|
|
|
|
|
میدونی! من همیشه خودم هستم و خود واقعیم رو نشون میدم، حالا خوب یا بد. همیشه تا جایی که عقلم قد میده و میفهمم سعی میکنم خوب باشم. حالا اگه یه جاهایی گاف دادم و بد شدم، میذارم به گردن اینکه "انسان جایز الخطاست" و بعد سعی میکنم رفعش کنم این بد بودن رو.
دوست ندارم هیچموقع خودم نباشم. اما گاهی که طرف مقابلم اینو درک نمیکنه مجبور میشم خودم نباشم و سعی کنم یه جور دیگه بشم. خیلی ی ی ی سخته واقعا! با اینکه اینطوری نتیجه میگیرم، اما همیشه تاسف اینو می خورم که چرا باید اون آدم نخواد "منه واقعی" رو بموقع و زمانی که خودم هستم ببینه و درک کنه؟! همیشه از خودم میپرسم نکنه ایراد از منه و نباید از اول "زیادی" خودم میبودم؟!... هنوزم واقعا نمیدونم ایراد از منه یا نه؟!
بعدش که دیگه میتونستم درونم رو خالی کنم، حس کردم شدم یه گوله آتیش و داشتم از گرما خفه میشدم با اینکه هیچ تحرکی هم نداشتم و رو یه صندلی نشسته بودم. اما خدارو شکر میکنم که چیزی بروز ندادم که متوجه بشه چقدر عصبانی و ناراحتم کرده همیشه دوست داشتم کمتر گرمایی بودم و میتونستم یه پلیور هم من بپوشم. لباسی که همه مردم تو تابستون تنشون میکنن، بنده باید تو زمستون تنم کنم. پلیور که تنم کنم حس میکنم دارم خفه میشم و الاناست که عزی جون (عزرائیل) رو ببینم. اما با اینحال که بشششدت (با تاکید روی ش) گرمایی هستم، اگر دست یا پام یخ بکنه کل بدنم تو سیم ثانیه یخ میزنه و میمیرم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
پانیا و مامانش از دیشب خونه ما موندن. نه اینکه فکر کنین خدایی نکرده خواهرم با شوهرش دعوا کرده بودن و با ساکش اومده بود خونه ننش! نه. چون صبح زود باید جایی میرفتن، و نمی خواستن که پانیا بدخواب بشه کله سحر، ترجیح دادن که یه شب رو با طبعیت از قانون زنا اینور-مردا اونور سر کنن و ضعیفه ها بمونن خونه ما و مردا بمونن خونه اونا. البته منظورم از "مردا" شوهر خواهر گرامیم و خودش هست ظهر قبل از اینکه بخوام برم دانشگاه، یهو به سرم زد که از پانیا عکس بگیرم. قابلمه رو آوردم و گذاشتیمش تو قابلمه و عکس گرفتم. اول رو مبل بود، بعد دیدم حال نمیده، بردیمش گذاشتیم رو گاز و اونجا ازش عکس گرفتیم. اگر وقت بیشتری داشتم و عجله نداشتم احتمالا به سرم میزد تو قابلمه ه یه ذره آب بریزم و زیرش رو روشن کنم! آدم وقتی یه خاله ای چون من داشته باشه این چیزا رو هم در پی خواهد داشت!
