجولک  -تقریبا شبیه این---->-  هی سرش رو تکون تکون میداد و نمیذاشت به کارمون برسیم. اخر سر مجبور شدم سرشو نگه دارم که تکون نده تا کارمون رو انجام بدیم.

گل سراش رو همون موقع که بدنیا اومده بود مامانم براش خریده بود. یه چیز شبیه دکمه قابلمه ای، اما شبیه شکوفه ن.


شنبه نوشت: امروز 10 و نیم بود که بیدار شدم. طبق عادت این چند روزه که تا از خواب بیدار میشم، بدون اینکه صورتمو بشورم میدوم تو سایت دانشگاه تا ببینم نمره ای اومده یا نه؟ امروزم همین کارو کردم. نمره ای نیومده بود اما رکورد انتخاب واحدامون بطور شگفت انگیزی باز بود!!!! در صورتی که طبق زمانبندی اعلام شده، ناپیوسته های 87 باید فردا انتخاب واحد کنن.

انقدر ذوق کرده بودم که یه بار از سایت خارج شدم و دوباره وارد شدم تا ببینم درسته یا نه؟ فوری انتخاب واحد خودمو انجام دادم و زنگ زدم به "م" و "ف" که اونا هم برن تو سایت و ....

اونا رفتن کافی نت. اینطور که میگفتن سرعتش بدتر از دایل آپ بوده. به من زنگ زدن و یه سری از واحدایی که باز بود رو براشون برداشتم. در نتیجه تا ساغت 2 بعد از طهر بدون اینکه چیزی بخورم و صورتمو بشورم و خانوم بشم، همینطوری نشته بودم پای اینترنت و انتخاب واحد میکردم و با یه دست دیگمم مرتب با تلفن حرف میزدم.

این ترم 3 روز در هفته میرم.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط papary  |