از اونجایی که وقتی خرخون باشی، وقتی تر که یه درس 4 واحدی هم اونروز داشته باشی و وقتی تر تر که یه لشکر از بروبکس دانشگاه هم منتظرت باشن برای گرفتن جزوه هات، با اینکه خیلی دوست داشتم بیشتر بمونم پیششون مجبور شدم زود از پیششون بیام پ.ن: به دلیل اینکه این قرار یک قرار عمومی نبود، و به دلیل اینکه شاید دوستان دوست نداشته باشن اسمی ازشون برده بشه، پس منم اسمشون رو نمی نویسم. تو پست قبلی نوشته بودم که آمار یه نفر از بروبکس دانشگاه رو می خوام بگیرم اما چون هیچکسی رو نمیشناسم فعلا نمی تونم. امروز متوجه شدم یکی از همکلاسی های خودم، یه دوستی داره که (دوست داره با دوست تو دوست بشه، تو دوست داری... من: میتونی یه کاری کنی برام لطفا؟ ف: ... من: به اون دوستت میتونی بگی اگر براش امکان داره آمار {...} رو برام بگیره؟ ف: آره! چرا که نه. در چه رابطه ای آمار می خوایی؟ من: آمار دیگه. آمار باشه. تو چه موضوعی نداره!...میتونی؟ یا اگر برات زحمت میشه بیخیالش بشو. ف: نه بابا چه زحمتی! میرم به دوستم میگم که بره از {...} جزوه آمارش رو بگیره!...تا کی بر میگردونی بهش؟ من: ف: وااا! مسخره برای چی؟ تو میگی آمار {...} می خوایی، منم میرم به دوستم میگم جزوه آمارشو بگیره برات. اما تو که این ترم آمار نداری! من: باباااا! منظور من اینه که بری بپرسی از دوستت ببینی فلانی... ف: آهااا! حالا فهمیدم! آخه تو میگی آمار. خب بگو بره ببینه {...} چطور آدمیه و چی کار میکنه و ...! ... ... باور کنین من عین حقیقت رو بدون هیچ کم و کاستی یا شاخ و برگ اضافی نوشتم. خودمم جدا داشتم میترکیدم از اینکه چرا یه نفر نباید منظور منو متوجه بشه در صورتی که اینطور واضح دارم حرف میزنم! بالاخره متوجه شد من چی میگم و چی می خوام. اما بازم فکر نکنم بتونه کاری از پیش ببره. احتمالا میره به شخص مورد آمار قرار گرفته میگه "جزوه آمارتو بده می خوام بدم به اون دختره!" در صورتی که با انگشت اشاره داره منو نشون میده. شب هم که تو راه برگشت بودم، یکی از دوستانم که حدودا ۶ ماه! به دلایلی! هیچ خبری ازش نداشتم و نگرانش بودم، و چند روز هم بود که تو فکرش بودم، بهم زنگ زد و کلی خوشحالم کرد. همه این مدت اینجا رو می خونده و ازم خبر داشته و احتمالا هم این پست رو بخونه. به خودت نگفتم اینو، اما خوشحالم از اینی که زنده و سالم هستی! حالا خط مقدمم نیومدی، نیومدی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 0:51 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
من هی میگم این مغز من پر از خلاقیته، اونوقت هیششششکی باورم نمیکنه. نمونش همین عکسایی که این پایین گذاشتم!
برعکس همیشه که چیپسم رو با ماست می خورم، این دفعه با سس کچاپ خوردم. یه چنتایی که خوردم دیدم این خلاقیته داره ذهنم رو میترکونه، این بود که اجازه دادم هرچی خلاقیت در اذهانم وجود داره فوران بزنه. نتیجش این شد که دیدین! فقط یه ذره دوز عشقولانه ایش بالا رفته که اونم زیاد مهم نیست، خود اثر مهمه! اما اینجا که اومدم هنوز به اونصورت کسی رو نمیشناسم و گاهی از فوضولی که دارم دق میکنم، خیلی تو ذوقم میخوره. همش نگران پوست صورتمم که نکنه یهو چروک برداره |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
اول از همه بگم اون موضوعی که تو پست قبل ازش نوشته بودم و مربوط به امشب بود، به خیری و خوشی گذشت. اما خدا میدونه تا ساعت ۱۰ و خورده ای شب که خبر دار بشم، روزم رو چطوری گذروندم و چقدر سر خودمو گرم کردم که زیاد به موضوع فکر نکنم. همش به خودم میگفتم اونورو نگاه کن؟ ببین پیشی رو داره میره صبح که بیدار شدم اول از همه برای اینکه نشون بدم اصلا طوریم نیست! و کاملا اوضاع عادیه و آسمون آبیه، حدود ۲ ساعت موزیک گذاشته بودم و با صدای بلند گوش میدادم و همش ورجه وورجه میکردم تو خونه. انگار یه جوری می خواستم این حس بدی که درونم بود رو اینطوری خالی کنم. اگه پام درد نمیگرفت و ترس از درد کشیدن تو خواب نداشتم، بازم ادامه میدادم. بعدشم که نشستم درس بخونم. همیشه یک ساعت می خونم و یک ربع استراحت میکنم و دوباره... اما امروز برای اینکه میدونستم اگر اون یک ربع استراحت رو به خودم بدم ممکنه فکر "جمعه شب" بره تو مغزم و گذر ساعت رو متوجه بشم، هر دو ساعت یه بار استراخت میدادم به خودم. گاهی هم بیشتر از دو ساعت می خوندم و وقتی میدیدم مغزم کلا هنگ کرده یه استراحت کوتاهی میدادم به خودم. تا اینکه خواهرم اینا اومدن و یه ذره با پانیا مشغول کردم خودمو. دوستم که زنگ زد و خبرارو بهم داد به حالت عادیه خودم برگشتم و شدم پریای همیشگی. خدایا چی تو فکرت هست واقعا؟! هر چی که تو فکرته و می خوایی پیش بیاری، لطفا مثل همیشه خیر باشه و خوب. حدود این ۶ ماهی که پانیا به دنیا اومده هیچ موقع نشده بود که پوشکش رو من عوض کنم. میترسیدم یهو وسط کار تکون بخوره و خدای نکرده ... یکی دو ماه پیش بعد از اینکه مامانم شسته بودش یه بار پوشکش رو خودم بسته بودم و بلد بودم چیکار کنم. اما هیچ وقت خودم به تنهایی نشسته بودمش. تا اینکه امشبم این کارو کردم خیلی باحال بود. اول حوله رو گرفته بود و می خواست بکنه تو دهنش. تازگیا هر چیزی که دستش میاد میکنه تو دهنش. حتی گاهی دستش رو که میگیرم اگه حواسم نباشه یهو میبینم دستم خیس شده و داره تند و تند میخوره خواهرم حوله رو از دستش کشید بیرون. دیگه چیزی دم دستش نبود که بکنه تو دهنش، گیر داده بود به جای صابون مایع و اونو چسبیده بود. پاهاشم زده بود به دیوار روبرو و یه جورایی لم داده بود تو بقل خاله جان. آب رو خیلی دوست داره و کلی حال میکنه با آب وقتی میشوریمش یا حموم میره...آخر کار مگه جا صابونی رو ول میکرد؟! آخرشم که می خواستم پوشکش رو ببندم کلی باهاش بازی کردم و شیکمش رو پووووف کردم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این یکی دو شبه اصلا حال و روز خوب و میزونی نداشتم و دستم به نوشتن نمیرفت. راستش نمی تونستم فکرم رو منسجم کنم برای نوشتن.
پریشب با دوستم حرف میزدم و یه خبری در مورد جمعه شب بهم داد که دپ زدم کلا. اما اصلا به روی خودم نیاوردم که دپ زدم و تا جایی که میتونستم نذاشتم چیزی متوجه بشه. هنوزم نذاشتم چیزی متوجه بشه و هر بار که ازم میپرسه "خوبم یا نه؟" الکی با کلی خنده میگم آره! چرا باید بد باشم؟... حتی امشبم که دیدمش یه چیزایی بهش میگفتم که چیکار کنه فردا. فک کن چه آدم توداره دیوونه ای هستم من؟! تا فردا باید صبر کنم و ببینم چه خبری میشه از ... همیشه وقتی می خوام چیزی رو به روی خودم نیارم و مثلا تودار باشم، خیلی بهم سخت میگذره. بطرز خیلی بدی ساکت میشم و خفه خون میگیرم دیروزم که حالم بد بود و کلا بی حس و حال بودم. تمام بدنم درد میکرد طوری که انگار ۱۰ نفر با چماق ریختن رو سرم کتکم زدن. دیشب خیلی بد خوابیدم و هر نیم ساعت یه بار از خواب میپریدم و ساعت موبایلم رو نگاه میکردم. ساعت مچیم رو یادم رفته بود ببندم. انقزه تا صبح موبایلم رو نگاه کردم، فکر میکردم اگه یه بار دیگه نگاهش کنم بهم زبون درازی میکنه و یه چرتی پرتی بارم میکنه. اما بیچاره خیلی صبوری از خودش نشون داد هر چی می خوابیدم و پامیشدم، بازم هوا شب بود و اصلا روز نمیشد که پاشم برم دانشگاه. خلاصه که بله!
خدایا خودت میدونی و خودم. کمکم کن مثل همیشه، باشه؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||